کهولت

افتاده ام توی سراشیبی. احساس پیری. دلم آسمان آبی می خواهد. هوا لختی خنک. زمینها کمی سبز.  باد آرامی بیاید با بوی بابونه. ابر نباشد توی آسمان. اگر بود از این کُمبله های سپید. جسته جسته، تک و توک.

همین آرزو باقی مانده برایم. بروم یک گوشه که کسی نباشد مثل یک قویِ پیرِ سگ سرم را بگذارم روی چمنها، بمیرم. آفتاب روی جنازه ام بنشیند و بلند شود. رنگ از برگها برگردد کمی دورتر روی شاخ درختها. وقتِ مردن، تیزی علفها قلقلک دهد پشتم و کاری بر نیاید از دستم برای خاراندنش. بپیچم به خودم از خنده در همان حال مردگی و تکان نخورم بس که مرده ام و روحم( اعتقاد داری؟)، "منِ" من، اصلا من ِ خودم، نمیرد با من. دست‌کم برای چند دقیقه. فقط چند دقیقه. تا پیش از آنکه گند بیفتد به تنم، قبل از ضیافت کرمها زنده باشد. ببیند که آسمان جز زرد و سیاه، رنگ دیگری هم می تواند داشته باشد. آبی باشد و وای سرخ. آسمانی که سرخ نباشد آسمان نمی شود. عمری که زیر آسمان سرخ نگذشته کجاست؟ سهمم از آسمان سرخ آبی باید از که بگیرم؟

/ 3 نظر / 24 بازدید
بیتا

دلی سیر ما را به گریه انداختی.یاد روزهایی افتادم که آرزویی جز کودک بودن و پاک ماندن نداشتم.فکر میکردم باد و باران با من سخن میگویند.اینک میگریم میگریم به خامی خودم که حتی اگر بمیرم روحم هم تاب دیدن اینچنین گریستنی ندارد.باور کن.دیگر آرزویی ندارم.حتی دیدن آسمان سرخابی.

رویا

مثل نت های پیانو آروم - آروم انگار داشتی یه آهنگ می نواختی آخرش چرا لذت نبردی ؟ سروش جان این آهنگ آخرش ذهن تو بود ؟ چرا ؟[لبخند]

فرهنگ

سن که رسید به ۵۰ فشار می آد به چن جا.