...آقای هزارتو...

خشم 1

 

چه‌گوارا جز آن عکس معروفی که با کلاه بره ستاره‌دار گرفته و حالا تصویری هم‌ارز خرگوش پلی‌بوی است، عکس مهم دیگری هم دارد. عکسی که آلبرتو کوردا (عکاس همان عکس قبل)سال 1961 از او و رفیقش کاسترو گرفته. (با همین سه کلمه حتما توی اولین جستجوی اینترنتی می توانید پیدایش کنید.) از هر تصویری هزار تفسیر می شود داشت. شاید کسی به نظرش برسد که فیدل دستش را رو به آدمهای آن پایین بلند کرده اما «چه» نگاه به افقی در دوردست آسمان دوخته. تفسیری که تاریخ هم مهر تاییدش می زند. کاری به حماقتهایی که تحت لوای مبارزه با فشار بی امان امپریالیسم در کوبا اتفاق افتاده و می افتد ندارم. بشر ناگزیر از حماقت است. این عکس جدا از هر تفسیری، برایم بسیار عزیزتر و انسانی‌تر از تمام عکسهای انقلابی است. عکس در یک روز آفتابی گرفته شده. آسمان آبی است و بلند. دو مبارز بالای یک بلندی با همان لباس رزمشان نشسته اند و آن پایین خبری است که ما نداریمش. در چهره مصمم هر دو احساس آرامش، رضایت و خستگی هست. انسانی ترین حسی که یک مبارز پیروز می تواند داشته باشد. اما مبارزه چیست؟

خشم آخرین  سنگری است که انسان از دست می دهد. وقتی دشمن پشت این آسیب‌پذیرترین خاکریز می‌رسد دیگر کار تمام است. پس از این سد، تنها تله های حقیر دروغ و دورویی و صورتکهایِ بی تفاوتیِ تسلیم باقی‌ست و بس. خشم خاکریز باریکی است. کوتاه است. بچه ضعیف و گستاخی است که به شیشه بزرگان سنگ می زند و گیر می افتد. مبارز همان کودک سنگ‌پران است و مبارز پیروز کودکی است که گیر نیفتد. اما این خاکریز از کجا آمده؟

دانه دانه های شن و خاک که روی هم تلمبار بشود تلی می سازد که دشمن را برای رسیدن به خطوط امن آزادی به زحمت می اندازد. عکسی که می گویم عکسی است که به تنهایی چند متری روی ارتفاع آن خاکریز برده است. خاکریزی که در این چهل سال با هر حماقت انقلابیون بخشی از پایه اش تراشیده شده و حالا تبدیل به یک ناهمواری جزئی شده است. سنگر خشم حالا تنها برآمدگی تیز و بی معنای بنیادگرایی در صحرای محشر بردگی است.

تحقیر خشم از همین می آید. خشم امروزه نکوهیده است و غیر مدنی. بنیادگراست و از همه مهمتر خشن است. صفاتی که پیشتر می‌شد به ترتیب با ستوده، انسانی، آرمان‌گرا و شریف طاقشان زد. اما خشم سابقه‌ای به قدمت تاریخ دارد. خشم اولین اعتراض قابیل است. خشم چیزی نیست که در زیر پرچم شبکه‌های خبری، انگ تروریسم، ژستهای روشن‌فکری و محکومیتهای بین المللی و بگیر و ببندهای حکومتی بمیرد. خشم کوتاه‌تر و کوتاه‌تر و سرکوفته‌تر می شود. توی مرزها حبس می شود. باز گردانده می شود به حریم شهرها. پس می خزد توی خیابانها و مکیده می شود توی خانه ها و زیر مشت و لگد پدر مادرها خفه می شود و عاقبت توی بوستون یا پیشاور و کربلا منفجر می شود. خشم کور  است، خشم نادوراندیش است،بی فروتنی است، اما جاودانه است. این خاکریز می تواند پستی بلندی کوتاهی باشد که برای آدمهای بی گناه و بی‌خبری که دارند می‌دوند پشت پا بگیرد یا بلندتر باشد، بلندتر و بلندتر، از خانه و مدرسه بگریزد، خیابان و کوی و برزن را آتش بکشد و در میدانهای شهر فوران کند و روی تپه‌ای زیر آسمان آبی عکسی بیاندازد.

 خشم را نباید منکر شد. حتی اگر منجر به مرگ باشد. (می شود روزی برسد که باز هم انسانهایی با قامتی افراشته کوهی بشوند و متجاوز را تا بسیار دورتر از خاکریز خشم دور برانند؟) اما پیش از آن خرد، مدارا، اخلاق، محبت و دوستی همه خاکریزهایی است که پیش از رسیدن خشم فروریخته. سانتی‌مانتالِ القایی طرف برنده است. کسی که می خواهد آخرین سپرتان را بیاندازید. نقاب دروغین آدمهای کلاش و بزدل و فریبکار است. خشم جایی در درون است و جایی در بیرون. ما همه همزمان به مرزهای بیرونی آن رسیده ایم. همه مان چهار سال پیش فوران همه گیر و کشنده و عقیمش را تجربه کرده ایم. ما همه سرود خداحافظ زیبا را وقتی زمستان سر نیامد خوانده ایم. خشم حسی است که هم باعث می شود انسانی شش سال پیش از مرگ زودهنگام ناجوانمردانه‌اش آن عکس را بگیرد و یک بار برای کل تاریخ جاودانه شود و هم باعث می شود کسی توی خیابان با مشت و لگد به جان من بیفتد و عینکم را بشکند. می گذارد مردی زنش را یا خودش را به قصد کشت بزند. اما کسی که پشت این خاکریز باشد و خشم را منکر بشود آدم دغلبازی است.

ما همه این پشتیم. چهار سال، سی و چند سال، صد سال مشروطه، هفتصد سال مغول یا هزار و چهارصد سال و همینطور برو عقبتر صدها سالست که همین دمیم. ما با دامنه کوههای آلپ نسبتی نداریم. اصالت را می دهم به همین آخری که چهار سال پیش همه‌مان را پشت همین آخرین خاکریز در هم شکست. ما همه در آستانه ایم. انکارش جز از دروغ و طلب عافیت بر نمی آید. توی گوش کسی بزنیم که خشمگینمان کند. بگذارید مصلوبان بی پدر روی دیگر صورتشان را برگردانند. مشت باشیم. اگر خیلی متمدنید راههای نرمتری پیدا کنیم. بنویسیمش. بکشیمش. بخوانیمش.

خشم ارزش نیست اما واقعیت است. واقعیت را کتمان نکنیم. اگر رذیلت هم باشد می شود کاری کرد تا در قله آن عکس شرافت والایی باشد.

+ سوشیانت ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢
comment نظرات ()