شرق توت

توت می خوری

زیر چتر سبز

با گوشوار تنیده ابریشم

لبهات

سرِ انگشتهات

و حالا حتی

سپیدیِ پیراهن

پرچمِ تن روشن ِ حریرِ

سرزمین آفتاب تابان و

گلهای شکفته گیلاس

ماهی سرخ در آسمان سفید

توت می خوری تو و

شمشیر می کشی

و من

 تنها

چای می ریزم

مشرق بعید را آرام

جاروی  چوبی مرطوب می زنم

زیر سایه توت

می رسد برق شمشیر روی سرم

از همین توت‌های سیاه

شاه‌توت نه

 توت‌های تردینه مجنون 

/ 5 نظر / 34 بازدید
رویا

چقدر تو رمانتیکی عزیز دل [خنده]

حامد

به قول سهراب، انقدر در سیاهی مانده ایم که از سپیدی حرف بزنیم.

حامد

فکر می کنم تنها پناهگاه همین باشد که مشرق بعید را آرام جاروی چوبی مرطوب بزنیم!

بیتا

با حال و روزم سمپاتی داشت.