...آقای هزارتو...

6-

شش:
--------------------------------

6- مهرنوش نشست کف حمام. آب داغ می‌کوبید به فرق سر و از روی پلکها با اشکها می‌سرید توی دهانش. خلط غلیظی از بینی‌اش آویزان بود. هر از چندی یادش می آمد نفس بکشد، با زوزه‌ای هوا را می‌مکید توی دهان، با هق‌هق بریده‌ای بیرون می‌داد و باز نفسش می‌برید. 
مشتها می‌خورد به در و دستگیره بالا پایین می‌رفت. مهرنوش تکان نخورد. ناخنهایش را فرو کرده بود توی رانش و حالا داغی آب زخمهای هلالی را می سوزاند. صدای ضربه ها که قطع شد گریه‌اش هم ایستاد اما کلمه‌ها هنوز می‌کوبید:«خفه شو! خفه شو! خفه شو!» این بار به دیواره ذهنش. مثل صفحه‌ای که سوزنش گیر کرده باشد، صدای فریاد توی سرش تکرار می‌شد و دندانها «خفه شو» را پرتاب می‌کرد توی صورتش. هر بار می خواست به جهان پیش از این عبارت برگردد همه چیز انگار متوقف می‌شد و باز همان بود و همان. انگار جهان پیش از آن واژه‌ها اصلا وجود نداشته. دهان ارسطو را می دید که از سکوتی انگار ابدی به ناگهان باز می شد و دو کلمه را با فریاد بیرون می‌ریخت. دستهای ارسطو دور مچهایش حلقه شده بود و صدایش بالاتر می رفت. بالاتر و بالاتر تا جایی که رسید بالای جیغهایی که مهرنوش می‌زد و آن وقت بود که مهرنوش کلماتی که مدام روی لبهای از سیگار کبود تکرار می‌شد شنید. ساکت شد. همانطور که واژه‌ها می‌خواست: خفه شد و با مشت و سیلی به صورت خودش زد و باز که دستها آمد مچش را بگیرد، عقب جهید و پرید توی حمام و در را بست. مهرنوش نه تا به حال و نه تا ابد، دیگر هیچ وقت هیچ کلمه‌ی دیگری نه شنیده بود و نه می‌شنید. تمام صداها در همان دو کلمه بود. نه صدای شکستن لیوانی که کوبیده بود به دیوار، نه فریادهای پارسا که گوشه دیوار ایستاده بود و نه صدای نالان ارسطو که از پشت در حمام التماس می کرد: «تو رو خدا در رو باز کن. آخه چته تو؟» نه این را هم نمی خواست بشنود. هر کلمه‌ای از آن دهان زرد همان دشنام بود و بس. مهرنوش حس می‌کرد زیر آب داغ ذوب می‌شود و می‌ریزد به پاشور. از همه چیز و همه کس بیزار بود. از خودش و پسرش و آبی که می‌ریخت روی سرش. حتی به ذهنش رسید که کم آبی است و آب را دارد هدر می‌دهد و باز گریه‌اش گرفت و باز سرش را کوبید به کاشیهای دیوار و بعد، از اینکه برای آب گریسته بیشتر عصبانی شد و گریه‌اش اوج گرفت و با بالارفتن ضجه‌ها باز صدای دشنام ارسطو توی گوشش پژواک شد:«خفه شو! خفه شو!» با دست کوبید توی صورتش و با هر ضربه جیغ زد خفه شو. خفه شو. در حمام با صدای خفه‌ای باز شد و پیش از آنکه مهرنوش به پهلو بغلتد کف حمام، ارسطو پرید تو و آب را بست. مهرنوش سرش را کوبید به کاشی‌های کف، هق‌هقش داشت ساکت می‌شد و حالا همان «بومبِ» کوبیدن سر جایش را می‌گرفت. همان دشنامی می‌شد که ارسطو داده بود. باز سرش را کوبید و وقتی ارسطو سعی کرد نگه‌اش دارد یک بار دیگر سر را به کف حمام زد و این بار درد توی تمام جانش پیچید. بی‌حال شد و از لای پلکهای آب‌چکان ارسطو را دید که با هوله خم شد بالای سرش. ارسطو هوله را انداخت رویش و بعد دو دستش را برد زیر تن او که بلندش کند. مهرنوش از تماس دستها مورمورش شد و مثل ماهیِ روی خاک، پیچید به خودش. دستها از زمین بلندش کرد. ارسطو دو سه قدم به عقب رفت و او را روی دست برد سمت در. وقتی می چرخید مهرنوش که حالا نفس نفس می زد کاسه‌ی توالت فرنگی را دید و حس کرد خون دارد از چشمه‌ی آن تو بیرون می‌جوشد. ارسطو زورش نمی‌رسید. آن طرف در که رسید پایش روی سرامیک لغزید و او را هم با خودش انداخت روی زمین. مهرنوش صدای برخورد خفه‌ای را شنید. پشت ارسطو بود که می‌خورد به دیوار. دستها زیر تنش تسمه شده بود و پنجه‌ها مچهایش را گرفته بود. می خواست خودش را رها کند اما نتوانست. رویش را با نفرت گرفت به دیوار رو به رو. صدای هق‌هق ارسطو بلند شد، اوج گرفت و کوبید به سقف و دیوار و انقدر زیاد شد که موج برداشت و هوار شد روی آن عبارت قبلی و «خفه شو!» را در خود بلعید و محو کرد و همانطور کش آمد تا هفته‌ها و هفته‌ها و سالها و قرنهای بعد. پارسا آن طرف زیر میز ناهارخوری مچاله شده بود. چشمهایش سیاهش باز بود و جم نمی‌خورد.

+ سوشیانت ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()