...آقای هزارتو...

مستفی-3

 منیژه خانم چند هفته پیش مرد. لیلا می گوید او همیشه در دل ما زنده است. زن بزرگی بود. شوهرش بچگی با دکتر فاطمی فوتبال بازی می کرد تو کوچه های مسجدسلیمان و خودش پیش پدربزرگ لیلا کلاس شعر می رفت. آدم بزرگی بود. وقتی مرد صد سالی داشت اما حالا خیلی جوونتر شده. من همیشه  می گم «منیژه جون مردن خوب بهت ساخته ها». میگه بهم نگو منیژه جون. همون «جون» خالی کافیه. من اما زیر بار نمی رم. نمی خوام لیلا ناراحت شه. فکر کن جلوی چشمهاش به زنی که روز به روز جوونتر و خوشگلتر می شه بگم جون. این اصلا انصاف نیست. شاپور هم نظرش همینه. می گه ممکنه فکر کنه به سرت زده می خوای بساطت رو جمع کنی بری پیش منیژه. به نظر خودم که من و منیژه از اول هم به هم نمی‌اومدیم. اون داره تو جهت عکس زمان حرکت می کنه. درسته که یه جا به هم می رسیم اما بعدش دوباره مجبوریم از هم دور شیم. این دردناکه تو هر رابطه ای. ضمنا پای مستفی و مانترا هم وسطه. مانترا هنوز حاضر نشده مستفی رو تو اتاقش راه بده. واسه همین مجبوریم  بیاریمش تو اتاق خودمون. من به لیلا می گم خوابم نمی بره وقتی این اینجاس. می گه خیله خب حالا! بچه رو که نمی شه شب بذاریم تو هال گرگ بیاد بخوردش. مردونگیت کجا رفته؟ دلم می خواست همین سوال را از خودم می پرسیدم اما مستفی ایستاده و تمام شب با چشمها باز از کنار در کمد نگاهم می کند.

+ سوشیانت ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳٠
comment نظرات ()