...آقای هزارتو...

1-

یک:
----------

هیچکس توی دنیا اندازه گرگ‌علی نمی‌‌توانست کیمیا را دوست داشته باشد. راه رفتن و حرف زدن و قد و بالا و خندیدن و حتی طوری که موهایش را پشت گوشهایش جمع می‌‌کرد یا دود سیگار را که کجکی می‌‌داد به آسمان؛ همه را گرگ‌علی آنقدر با تمام وجودش می‌‌خواست که می‌‌ترسید یک روز جانش سر این خواستن در برود.
گرگ‌علی به شهادت تمام دوستان مذکر و مونثش جوان برازنده‌ای بود. گیریم نه آنطور که مردهای لب‌کلفت و برنزه کلمبیایی. اما با قامت متوسط و اندام ورزیده‌ای که یادگار مسابقات دومیدانی دوران مدرسه بود و موهای پرپشت شرقی، وقتی جلوی آینه می‌‌ایستاد مایه خجالت خودش نمی‌‌شد. گاهی فکر می‌‌کرد چشمهایش زیاد نزدیک به هم یا لبهایش زیادی باریک است اما اینها چیزی نبود که نگرانش کند.
گرگ‌علی یک آپارتمان دو خوابه داشت(از پدربزرگش ارث رسیده بود) با چیدمانی از سر ذوق و ظرافت که مهمانهایش، غریبه و خودی، هربار نه تنها نمی‌توانستند سر از تمجید باز بزنند که وقت رفتن حسرت ترک محیط آرام و صمیمی آن هم توی چشمشان موج می‌‌زد. کیمیا جزء همانها بود. در مهمانیهای دورهمی، وقت رفتن، صدایش رنگ اضطرابی می‌‌گرفت که گرگ‌علی را یاد بچه‌هایی می‌انداخت که می‌خواهند از کلاس بیندازندشان بیرون. بلندتر می‌خندید و سعی می‌کرد حرفهای بامزه بزند. کاری که وقتی سعی می‌‌کرد چندان توفیقی در آن نداشت. گرگ‌علی از این حال کیمیا دچار دلشوره می‌شد. دلش نمی‌خواست باعث بشود دختری که هیچ‌کس را در دنیا به اندازه او شاد نمی خواست، نمایش شرم‌آوری از خود نشان بدهد. دل‌شوره‌ای که رنگش را آنقدر قرمز می کرد که گوشهایش به زق‌زق می‌افتاد و همین سرخی انگار کیمیا را، آنطور که ارسطو رفیق دوره دبیرستان گرگ‌علی می‌گفت، با اطمینان از اینکه هنوز دست بالا را دارد، آرام می‌کرد و کیمیا باز هم وقار خدشه‌ناپذیرش(از نظر ارسطو:متزلزل) را بدست می‌آورد.
گرگ‌علی درامد ثابتی داشت که برای یک آدم تنها هرچند مایه بلندپروازیهای تجملی نمی‌‌شد اما کفایت رفاه لذت‌بخشی را می‌‌داد. او خودش را آرام، باهوش، امنیت طلب، بذله‌گو، خوش‌سلیقه، خوش‌مشرب و تکیه‌گاهی خوب می‌‌دانست که با توجه به پیشینه غنی فرهنگی خانواده‌اش چندان هم شق‌القمر محسوب نمی‌شد. با این همه، گرگ‌علی از نظر کیمیا و آنطور که دوستان مشترکشان خبرها را آورده بودند، جوان خوب و سربه راه اما کسالت‌باری بود. صفتی که با خوش مشربی ذاتی گرگ‌علی تناقض داشت و او را وا می‌‌داشت که مدام فکر کند کدام درست است؟ از طرفی تقریبا هر کسی از معاشرت با او لذت می‌‌برد و از طرف دیگر کیمیا هم در نظر گرگ‌علی کسی نبود که اشتباه کند. گرگ‌علی مدام به این می‌اندیشید که چه چیز در او بدآیندِ کیمیاست. او مطمئن بود که هیچکس، حتی ارسطو، از نام واقعی او خبر ندارد.

+ سوشیانت ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()