...آقای هزارتو...

مستفی-2

 پدر مستفی آقای ناصحه. مستفی تنها پسرش از ازدواج دومش با یکی از چلچراغهای امام زاده صالحه و خودش اعتقاد داره برق موهاش رو از ضریح آقا گرفته. آقای ناصح، پدر مستفی، به خاطر علاقه شدیدی که به کتاب "کباب قناری روی آتش سوسن و یاس" داشته اسمش رو گذاشته مستفی. مستفی می گه مامانش شبها که چراغهای امامزاده رو خاموش می کردن از روی سقف می اومده پایین و تا صبح تو آشپزخونه واسه فردای شوهرش که کارمند کفش ملی بوده ناهار می پخته. بعد وقتی یه روز توی زلزله کلاردشت که هیچ ربطی به تجریش نداره از سقف کنده می شه و می میره، دست نوشته هاش رو جمع می کنن و یه کتاب قطور چاپ می کنن به اسم "کتاب مستفای آشپزی". آقای ناصح که عاشق زنش بوده زندگی رو ول می کنه و می زنه به کوه. قبلش بچه رو می ذاره پشت یخچال ما و می ره. روزگار بدیه آقا شاپور. روزگار بدیه منیژه خانم.

+ سوشیانت ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳٠
comment نظرات ()