...آقای هزارتو...

کهولت

افتاده ام توی سراشیبی. احساس پیری. دلم آسمان آبی می خواهد. هوا لختی خنک. زمینها کمی سبز.  باد آرامی بیاید با بوی بابونه. ابر نباشد توی آسمان. اگر بود از این کُمبله های سپید. جسته جسته، تک و توک.

همین آرزو باقی مانده برایم. بروم یک گوشه که کسی نباشد مثل یک قویِ پیرِ سگ سرم را بگذارم روی چمنها، بمیرم. آفتاب روی جنازه ام بنشیند و بلند شود. رنگ از برگها برگردد کمی دورتر روی شاخ درختها. وقتِ مردن، تیزی علفها قلقلک دهد پشتم و کاری بر نیاید از دستم برای خاراندنش. بپیچم به خودم از خنده در همان حال مردگی و تکان نخورم بس که مرده ام و روحم( اعتقاد داری؟)، "منِ" من، اصلا من ِ خودم، نمیرد با من. دست‌کم برای چند دقیقه. فقط چند دقیقه. تا پیش از آنکه گند بیفتد به تنم، قبل از ضیافت کرمها زنده باشد. ببیند که آسمان جز زرد و سیاه، رنگ دیگری هم می تواند داشته باشد. آبی باشد و وای سرخ. آسمانی که سرخ نباشد آسمان نمی شود. عمری که زیر آسمان سرخ نگذشته کجاست؟ سهمم از آسمان سرخ آبی باید از که بگیرم؟

+ سوشیانت ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٠
comment نظرات ()