...آقای هزارتو...

5-

پنج:
-----------------
5- لیدیا از کار جدیدش راضی بود. با اینکه دکترای مهندسی مکانیکش را در کیوتو نیمه‌کاره رها کرده و برگشته بود اما حالا می‌توانست بدون نگرانی از استاد راهنما و بی‌خوابی و سخت‌کوشی ژاپنی "خانم دکتر" خطاب شود و نه نگران دفاع از تز باشد و نه نظام پزشکی. از ده صبح تا دو بعدازظهرِ هر روزش صرف قدم زدن در هوای معتدل و مرطوب بهاری و صدور دستورهای مهربانانه و جزئی می‌شد و دو برابر وقتی که سرپرست تیم تجهیزات دوار شرکت مشاوره پکان «پارسیان کیامنش آریا نفت» بود درامد داشت. 
دکتر لیدیا تخصصش را مدیون استاد ژاپنی اش تاماکوتا بود. مردی پنجاه و پنج ساله، مجرد و آتشین‌مزاج که پشت ظاهر بی‌حس و آرام شرقی‌اش همیشه لهیب عشقی تنانه زبانه می‌زد. نزدیکی لیدیا به پدر کمپرسور کیوتو، ابتدا به خاطر تز دکترایش بود؛ اما وقتی ظرافت انگشتان ماهر او را در نوازش برگهای ریز درختچه‌های مینیاتوری گلخانه‌ی شخصی دید چنان شیفته شد که اجازه داد استاد مهارت جادویی‌اش را در بازکردن پوشیده‌ترین و بدقلق‌ترین غزن‌ها هم اثبات کند. لیدیا ظرف سه سال تمام معابد و گلخانه‌های ژاپن را به همراه تاماکوتا زیر پا گذاشت و در همه این سفرها دو چیز را هیچ وقت فراموش نکرد:
یکم: یادداشت برداری از تک تک آموزه‌های او درباره بن سای و روشهای تکثیر و نگهداری و درمان درختچه های مینیاتوری و
دوم: دیافراگم.
با اینکه لیدیا می‌دانست اختلاف متوسط طول عمر ژاپنیها و ایرانی‌ها می‌تواند اختلاف سنی او و استاد را بپوشاند، اما باز هم مراقب بود که عطش تاماکوتا به جاودانگی از طریق ادامه نسل، کار دستش ندهد. سی سال بعد او پنجاه و شش هفت ساله می‌شد و تاماکوتا فوقش شصت ساله و در شصت و پنج سالگی دیگر کاملا همسن می‌شدند، اما بوی ماهی خام و تعظیمهایی که تاماکوتا بعد از هر بار عشق بازی می‌کرد و بدتر از همه نوع تلفظ اسمش در زبان ژاپنیهایی که همه «لام» ها را «ر» تلفظ می‌کردند، چیزی نبود که لیدیا برای باقی زندگی‌اش بخواهد. (هرچند اسم واقعی‌اش در شناسنامه اکرم بود) همین هم شد که یک روز بی‌خبر و با کوله‌باری از تجربه درباره بن‌سای و بدون مدرک دکترای طراحی کمپرسورهای سانتریفیوژ از کیوتو فرار کرد و بر گشت ایران، در اتاقش را بست و تا دو هفته جز برای قضای حاجت، دزدیدن غذا و برداشتن بسته تازه دستمال کاغذی از اتاق بیرون نیامد. خودش را آدم رذل و بی معرفتی می‌دانست و پدرش که بعد از 10 سال دوباره سیگار کشیدن را از سر گرفته بود، فکر می‌کرد یاکوزاها به دخترش تجاوز کرده‌اند. اما دو هفته بعد که کیمیا آمد و او را با چک و لگد انداخت توی حمام و یک هفته بعد که یک طبقه پایینتر از او توی مشاور پکان داشت مدرک نصب کمپرسورهای اولفین63 را ورق می‌زد، دیگر چشمهای تنگ تاماکوتا و سُرش انگشتان او روی بناگوشش پاک از خاطرش رها شد و همه چیز به روال عادی در آمد. دو سال بعد دکتر لیدیا نه تنها از پکان زده بود بیرون، که مدیر کلینیک بن‌سای علم‌الهدی و رئیس پنل بن‌سای در اولین کنفرانس بین‌المللی گیاهان زینتی کیش بود و داشت روی تاثیر غزلیات مولانا بر رشد بن‌سای نارون تحقیق می‌کرد. دوستی لیدیا با خواهر سینا یکی از حلقه‌های رابط کیمیا و گرگ‌علی بود.

+ سوشیانت ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()