...آقای هزارتو...

گشتاپو

این متن مربوط به پنج ماهگی مانتراست. یعنی آذر ماه پارسال. آذر ماه پارسال وقت مناسبی برای انتشارش نبوده برای همین موکول شده به حالا. ویرایشش نکردم. همان ده ماه پیش هم ویرایش نشده. صرفا بهانه ایست برای بازگشتن پدر به آغوش خانواده.

پدر یک دریا گشتاپوست. باورش نمی شود کسی بتواند به اندازه او بی احساس و خشک و منطقی باشد. بی رحم و خشن و بی ملاحظه هم که هست. چند روز پیش که پسرخوانده اش اسم آن سرهنگ اس اس را توی ارتش سری می پرسید پدر یاد کسلر افتاد و توی دلش گفت. اوه خدای من این مردک چقدر شبیه من است. بعد مادر که هنوز معلوم نیست به محتویات کله پدر دسترسی مستقیم دارد یا نه گفت: از سرهنگ کسلر متنفر بوده است. پدر هم در تایید گفت: "خیلی کثافت گهی بود."

مانترا نباید این حرفهای زشت را بشنود. در تربیتش اثر منفی می گذارد. یعنی اگر پدر به فحش دادنش ادامه بدهد خیلی زود مانترا در سن سه سالگی آناتومی ممنوعه همه خلق الله را جلوی چشمشان پشت و رو می کند و از دید مادر این اصلا چیز خوبی نیست.

مانترا چیزی نمی شنود. روی یک لحاف آبی رنگ خوابیده، غلتیده و یک جایی روی پل یا بارانداز یا فن مشابهی که مطمئنا زیر یک خم نیست گیر کرده است. یعنی پیشانی اش و باسنش همزمان روی زمین است و طبعا بعد از چنین حرکت محیر العقولی دارد با شیوه خودش که البته توضیحش هم کمکی به تنویر تخیلات شما نمی کند هوار می زند.

این غلت ناموفق بعد از حدود صد و بیست غلت موفقی که در بیست دقیقه گذشته زده از کوره به در بردتش و سمجاتش پدر را یاد اولین تلاشش برای دگرگونی تصویر پیش رویش می اندازد. یعنی اولین شبی که تصمیم گرفت به جای خیره شدن به سقف، کاری که پدر بعد از سی سال هنوز هم از آن دلزده نشده است، نقشهای روی لحافش را تماشا کند.

اولین شبی که قرار شده مانترا روی تخت خودش بخوابد که البته به نقل مکان مادر به اتاق مانترا هم منجر شده شبی است که باید طبیعت ابن الوقتش را نشان بدهد. دختر یکباره تصمیم به غلت زدن گرفته و تنها نصف کار را بلد است. خودش را روی پهلو بلند می کند و نعره زنان تا نصفه راه می برد و بعد ناکام سر جایش می افتد. پدر و مادر دو ساعتی محو تماشای تلاش بی سرانجامی هستند که با جیغ و دادهای وزنه بردارانه همراهند. پدر می گوید مثل رضازاده زور می زند و مادر کتکش می زند و می گوید "طفلی بچه‍ام"

پدر می فهمد که تشبیه نادرستی برای یک دختر شش کیلویی شست سانتی به کار برده است. اما مانترا گوشش به این حرفها نیست و در حین زورآزمایی ناموفقش به خواب می رود. مادر قربان پشتکار بچه اش می رود و فردایش به پدر زنگ می زند که مانترا غلت کامل زده است و از آن تاریخ چند هفته ایست که زندگی پدر و مادر صرف چرخاندن بچه شان می شود که می چرخد و نمی تواند سر جایش برگردد.

بعد مانترا شروع به تف کردن می کند و باز هم پدر می گوید چرا مثل لاما از دهانش آب می پاشد و  مادربزرگ دعوایش می کند که چرا به بچه‌اش می گویند شتر. البته پدر باز هم سرش را پایین می اندازد و خجالت می کشد بابت حرفهای نسنجیده ای که به بچه های مردم می زند.

البته جنایت های پدر محدود به همینها نمی شود. یک فقره بانجی جامپینگ، یک فقره برخورد سر با جسم سخت و یک فقره برخورد جسم سخت با سر هم از نمونه بلاهایی است که سر دختر جگرگوشه اش اورده است و به نظر می رسد قصد تغییر رویه هم ندارد.

پدر در خانه نشسته است. روز قبلش سر ناهاری که البته خود پدر تهیه کرده و مطمئن است هیچ سوقصدی در تولیدش اعمال نشده، یکی از لبهای پدر تصمیم می گیرد که به تنهایی و بدون مشورت و مجوز در مسابقه گوشتالو ترین لب دنیا شرکت کند. پدر دارد حرف می زند که متوجه می شود لب بالایش دارد بزرگتر و بزرگتر  و احساس می کند حرف زدن دارد برایش دشوار می شود. تا اینکه یکی از همکارانش داد می زند: "لبتو!" یا یک همچین چیزی. پدر می رود توی آینه و خوب طبعا از حالت دهانش احساس عدم رضایت می کند به علاوه که گردویی که روی لب بالایش درست شده فاقد هیچگونه احساسی است. پدر با خودش می گوید خدایا چه شباهتی. گرد و بی احساس. در سرسرای ورودی اداره دکتری زندگی می کند که برای دریافت حقوق پنج روز از هفته را توی یک اتاق دو در سه با لباس سفید، منتشرات سایتهای خبری را می خواند و فلسفه وجودی اش از قرار، مقابله با حوادث قهریه و غیر مترقبه نظیر، آتش سوزی، زلزله و آفند عامل(# پدافند غیر عامل) است. پدر دلش را به دریا می زند و خودش را به جناب بیطار معرفی می کند. بیطار نبضی می گیرد و قرصی می دهد که فردای آن روز پدر را به صحنه اول داستان ما می کشاند.

پدر از شدت منگی و خواب آلودگی در خانه مانده و راه رفتنش دچار اختلالات نشئه‌وارگی‌ست. مادر مانترا را به پدر سپرده و خودش دارد تکلیف جاسازی کتابهای جدیدی را که پدر خریده مشخص می کند. طبق توافقی که قبلا صورت گرفته کتابهای قرمز کنار هم. سیاه ها کنار هم و سفید ها در طبقه بالا. بقیه را هم باید از دید دور کرد.

 پدر نشسته روی  کاناپه و مانترا را خوابانده کنارش و دستش را گذاشته روی شکمش و برای خنداندنش صداهای احمقانه در می آورد. از تلویزیون دارد پت و مت پخش می شود. همان ورژن صهینویستی کار و اندیشه خودمان. بعدها اگر یادم بماند تحلیل سیاسی کارتونهای قدیمی را خدمتتان ارائه می کنم. اما پدر که یک عنصر خودفروخته است چنان محو تماشای کارتون می شود که دستش را برای خاراندن پشت گوشش از روی مانترا بر می دارد و دست به گوش نرسیده مادر جیغ می زند.

توپ پلاستیکی کوچکی که اندازه یک پرتقال است و راه راه صورتی دارد می خورد به دیوار و  بر می گردد. توپ با چنان زاویه ای اصابت کرده که درست در زاویه مقابلش کمانه می کند و به دورترین نقطه اتاق پرتاب می شود. در کنج مقابلش پسر هشت نه ساله ای جیغ می کشد و به سمت توپ شیرجه می زند. توپ قبل از رسیدن به دیوار روبرویی توی دستان پسرک که فریاد می زند "آفرین عابدزاده" جای می گیرد.

پدر فرصت فکر کردن به خاطرات بچگی را ندارد. سرش را که بر می گرداند زمان متوقف شده است. مانترا خودش را از روی کاناپه پرتاب کرده و با سر به زمین افتاده است. صورتش سه میلیمتر با کفپوش فاصله دارد. یک وجب جلوتر پایه های نوک تیز میز است. کف پاهای سیخ مانترا رو به هواست و یک صدم ثانیه قبل از مرز لبه مبل پایین تر رفته. دهان مادر باز مانده و پدر دارد تماشا می کند. دستهایش را دراز می کند و هر دو ساق پای مانترا را می گیرد. کسی دکمه play را فشار می دهد و زمان به حرکت در می آید. مانترا ابتدا یک میلیمتر دیگر به زمین نزدیک می شود و بعد پدر همانطور عمودی می کشدش بالا و توی هوا می چرخاند و می خواباند روی مبل. مانترا که از نزدیک شدن و دور شدن ناگهانی کفپوش خانه به صورتش وحشت کرده می زند زیر گریه.

دو روز بعد مانترا که هنوز دارد غلت می زند پدر را کلافه می کند و بار بیست و هفتمی که پدر دارد به حالت طاق باز برش می گرداند پس کله اش را می زند به زمین و تاپی صدا می دهد. مانترا اولش اعتراضی نمی کند اما بعد که می بیند پدر مثل شلغم دارد نگاه می کند و واکنشی نشان نمی دهد شاکی می شود و می زند زیر گریه.

فردایش پدر محو تماشای بلندای آنجلینا جولیست و کنترل رسیور را دست وروجکش داده. مانترا رو همان کاناپه کذایی به پشت خوابیده و کنترل بیش از یک سوم قدش طول دارد. یک سرش را بلند می کند و سر دیگرش الاکلنگ می شود و دنگ می خورد توی سرش. این بار مانترا به این راحتی گریه اش بند نمی آید و مادر همینطور که مانترا را از بغل پدر در می آورد می گوید هر روز داری یه بلایی سرش می آری.

البته خشک و منطقی بودن پدر را شاید نشود از اتفاقات بالا نتیجه گرفت اما تنها اینها نیست. پدر عادت دارد اتهاماتش را همیشه برای تطابق احتمالی با واقعیت بررسی نماید و حالا که اینجا نشسته و به فکر فرو رفته دارد وقایع بیشماری را که مهر تاییدی بر ددمنشی اوست در حافظه اش قطار می کند و طبعا حالا که فهمیده ظرافت روحی اش در حد سرهنگ کسلر یا گوبلز یا یکی دیگر از این نازیستهای مادر به خطاست با لبخندی دارد همه چیز را سرسری رد می کند و شانه بالا می اندازد که : "خوب که چی؟!" مثلا:

چند روز پیش عموی ویژه مانترا خودش را پشت چت حلق آویز کرده است تا شاید خمی به ابروی پدر بیاید. این عموی ویژه که دارای بعد مکانی متفاوتی است و طبعا دچار دلتنگی هایی می شود در کمال صداقت از پدر درخواست نموده که سعی کند مدام نورش بیشتر بشود و روحش را گنده کند و روز به روز معجزات بیشتری خلق کند اما پدر انگار که دیوار باشد. خیلی منطقی سعی می کند که توضیح بدهد که بحث نور مربوط به خورشید و لامپ و این چیزهاست و او نوری ندارد که به کسی بدهد. عموی ویژه اما گوشش به این حرفها بدهکار نیست. او مقداری ساده اندیش است و هنوز به کنه وجود پدر پی نبرده است. هیولای خفته و بی روحی که آن تو نشسته را نمی تواند ببیند و آنقدر درخواستش را تکرار می کند که پدر قبول می کند.

پدر می داند که زبان تیزی هم دارد. مثلا خیلی راحت می تواند به مادر بگوید که به نظر می رسد کف روی برنج هیچ خاصیتی برای تغذیه نوزادان ندارد. بدون اینکه توجه کند که مادر تمام روز را صرف مراقبت از دخترش کرده و دیگر نای امر و نهی کردن یک آدم از خود متشکر عقل کل را ندارد. مادر می داند که پدر آدم فضل فروشی است و مدام در حالت ایراد گیری و عیب جوییست. پدر زندگی اش را در این خلاصه کرده که ماست را از مو و بالعکس بکشد. در مورد نحوه شیر دادن مادر نظر می دهد. برای خوراندن ویتامین به مانترا تئوری و راهکار صادر می کند و حالا با این سوالهای مضحک در مورد کیفیت مواد غذایی موجود در آب برنج آسمان ریسمان می بافد. مادر تنها راه خلاصی از شر او را در این می بیند که بقیه روز را از حرف زدن با او خودداری کند. اما برای پدر عبرت نمی شود. فردا در مورد گرمای هوا تز می دهد و از زیادی لباسهای مانترا ایراد می گیرد و کار را به جایی می رساند که مادر از کوره در می رود و می گوید از این به بعد خودت لباس تنش کن.

پدر یک بی توجهی و بی مبالاتی کشنده هم دارد. به عنوان مثال وقتی دارد با تلفن حرف می زند یا اینکه کتاب می خواند اصلا به تخمش هم نیست که کسی دیگری هم وجود دارد. هر چه مادر حرف می زند پدر توجهی نمی کند. انگار که مادر اصلا وجود ندارد. پدر حتی متوجه نمی شود که شلواری که پای مادر است همان است که چند ماهی برایش تنگ شده بود. حتی این را نمی فهمد که وقتی مانترا خوابیده نباید شیر آب را باز کند.

 

+ سوشیانت ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٢
comment نظرات ()