...آقای هزارتو...

این بی سر و بی‌پا که منم!

بین تمام تعاریفی که تا به حال از مقوله زمان شده است که شامل آنهایی که زمان را توهم می دانند هم می شود، یکی هست که از همه مهیبتر است آن هم همانی است که باعث شده آن مادر به خطای اول، ایده ساعت شنی را از آن اقتباس کند.

ایده ساعت شنی آنقدر نبوغ آمیز است که اگر به سیاق یونان باستان بخواهیم برای هر گندی که بشر زده، پای یکی از خدایان را وسط بکشیم باید یکی از فرزندان نامشروع زئوس را مسئول چنین چنایتی قلمداد کنیم.

ایده مرگ در نیمه پایین و زندگی در نیمه بالا و تکرار بلاهت‌بار و بی‌نهایت و بی‌معنای مداومش به کنار، تعریفی که از ابدیت ارائه می کند آنقدر ناجوانمردانه است که دست یکی از اساطیر یونان باستان را در پس آستینش بتوان دید.

ابدیت یعنی آدمی که توی گردن یک ساعت شنی گیر افتاده است، هر ساعت جای سر و ته‌اش عوض می‌شود و تمام زندگی‌اش، ذرات ریز شن می ریزند توی یقه اش و از توی شرتش می روند بیرون و بعد برعکس.

مسخره تر اینکه من و تو و بقیه،  جز اون شنها هستیم که بعضیمون هم توی این مسیر به یه جای اون آقاهه می چسبیم و توی تاریخ ثبت می‌شیم. حالا هر کسی به یه جاییش.

پی نوشت١: شاید بپرسین چرا فکر می کنم حالا این یارویی که توی گردن ساعته آقاست و نه خانم. فکر کنم جوابش خیلی واضح باشه. خواستم یه وقت هیچکدومتون فکر نکنه ممکنه جای خوبی گیر کنه!

پی نوشت ٢: شرمنده آدمهای چیز فهم. جدیدا مجبورم همه چیزو برای بقیه توضیح بدم:)

+ سوشیانت ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۸
comment نظرات ()