﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>...آقای  هزارتو...</title>
    <description>saoshiant's description</description>
    <link>http://saoshiant.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سوشیانت</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 18 Apr 2012 07:17:49 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>مستفی-3</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;منیژه خانم چند هفته پیش مرد. لیلا می گوید او همیشه در دل ما زنده است. زن بزرگی بود. شوهرش بچگی با دکتر فاطمی فوتبال بازی می کرد تو کوچه های مسجدسلیمان و خودش پیش پدربزرگ لیلا کلاس شعر می رفت. آدم بزرگی بود. وقتی مرد صد سالی داشت اما حالا خیلی جوونتر شده. من همیشه &amp;nbsp;می گم &amp;laquo;منیژه جون مردن خوب بهت ساخته ها&amp;raquo;. میگه بهم نگو منیژه جون. همون &amp;laquo;جون&amp;raquo; خالی کافیه. من اما زیر بار نمی رم. نمی خوام لیلا ناراحت شه. فکر کن جلوی چشمهاش به زنی که روز به روز جوونتر و خوشگلتر می شه بگم جون. این اصلا انصاف نیست. شاپور هم نظرش همینه. می گه ممکنه فکر کنه به سرت زده می خوای بساطت رو جمع کنی بری پیش منیژه. به نظر خودم که من و منیژه از اول هم به هم نمی&amp;zwnj;اومدیم. اون داره تو جهت عکس زمان حرکت می کنه. درسته که یه جا به هم می رسیم اما بعدش دوباره مجبوریم از هم دور شیم. این دردناکه تو هر رابطه ای. ضمنا پای مستفی و مانترا هم وسطه. مانترا هنوز حاضر نشده مستفی رو تو اتاقش راه بده. واسه همین مجبوریم&amp;nbsp; بیاریمش تو اتاق خودمون. من به لیلا می گم خوابم نمی بره وقتی این اینجاس. می گه خیله خب حالا! بچه رو که نمی شه شب بذاریم تو هال گرگ بیاد بخوردش. مردونگیت کجا رفته؟ دلم می خواست همین سوال را از خودم می پرسیدم اما مستفی ایستاده و تمام شب با چشمها باز از کنار در کمد نگاهم می کند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://saoshiant.persianblog.ir/post/50</link>
      <author>سوشیانت</author>
      <comments>http://saoshiant.persianblog.ir/comments/270630/9292216/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270630.post-9292216</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 07:17:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مستفی-2</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;پدر مستفی آقای ناصحه. مستفی تنها پسرش از ازدواج دومش با یکی از چلچراغهای امام زاده صالحه و خودش اعتقاد داره برق موهاش رو از ضریح آقا گرفته. آقای ناصح، پدر مستفی، به خاطر علاقه شدیدی که به کتاب "کباب قناری روی آتش سوسن و یاس" داشته اسمش رو گذاشته مستفی. مستفی می گه مامانش شبها که چراغهای امامزاده رو خاموش می کردن از روی سقف می اومده پایین و تا صبح تو آشپزخونه واسه فردای شوهرش که کارمند کفش ملی بوده ناهار می پخته. بعد وقتی یه روز توی زلزله کلاردشت که هیچ ربطی به تجریش نداره از سقف کنده می شه و می میره، دست نوشته هاش رو جمع می کنن و یه کتاب قطور چاپ می کنن به اسم "کتاب مستفای آشپزی". آقای ناصح که عاشق زنش بوده زندگی رو ول می کنه و می زنه به کوه. قبلش بچه رو می ذاره پشت یخچال ما و می ره. روزگار بدیه آقا شاپور. روزگار بدیه منیژه خانم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://saoshiant.persianblog.ir/post/49</link>
      <author>سوشیانت</author>
      <comments>http://saoshiant.persianblog.ir/comments/270630/9292080/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270630.post-9292080</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 06:52:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مستفی-1</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دیروز تو خونه یه مستفی پیدا کردیم. درست کنار یخچال. همون فاصله ای که مونده برسه به دیوار و بطری ها رو می ذاریم. قدش به زور تا کمر من برسه. بر عکس بقیه مستفی ها، نه از صابون خوشش می آد نه از ط دسته دار. موجود غریبیه. موهاش طلاییه و بوی تند میخک می ده. جوری که دندون دردتون ده دقیقه ای آروم می شه. من وقتی دیدمش که شلوار پاش نبود. حتی شرت. چشمهای درشت رو دوخته بود به من و داشت می شاشید به سیب زمینی پیازها. موهاش رنگ موهای بلاله. به همون نرمی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://saoshiant.persianblog.ir/post/48</link>
      <author>سوشیانت</author>
      <comments>http://saoshiant.persianblog.ir/comments/270630/9292073/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270630.post-9292073</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 06:35:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دست خر به همرام</title>
      <description>&lt;p&gt;خواب دیده بودم قو می شم. بیدار شدم یه گراز ماهی بودم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://saoshiant.persianblog.ir/post/47</link>
      <author>سوشیانت</author>
      <comments>http://saoshiant.persianblog.ir/comments/270630/8313464/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270630.post-8313464</guid>
      <pubDate>Fri, 11 Nov 2011 09:37:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>+18</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;هزار تومانی پیدا می کنم توی داشبورد. شیشه را می کشم پایین. زیر لب دارد چیزی می خواند. شعری، ترانه ای، چیزی. سر خوش. صورتش سبزه و مقنعه سفید. هفت ساله شاید. لبخندی روی لبش و قر ریزی می دهد به کمرش. می آید سراغم. دوانگشتی پول را می دهم. روی نگاه کردن ندارم. دنده را جا می زنم و دو متری جلوتر می روم. چراغها همه قرمز. شیشه را می دهم بالا، نیمه رسیده، &amp;nbsp;توی آینه می بینمش. می آید توی قاب پنجره. می گوید هزاریه؟ سر تکان می دهم. دستش را تو می آورد. سه بسته چسب&amp;zwnj;زخم جلوی صورتم. یکی را می گیرم. سرش را کج می کند. لبخندش قاب می شود جلوی نورهای قرمز. تاب می دهد به کمرش و می خندد. بوی عطر می دهد. عطر غلیظی که سرم را درد نمی آورد. می گویم یکی بسه. جواب می دهد سه تا. می گویم یکی. باز می گوید چسب زخمه. سه تاش مال توئه. می گم نمی خوام. بمونه برای خودت. یکی کافیمه. می گه سه تاشو باید ببری. تو زیاد لازمت می شه. حتما لازمت می شه. می خندد. قاه قاه سرش را خم می کند پشتش. لبخند می زنم. خنده اش بند می آید و می گوید باور کن. خیلی بچه است. خیلی کوچک. قد کوتاه. پوست قهوه ای. شاد. سه بسته چسب می دهد دستم &amp;nbsp;و می رود. چراغها سبز نیست.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://saoshiant.persianblog.ir/post/46</link>
      <author>سوشیانت</author>
      <comments>http://saoshiant.persianblog.ir/comments/270630/8087097/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270630.post-8087097</guid>
      <pubDate>Thu, 06 Oct 2011 21:07:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کسوفِ نیمه شب</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;زهر مرگ در قلبت بپاشد سگ&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اوف بر شکاف هرزه ات&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گشوده بر زهار چهره&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گند آواز یاوه پرست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اوف بر تو&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;که اینگونه سخیف&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینگونه مخنثی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جرثومه کراهت منتشری&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به روحت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;تمام وجودت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;رذالت تمام پیکر منحوس علیلت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نثارت تمام کثافت گیتی،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نثار تلالو فرزانگیت، لعل بدخشان خطابه ات&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ای کثیف، مزلف، حرامِ به خطا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مرگ بر تو و مرامت که همه مرگ است&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مرگ بر تو و آیینت که همه درد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مرگ بر تو گناه منکسر پلید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مرگ بر تو فاحشه ترین پدیده هستی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مرگ بر...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;صبر، حیف از مرگ&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چه سرانجامی یکسان برای ارباب و رعایایی اینگونه،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خفیفانی چون ما&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گوش به فرمان آلت چرکینت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ای بزرگ&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ای قیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;والامقام&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ای استاد، سرور&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سایه سار بلا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برایت جاودانگی آرزو می کنم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برایت جاودانگی در تمام دنائتت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همپای خدایی که می پرستی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;زنازاده ای نه در قله المپ نه پای جلجتا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خدایی به حلال کِشته در رحم بیابان برهوت از بیضه شر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تشنهء خونی همه تازه، همه سرخ، همه گرم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گرسنه مشتهی به &amp;nbsp;مغزهای نو&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برایت ابدیتی چون او می خواهم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مرگ بر تو نباشد شیاد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نه حتی جاودانگی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تو را چه آرزو کنم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;دهان گاله سیری ناپذیر، بلعنده تمام آرزوهای زمین&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تو را چه آرزو کنم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بر شاخ آمالم لته ای از چه رنگ گره زنم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سبز، سرخ سیاه یا ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خدای را&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چه باید کرد وقتی این سان گنگ، صم و بکم، به تخمه هرزه خویش به نظاره نشسته ای&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خدای را&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;چه باید کرد وقتی این سان &amp;nbsp;افلیج به تماشای تعزیه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شعبده رذیلانهء پر ز معجزه ات&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این پایه ناتوان و رقت بار دو دو می زند لذت کثیف ناز پرورده ات زیر دو ابروت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خدای را&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چه باید کرد وقتی حقیر و بیچاره اینطور خفیف و ناپیدا پرده نشسته ای&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اندوه پانزده هزار مرا می کشد &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;روزی آخر سحرگاه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یک روز بی پگاه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پانزده هزار در انتظار&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آویخته چشم عدالت به حلقه نازل از آسمان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;(آسمان تو)&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;(آسمان نور باران وعده های لبریز پرمعنات)&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پانزده هزار هزار هزار رجولیت آخته،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پانزده هزار هزار هزار مادگی به تف نِشسته&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در شهوتی آخته به دژخیمی این چنین که تویی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;که اوست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;که &amp;nbsp;...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;laquo;خدای را مسجد من کجاست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ناخدای من&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در کدامین جزیره ی آن آب گیر ِ ایمن است که راه اش از هفت دریای بی زنهار می گذرد؟&amp;nbsp;&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آدونای مصلوب پوک&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ترسانک سر جالیز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خدای را&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جزیره کجاست &amp;nbsp;آخر لوطی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مرام وقتی مرام مرکب هشت&amp;zwnj;پاست&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://saoshiant.persianblog.ir/post/45</link>
      <author>سوشیانت</author>
      <comments>http://saoshiant.persianblog.ir/comments/270630/8047395/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270630.post-8047395</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Sep 2011 11:30:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شرق توت</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;توت می خوری&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;زیر چتر سبز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;با گوشوار تنیده ابریشم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;لبهات&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سرِ انگشتهات&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و حالا حتی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سپیدیِ پیراهن&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پرچمِ تن روشن ِ حریرِ&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سرزمین آفتاب تابان و&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گلهای شکفته گیلاس&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ماهی سرخ در آسمان سفید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;توت می خوری تو و&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شمشیر می کشی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و من&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;تنها&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چای می ریزم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مشرق بعید را آرام&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جاروی&amp;nbsp; چوبی مرطوب می زنم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;زیر سایه توت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;می رسد برق شمشیر روی سرم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از همین توت&amp;zwnj;های سیاه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شاه&amp;zwnj;توت نه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;توت&amp;zwnj;های تردینه مجنون&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://saoshiant.persianblog.ir/post/44</link>
      <author>سوشیانت</author>
      <comments>http://saoshiant.persianblog.ir/comments/270630/7988812/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270630.post-7988812</guid>
      <pubDate>Wed, 21 Sep 2011 08:31:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هزار</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;روزی خواهد رسید&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یا که شبی کبود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پر خواهم کشید تا آشیانه لک لک&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دست از شکار غوکان پر آشوب لجنزار&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;بر خواهم داشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;درنایی می شوم روشن&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;براق و کاغذی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;هزارِ خوش آواز واپسین&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;یا که سهره&amp;zwnj;ای غمین&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بازو بر خواهم گشود کنج رف&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آرزوهات را&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;این بار&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از آغاز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دیگرباره&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دانه دانه دانه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;با خود به &amp;nbsp;باد خواهم داد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خواهی دید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://saoshiant.persianblog.ir/post/43</link>
      <author>سوشیانت</author>
      <comments>http://saoshiant.persianblog.ir/comments/270630/7969786/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270630.post-7969786</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Sep 2011 11:32:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کهولت</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;افتاده ام توی سراشیبی. احساس پیری. دلم آسمان آبی می خواهد. هوا لختی خنک. زمینها کمی سبز. &amp;nbsp;باد آرامی بیاید با بوی بابونه. ابر نباشد توی آسمان. اگر بود از این کُمبله های سپید. جسته جسته، تک و توک.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همین آرزو باقی مانده برایم. بروم یک گوشه که کسی نباشد مثل یک قویِ پیرِ سگ سرم را بگذارم روی چمنها، بمیرم. آفتاب روی جنازه ام بنشیند و بلند شود. رنگ از برگها برگردد کمی دورتر روی شاخ درختها. وقتِ مردن، تیزی علفها قلقلک دهد پشتم و کاری بر نیاید از دستم برای خاراندنش. بپیچم به خودم از خنده در همان حال مردگی و تکان نخورم بس که مرده ام و روحم( اعتقاد داری؟)، "منِ" من، اصلا من ِ خودم، نمیرد با من. دست&amp;zwnj;کم برای چند دقیقه. فقط چند دقیقه. تا پیش از آنکه گند بیفتد به تنم، قبل از ضیافت کرمها زنده باشد. ببیند که آسمان جز زرد و سیاه، رنگ دیگری هم می تواند داشته باشد. آبی باشد و وای سرخ. آسمانی که سرخ نباشد آسمان نمی شود. عمری که زیر آسمان سرخ نگذشته کجاست؟ سهمم از آسمان سرخ آبی باید از که بگیرم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://saoshiant.persianblog.ir/post/42</link>
      <author>سوشیانت</author>
      <comments>http://saoshiant.persianblog.ir/comments/270630/7923671/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270630.post-7923671</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Sep 2011 14:02:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اپوریا</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: x-small;"&gt;دستهامان یخ زده بود توی سرما و هر چه هل داده بودیم روشن بشود افاقه نکرد و&amp;nbsp;سر آخری، هانی در آمد همین قهوه خانه همیشگیش بنشینیم چایی بزنیم تا کسی بفرستد دنبال تعمیرکار و ته دلمان شود هم بسته به نانی و هم قرص که شب نمانیم توی راه و تا غروب چیزی نمانده و من که انگشتهام می&amp;zwnj;لرزید و خشکیده بودند که تمام عمر خاک&amp;zwnj;بازی هم آنقدر خشک و&amp;nbsp; ترکشان نمی&amp;zwnj;کرد و تشنه بودم از تهران که راه افتادیم شکایتی نداشتم، دنبالش چون رمه&amp;zwnj;ای از چوپان راه افتادم و کفشم،&amp;nbsp; کفش کوه نویی که گرفته بودم، پایم را می&amp;zwnj;زد و باید که خون افتاده بود تا به حال آن پشت قلوه کن شده&amp;zwnj;، فکر میکردم شاید آن تو بشود پا بِکَنم از کفشها و دراز کنم روی صندلی هوایی بخورد و وقتی پا تو گذاشتیم هانی گفت اختلاطی هم می&amp;zwnj;کنیم تا این حرفی که از تهران دندان می&amp;zwnj;زنی شاید بریزد بیرون دهانت و من ترس برم داشت که این آخر چرا همه چیز می&amp;zwnj;داند و همیشه خبر دارد از حرفها، زده و نزده، گیریم نه با جزئیات که انگار بوشان را می&amp;zwnj;کشد تو هوا با دماغ دومی که لابد مثل چشم سوم هر آدمی باید جایی وسط پیشانیش یا زیر چانه، توی چاه سیب لای ریشهاش باشد که آنطور بلند و بی قاعده در آمده بود هر یک به سویی و من آنطور محو بودم که نفهمیدم سایه شده بالا سرم و شاگرد قهوه&amp;zwnj;چی، که خوب می&amp;zwnj;شناخت هانی را، تا من تو هپروت خودم باشم، دستور برده بود تعمیرکار را خبر کند از کوهین بیاید و نیمروها دو پرس و پشت بندش چای که بلد بود چطور بیاورد، این را با تاکید دوبار پرسید هانی، که بلدی که هان؟ و پسر اُلدُرُم که خاطرجمع و این تعارفات صد من یک شاهی گردنه&amp;zwnj;بندها و پاشنه خوابها که من نه لحنش را بلد می&amp;zwnj;شدم و نه سر از کار این رفیق سالی عمری در می&amp;zwnj;آوردم که از کجاش علامه تمام ابنای آدم شده و سیگار برداشتم از توی قوطی و دراز کردم پیش هانی، گشتم دنبال آتش و پا نشده، هانی جسته بود پای بخاری نفتی ستونی بی&amp;zwnj;قواره وسط&amp;nbsp; رستوران، چنگه پا نشسته، پوزه داده بود لای پره ها، سیگار را تو کرده بود و دانه دانه پکی زده، گیرانده و من داد زدم که می&amp;zwnj;سوزد، می&amp;zwnj;سوزی الان، و صورتش که پشت دود توامان سیگارها پنهان بود گر کردگیِ خونِ آتش خورده داشت و لبش به همان لبخند که نه، همان ریشخند همیشگی، همان که انگار زخمی روی صورت روحش وا شده باشد و تلخ شیرهء زردِ درد را بیرون بریزد، باز بود و گفت این هم سیگار، حالا مرگت چیست؟ طفره تا کی می&amp;zwnj;خواهی بروی؟ اصلا کرم آمدنت چه بوده بعد این همه سال که تنها رفتم همیشه و تو آنجا نشسته بودی، توی خانه&amp;zwnj;ات، توی شهرت، لای لنگ زنت این دو سه سال آخر و نه که فکر کنی سرکوفت کنم بابتش، که خوب هم بوده، یکی باید سر به کار می&amp;zwnj;شد بعد آن همه مصیبت، حرفم این خواب نمایی یک هفته ده روزه&amp;zwnj; است که پیدات شده بعد از سالی ماهی نبودن و پا پی که بیا برویم سر خاک ملا، نه که منتی بوده این همه سال که من رفتم و تو نپرسیدیش و می&amp;zwnj;دانی که گوشه زدن توی مرامم نیست و همین است که آزارم می&amp;zwnj;دهد، این پیچ&amp;zwnj;وا&amp;zwnj;پیچ هزارتوی حرفهای آدمها که به سعی صفا و مروه سر از ترکستان ناکجای هفت رنگ در می&amp;zwnj;آورند و تو که رفیقی، بودی و هستی، پا نده به این دسایسی که سیاه&amp;zwnj;روزِ سیاه&amp;zwnj;رو کندمان بعد عمری و دندان نزن آنقدر و بزن به نان و نیمروت که سرد شده تا نجنبی و دستش را برد و تکه کرد نانی دو تای کفهای پهن دستهاش و قاشق تا ببرد توی زرده، تابه چرخیده بود روی لَنگ قلمبهء زیر نشیمنگاه و پنج دور زده بود دو تا خلاف و سه تا جهت عقربه ها تا لقمه ای بگیرد و پچپاند لای دندانهاش و من منتظر همیشگی اشتهاش تا سر شور خوردن بیاوردم، در آمدم که تویی می&amp;zwnj;پیچانی ور نه من که همینطور یک کله راست می&amp;zwnj;روم تو شکم ماجرا و وقتی می&amp;zwnj;گویم از دختره، اسمش را که می&amp;zwnj;برم، معنایش معلوم است هم برای من و هم برای تو و معلومم نیست چه می&amp;zwnj;شود اینطور می&amp;zwnj;لغزی زیر بار کلام و می&amp;zwnj;روی پایین از پاشویه توی سیاهی اوهام و نعل وارو می&amp;zwnj;کنی هر چه یاسین می&amp;zwnj;کنیم و تا کی و تا کجا آخر هانی؟ این چه بازیست که راه انداخته ای وقتی دختره می&amp;zwnj;گوید دوستت دارم... و این همانی بود که آنجا جاش نبود و نبایست که می&amp;zwnj;گفتم و بُل همیشه همینطور بود که می&amp;zwnj;گرفت و در آمد که من تمام مشکلم با همین &amp;laquo;دوست دارم&amp;raquo; و &amp;laquo;اینجاش را دوست داشتم&amp;raquo; و همان ضمیر متکلم وحده ولاغیر است که آن طور برجسته و گنده و تو ذوق&amp;zwnj;زن شده این روزها و هر جا می&amp;zwnj;روی، این جوجه امروزی&amp;zwnj;ها، اکتیویستها، هنرزده&amp;zwnj;ها و بنگی&amp;zwnj;ها، جوری چماق می&amp;zwnj;کنند توی سرت، جوری ارجاع به خویشتن شده&amp;zwnj;اند و قبله عالم که هر جور نگاه کنی دنیا شده پر از دوایر تو در تویِ تو خالیِ خود-مرکزی که دهان وا کنند &amp;laquo;من&amp;raquo; می&amp;zwnj;ریزد بیرون و کسی نیست جمع کند، همه مشغول من ریختنند این روزها و دختره، همین که تو با تمام احترامت می&amp;zwnj;گویی &amp;laquo;دختره&amp;raquo; و من با تمام دلزدگی می&amp;zwnj;گویم الهام، با آن اسمش که نه الدار و المیرا و الناز است و نه الاهه و حتی السید، نه ترکی و نه تازی که فارسی سره است انگار و این خلوص را معلوم نیست از کجای تاریخ آورده و این الهام از کدام خداست، میترا، مزدا، الله یا پری کوچک غمگین پشت گوشها و تو فکر می&amp;zwnj;کنی سوفستایی است اینها، اپوریای در هم خزعبل ملاج آفتاب سوخته هذیان گوی من است که اینطور بافته سر و ته کرباس بی&amp;zwnj;معنای این آدمهای ناشناس را به الفبای جفنگ و وقتی می&amp;zwnj;گویم این الهام از کدام آفرین پروردگار نازل شده به زمین سوخته و لم یزرع تقدیر آدمی چون من؟ جوابش را نه تو می&amp;zwnj;دهی نه آن علیا مخدره همسر عزیزت که این لقمه را گرفته برای دهان بی&amp;zwnj;دندان من&amp;nbsp; که باید اندازه همین نیمرو بارش کرد و نه بیشتر و باز هم همان خنده&amp;zwnj;هاش که این بار شره کرده بود از گوشه&amp;zwnj;اش زرده تخم مرغی روی تار تار سبیل و لقمه می&amp;zwnj;رفتیم و می&amp;zwnj;گفتیم یک یک و من این بار غرضم نبود وا بدهم پیشش و پا پس بکشم و رفتم توی دلش که جفنگ شاخ ندارد و رسم جوانمردی کی شده دزدی فریاد ای دزد بزند پیش قراول قافله عسسان و وقتی می&amp;zwnj;گویم پیچ می&amp;zwnj;زنی، تو می&amp;zwnj;روی و ننه من غریبِ یکه&amp;zwnj;مرگی می&amp;zwnj;زنی وسط میدان همینهاست و چه ربطی اصلا به من ریختن دارد وقتی می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;دوستش دارم؟&amp;raquo; اصلا چطور مگر می&amp;zwnj;شود گفت دوست داشتن را، به کدام صیغه، مثنای مذکر غائب یا متکلم مع الغیر که آنطور کشته بودیمان شبانه روزهای مدام آن سالها که خدایِ وحده، خدای لاشریکِ لاف یگانه، چرا برگشته لا تو لای کتابش در آمده صیغه انا و نزلنا و نحن&amp;nbsp; له لحافظون زده و چه جای غیر است در وحدتش و بر می&amp;zwnj;آشفتی که چه جای احترام فرعونی بوده خودش را ما خطاب کند وقتی این همه سبحان و فتبارک را به صیغه مفرد زده و می&amp;zwnj;پیچدی به خودت و به ما و حالا معترض صیغه مفرد کلام این طفلک شدی که چرا گفته دوستش دارم و باید چه می&amp;zwnj;گفت دوستش می&amp;zwnj;داریم، عین مرحوم آریامهر، و حرف هنوز تمام نشده قاشق گذاشت کف دستم که یعنی بخور و خودش رشته را گرفت دنبالش که کسی نگفته عیب از صرف افعال است و تو اگر نیمی قدر آن زمان کُرگیمان، هنوز پا خرد بودی، می&amp;zwnj;گرفتی نقلم چیست و این واگویه ها نه از اول شخص و منویات درونی آن خاتون آشفته، که آن زنگ کشدار و پرپژواک ضمیر &amp;laquo;میم&amp;raquo; انتهای فعل معین،که اینگونه مکرر و کشدار ادا می&amp;zwnj;کنند اینطور آزار می&amp;zwnj;دهدم و تکرار می&amp;zwnj;شود و دنگ دنگ می&amp;zwnj;کوبد توی پرده پرده سلولهای مخم و &amp;laquo;من&amp;raquo; را جوری می&amp;zwnj;گوید انگار نه پیشش و نه پس از اداش هیچ وجود نداشته و تمام جهان و مافیها حادثِ لحظه تکان خوردن آن لبهای باریک و غبغب گرد آویخته زیر روسری است و ما نیستیم و نبودیم قبل التفات خانم و می&amp;zwnj;فهمی چه می&amp;zwnj;گویم وقتی زنگ میم را ناقوس مرگ آزادگی می&amp;zwnj;دانم و همه اینها که اینطور دل به حمایت جنبش زنان و کودکان خیابان و روزنامه نگاران به زندان، داده و آدمیان را به سه دسته میش و گرگ و آنها که &amp;laquo;من دوستشان دارم&amp;raquo;، با همان زنگ &amp;laquo;میم&amp;raquo; بخش کرده&amp;zwnj;اند چطور زنگوله پای تابوت شده&amp;zwnj;اند این روزها، چایت را بخور یخ کرده وسط این همه پرت و پلا، برداشتم استکان لب پر را از روی میز، آسمان می&amp;zwnj;غرید و غروب هنوز نیامده، گرفته بود لحاف تیره ابر و تاریک بود آن بیرون، غیر یک دو شعاع آذرخش که می&amp;zwnj;جهید از کمان خدایگان محال، خط می&amp;zwnj;انداخت آسمان و وعده زمین لَخشگی و دشوار راندن می&amp;zwnj;داد و هنوزمانده بود تعمیرکار بیاید و درست هم اگر می&amp;zwnj;شد شب می&amp;zwnj;گرفت خواهی نخواهی، که چه کار داشت اصلا او،&amp;nbsp; ته استکان را بی خیال می&amp;zwnj;زد وسط نعلبکی و هورت می&amp;zwnj;زد چای داغ را روی آستر کام و زبانش و باکیش نبود از همه آن واگویه های این دو هفته و پیغام کشیدن و بردن و آوردن و ذکر مصیبت دختر که چشمش اشک و خون قاطی&amp;zwnj;ست، پای جانش نشسته، هر جا نگاه کند ریش کهربایی تو می&amp;zwnj;آید پیش چشمش و&amp;nbsp; تشتش دیگر از بام همه هم ورودی&amp;zwnj;ها، قدیم، جدید و حتی فامیل و همسایه افتاده، این منیت&amp;zwnj;ات اگر نیست، این اگر نخوت آسمان&amp;zwnj;سوده نباشد، چیست پس؟ باید به سیاق غیر، یعنی، کسی بیاید انگ بی همتی و لامبالاتی بزند یا طعن اختگی، که سر به راه بیاوری و من که رفیقم و هر قدر حالا به دل یار نباشیم به زبان هماورد می&amp;zwnj;شومت دست&amp;zwnj;کم توی کارزار شطح و طام، باید بپرسمت آخر چیست پس منیت اگر نیست؟ و جواب نداری بدهی و می&amp;zwnj;خندی، می&amp;zwnj;خندی و سر می&amp;zwnj;جنبانی و من تو فکر شیرین که چه جواب کنم بدهد به دوستش الهام و دست از سرم بردارد و می&amp;zwnj;پرسی:&amp;laquo;راستی با شیرین چطورید؟ سوارِ توسن سعادت؟&amp;raquo; نشنیده می&amp;zwnj;گیرم و جاش صدای باران پر می&amp;zwnj;کند خالیِ گوش و انبارهء فکرم را.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://saoshiant.persianblog.ir/post/41</link>
      <author>سوشیانت</author>
      <comments>http://saoshiant.persianblog.ir/comments/270630/7517286/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270630.post-7517286</guid>
      <pubDate>Mon, 15 Aug 2011 07:12:16 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
