...آقای هزارتو...

برگستوان: پوششی که در قدیم به هنگام جنگ بر روی اسب می افکندند یا خودشان می پوشید

1-      صبحها که بیدار می شوم مچ پای راستم درد می کند. دردش تا شب که می خوابم هم باقی می ماند. شبها توی خواب هم مچ پایم درد می کند اما باز هم هر روز صبح که از خواب بلند می شوم مچ پای راستم درد می کند. امروز چند شنبه است؟

2-      دیشب خواب دیدم لیلا می پرسد آن دختره کی بود توی بیمارستان و فرودگاه دنبالش می گشتی؟ بعد یک جور خیلی مهربانی ادامه داد: "چون پیداش نکردی چت زدی اینطوری؟". برایش توضیح دادم که نه توی بیمارستان و نه توی فرودگاه دنبال هیچ دختری نبوده ام و البته چت زدنم هم هیچ ربطی به پیدا نکردنش ندارد. توی خواب احساس بدی داشتم. انگار دارم چیزی را پنهان می کنم. قبل از اینکه بیدار بشوم یک مرتبه یادم آمد که نه بیمارستان رفته ام و نه فرودگاه. خواب باد هواست.

3-      یک ترس مهیب و هراس انگیز و پر دلهره نسبت به گذشته دارم. حتی گذشته های دلپذیر. انگار دیو مهیبی باشد که از شر زمان رها شده و می خواهد ببلعدم. گذشته ای که رابطه اش را با حال قطع کرده باشد. نه گذشته عادی که تا امروز کش آمده. گذشته ای اینچنینی انگار هدفش تغییر آینده است. گذشته ای که نگاه کردن به آن آدمی را بدل به نمک می کند. یک جور وسواس است.

 

+ سوشیانت ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳۱
comment نظرات ()