...آقای هزارتو...

3-

سه
----------------------
3- شغل ارسطو نصب دکلهای آنتن موبایل بود و نقش او بیشتر نظارتی و در نهایت آزمون و راه‌اندازی آنتن. صورتی آفتاب سوخته، زن و یک پسربچه دو ساله داشت و معتقد بود همانطور که سقراط گفته، ازدواج باعث شده فیلسوف بشود. گرگ‌علی اما اعتقاد داشت که او گهِ زیادی خورده و از سالهای دبیرستان همینطور فیلسوف مسلک بوده. او سالها بود که در تهران زندگی می‌کرد اما اصلیتش بر می‌گشت به دهی که هیچکس جز سینا و گرگ‌علی اسمش را نمی دانست. ده حالا متروکه بود و جز چند پیرزن و پیرمرد که بچه‌هایشان به جاهای متمدنتری کوچیده‌ بودند و خودشان سالها منتظر بودند مرگ گذارش به آن ده کوره بیفتد و آنها را ببرد، کسی در آن زندگی نمی کرد. او برای انجام کار پیش‌رو به دو نفر دیگر نیاز داشت و آن دو باید آدمهای مطمئنی می‌بودند. کاری که آن سه می‌کردند نیاز به قدرت بدنی بالا و مقداری شجاعت داشت. آن دو تای دیگر، به خلاف ارسطو که با چندرغاز زندگی سه نفر را می‌چرخاند؛ وضع مالی خوبی داشتند و اگر حاضر به قبول خطر ماجرا و جستجوی گنج شده بوداند، نیم بیشتر به خاطر هیجان ماجرا و نیم کمتر بخاطر رفاقت قدیمی بود و ارسطو این را خوب می‌دانست.
او همیشه عصبانی بود. از میان دوستانش تنها یک نفر شرایط مالی مشابه او داشت و آن هم کسی بود که دیپلمش را تازه دو سال بعد از برگشتن از سربازی و چند بار امتحان دادن و رشوه و تهدید گرفته و چون پول و پله‌ای نداشت مجبور به بازاریابی برای یک شرکت تولید شامپو شده بود و مثل ارسطو زندگی حقوق‌بگیری محقری داشت. او با زن بساز و خوش بر و رویش توی یک زیرزمین زندگی می‌کرد و به خلاف ارسطو و سقراط که شیفته فلسفه بودند، هم احساس خوشبختی می‌کرد و هم عاشق خالکوبی روی نقاطی از بدنش بود که از لباس بیرون نمی ماند. باقی هم دوره‌ای‌های ارسطو یا از کشور رفته بودند یا آنقدر زرنگ و دست و پا دار بودند که همینجا بارشان را ببندند. اما ارسطو که صبحش را بدون شربت انجیر و روز و شبش را بدون روغن زیتون و جوراب واریس نمی توانست سر کند و ساعتهای زیاد زندگی‌اش صرف چمباتمه نشستن و تفکر روی چاه خلا می‌شد و هر چه می‌دوید و جان می‌کند، به قافله نمی‌رسید، دیگر طاقتش تمام شده و می‌خواست هر طور شده و حتی اگر به قیمت گذاشتن زندگی‌اش سر کشف گنج هم بوده باشد، بارش را ببندد. می‌خواست وقتی یکی از این ژیگولوهایی که کاری جز حفظ کردن کتابهای پیچیده ندارند و ساعت مچی‌شان هم قیمت کل درامد سالیانه اوست، با اتکا به همان جمله‌بندی‌های بدون فعلی که پر از کلمات ناشناس است به او می‌گویند: «خرده بورژوای عافیت‌طلب» بتواند جوابشان را به زبان خودشان بدهد. ارسطو تمام کتابهایی که ژیگولوهای خوش‌حافظه دارند خریده و گوشه دیوار اتاق خواب روی هم چیده و منتظر وقت مناسبی بود که شروع کند به خواندن. از نصف بیشتر کتابها چند صفحه‌ای هم خوانده و بعد یا از خستگی خوابش برده یا پیش از رسیدن به آخر پاراگراف، اول پاراگراف را فراموش کرده بود. ارسطو نه تنها نمی‌توانست این کتابهای پیچیده را حفظ کند بلکه حتی مطمئن نبود زبانشان فارسی باشد و همین بیشتر عصبانی‌اش می‌کرد. برای او که در تمام مقاطع تحصیلش شاگرد اول بوده و تا مرحله نهایی المپیاد ریاضی هم رسیده بود، نفهمیدن چیزهایی که پیشتر برایش در شاخه دروس عمومی طبقه‌بندی می‌شد بدجور کشنده بود.

+ سوشیانت ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()