...آقای هزارتو...

اپوریا

دستهامان یخ زده بود توی سرما و هر چه هل داده بودیم روشن بشود افاقه نکرد و سر آخری، هانی در آمد همین قهوه خانه همیشگیش بنشینیم چایی بزنیم تا کسی بفرستد دنبال تعمیرکار و ته دلمان شود هم بسته به نانی و هم قرص که شب نمانیم توی راه و تا غروب چیزی نمانده و من که انگشتهام می‌لرزید و خشکیده بودند که تمام عمر خاک‌بازی هم آنقدر خشک و  ترکشان نمی‌کرد و تشنه بودم از تهران که راه افتادیم شکایتی نداشتم، دنبالش چون رمه‌ای از چوپان راه افتادم و کفشم،  کفش کوه نویی که گرفته بودم، پایم را می‌زد و باید که خون افتاده بود تا به حال آن پشت قلوه کن شده‌، فکر میکردم شاید آن تو بشود پا بِکَنم از کفشها و دراز کنم روی صندلی هوایی بخورد و وقتی پا تو گذاشتیم هانی گفت اختلاطی هم می‌کنیم تا این حرفی که از تهران دندان می‌زنی شاید بریزد بیرون دهانت و من ترس برم داشت که این آخر چرا همه چیز می‌داند و همیشه خبر دارد از حرفها، زده و نزده، گیریم نه با جزئیات که انگار بوشان را می‌کشد تو هوا با دماغ دومی که لابد مثل چشم سوم هر آدمی باید جایی وسط پیشانیش یا زیر چانه، توی چاه سیب لای ریشهاش باشد که آنطور بلند و بی قاعده در آمده بود هر یک به سویی و من آنطور محو بودم که نفهمیدم سایه شده بالا سرم و شاگرد قهوه‌چی، که خوب می‌شناخت هانی را، تا من تو هپروت خودم باشم، دستور برده بود تعمیرکار را خبر کند از کوهین بیاید و نیمروها دو پرس و پشت بندش چای که بلد بود چطور بیاورد، این را با تاکید دوبار پرسید هانی، که بلدی که هان؟ و پسر اُلدُرُم که خاطرجمع و این تعارفات صد من یک شاهی گردنه‌بندها و پاشنه خوابها که من نه لحنش را بلد می‌شدم و نه سر از کار این رفیق سالی عمری در می‌آوردم که از کجاش علامه تمام ابنای آدم شده و سیگار برداشتم از توی قوطی و دراز کردم پیش هانی، گشتم دنبال آتش و پا نشده، هانی جسته بود پای بخاری نفتی ستونی بی‌قواره وسط  رستوران، چنگه پا نشسته، پوزه داده بود لای پره ها، سیگار را تو کرده بود و دانه دانه پکی زده، گیرانده و من داد زدم که می‌سوزد، می‌سوزی الان، و صورتش که پشت دود توامان سیگارها پنهان بود گر کردگیِ خونِ آتش خورده داشت و لبش به همان لبخند که نه، همان ریشخند همیشگی، همان که انگار زخمی روی صورت روحش وا شده باشد و تلخ شیرهء زردِ درد را بیرون بریزد، باز بود و گفت این هم سیگار، حالا مرگت چیست؟ طفره تا کی می‌خواهی بروی؟ اصلا کرم آمدنت چه بوده بعد این همه سال که تنها رفتم همیشه و تو آنجا نشسته بودی، توی خانه‌ات، توی شهرت، لای لنگ زنت این دو سه سال آخر و نه که فکر کنی سرکوفت کنم بابتش، که خوب هم بوده، یکی باید سر به کار می‌شد بعد آن همه مصیبت، حرفم این خواب نمایی یک هفته ده روزه‌ است که پیدات شده بعد از سالی ماهی نبودن و پا پی که بیا برویم سر خاک ملا، نه که منتی بوده این همه سال که من رفتم و تو نپرسیدیش و می‌دانی که گوشه زدن توی مرامم نیست و همین است که آزارم می‌دهد، این پیچ‌وا‌پیچ هزارتوی حرفهای آدمها که به سعی صفا و مروه سر از ترکستان ناکجای هفت رنگ در می‌آورند و تو که رفیقی، بودی و هستی، پا نده به این دسایسی که سیاه‌روزِ سیاه‌رو کندمان بعد عمری و دندان نزن آنقدر و بزن به نان و نیمروت که سرد شده تا نجنبی و دستش را برد و تکه کرد نانی دو تای کفهای پهن دستهاش و قاشق تا ببرد توی زرده، تابه چرخیده بود روی لَنگ قلمبهء زیر نشیمنگاه و پنج دور زده بود دو تا خلاف و سه تا جهت عقربه ها تا لقمه ای بگیرد و پچپاند لای دندانهاش و من منتظر همیشگی اشتهاش تا سر شور خوردن بیاوردم، در آمدم که تویی می‌پیچانی ور نه من که همینطور یک کله راست می‌روم تو شکم ماجرا و وقتی می‌گویم از دختره، اسمش را که می‌برم، معنایش معلوم است هم برای من و هم برای تو و معلومم نیست چه می‌شود اینطور می‌لغزی زیر بار کلام و می‌روی پایین از پاشویه توی سیاهی اوهام و نعل وارو می‌کنی هر چه یاسین می‌کنیم و تا کی و تا کجا آخر هانی؟ این چه بازیست که راه انداخته ای وقتی دختره می‌گوید دوستت دارم... و این همانی بود که آنجا جاش نبود و نبایست که می‌گفتم و بُل همیشه همینطور بود که می‌گرفت و در آمد که من تمام مشکلم با همین «دوست دارم» و «اینجاش را دوست داشتم» و همان ضمیر متکلم وحده ولاغیر است که آن طور برجسته و گنده و تو ذوق‌زن شده این روزها و هر جا می‌روی، این جوجه امروزی‌ها، اکتیویستها، هنرزده‌ها و بنگی‌ها، جوری چماق می‌کنند توی سرت، جوری ارجاع به خویشتن شده‌اند و قبله عالم که هر جور نگاه کنی دنیا شده پر از دوایر تو در تویِ تو خالیِ خود-مرکزی که دهان وا کنند «من» می‌ریزد بیرون و کسی نیست جمع کند، همه مشغول من ریختنند این روزها و دختره، همین که تو با تمام احترامت می‌گویی «دختره» و من با تمام دلزدگی می‌گویم الهام، با آن اسمش که نه الدار و المیرا و الناز است و نه الاهه و حتی السید، نه ترکی و نه تازی که فارسی سره است انگار و این خلوص را معلوم نیست از کجای تاریخ آورده و این الهام از کدام خداست، میترا، مزدا، الله یا پری کوچک غمگین پشت گوشها و تو فکر می‌کنی سوفستایی است اینها، اپوریای در هم خزعبل ملاج آفتاب سوخته هذیان گوی من است که اینطور بافته سر و ته کرباس بی‌معنای این آدمهای ناشناس را به الفبای جفنگ و وقتی می‌گویم این الهام از کدام آفرین پروردگار نازل شده به زمین سوخته و لم یزرع تقدیر آدمی چون من؟ جوابش را نه تو می‌دهی نه آن علیا مخدره همسر عزیزت که این لقمه را گرفته برای دهان بی‌دندان من  که باید اندازه همین نیمرو بارش کرد و نه بیشتر و باز هم همان خنده‌هاش که این بار شره کرده بود از گوشه‌اش زرده تخم مرغی روی تار تار سبیل و لقمه می‌رفتیم و می‌گفتیم یک یک و من این بار غرضم نبود وا بدهم پیشش و پا پس بکشم و رفتم توی دلش که جفنگ شاخ ندارد و رسم جوانمردی کی شده دزدی فریاد ای دزد بزند پیش قراول قافله عسسان و وقتی می‌گویم پیچ می‌زنی، تو می‌روی و ننه من غریبِ یکه‌مرگی می‌زنی وسط میدان همینهاست و چه ربطی اصلا به من ریختن دارد وقتی می‌گوید «دوستش دارم؟» اصلا چطور مگر می‌شود گفت دوست داشتن را، به کدام صیغه، مثنای مذکر غائب یا متکلم مع الغیر که آنطور کشته بودیمان شبانه روزهای مدام آن سالها که خدایِ وحده، خدای لاشریکِ لاف یگانه، چرا برگشته لا تو لای کتابش در آمده صیغه انا و نزلنا و نحن  له لحافظون زده و چه جای غیر است در وحدتش و بر می‌آشفتی که چه جای احترام فرعونی بوده خودش را ما خطاب کند وقتی این همه سبحان و فتبارک را به صیغه مفرد زده و می‌پیچدی به خودت و به ما و حالا معترض صیغه مفرد کلام این طفلک شدی که چرا گفته دوستش دارم و باید چه می‌گفت دوستش می‌داریم، عین مرحوم آریامهر، و حرف هنوز تمام نشده قاشق گذاشت کف دستم که یعنی بخور و خودش رشته را گرفت دنبالش که کسی نگفته عیب از صرف افعال است و تو اگر نیمی قدر آن زمان کُرگیمان، هنوز پا خرد بودی، می‌گرفتی نقلم چیست و این واگویه ها نه از اول شخص و منویات درونی آن خاتون آشفته، که آن زنگ کشدار و پرپژواک ضمیر «میم» انتهای فعل معین،که اینگونه مکرر و کشدار ادا می‌کنند اینطور آزار می‌دهدم و تکرار می‌شود و دنگ دنگ می‌کوبد توی پرده پرده سلولهای مخم و «من» را جوری می‌گوید انگار نه پیشش و نه پس از اداش هیچ وجود نداشته و تمام جهان و مافیها حادثِ لحظه تکان خوردن آن لبهای باریک و غبغب گرد آویخته زیر روسری است و ما نیستیم و نبودیم قبل التفات خانم و می‌فهمی چه می‌گویم وقتی زنگ میم را ناقوس مرگ آزادگی می‌دانم و همه اینها که اینطور دل به حمایت جنبش زنان و کودکان خیابان و روزنامه نگاران به زندان، داده و آدمیان را به سه دسته میش و گرگ و آنها که «من دوستشان دارم»، با همان زنگ «میم» بخش کرده‌اند چطور زنگوله پای تابوت شده‌اند این روزها، چایت را بخور یخ کرده وسط این همه پرت و پلا، برداشتم استکان لب پر را از روی میز، آسمان می‌غرید و غروب هنوز نیامده، گرفته بود لحاف تیره ابر و تاریک بود آن بیرون، غیر یک دو شعاع آذرخش که می‌جهید از کمان خدایگان محال، خط می‌انداخت آسمان و وعده زمین لَخشگی و دشوار راندن می‌داد و هنوزمانده بود تعمیرکار بیاید و درست هم اگر می‌شد شب می‌گرفت خواهی نخواهی، که چه کار داشت اصلا او،  ته استکان را بی خیال می‌زد وسط نعلبکی و هورت می‌زد چای داغ را روی آستر کام و زبانش و باکیش نبود از همه آن واگویه های این دو هفته و پیغام کشیدن و بردن و آوردن و ذکر مصیبت دختر که چشمش اشک و خون قاطی‌ست، پای جانش نشسته، هر جا نگاه کند ریش کهربایی تو می‌آید پیش چشمش و  تشتش دیگر از بام همه هم ورودی‌ها، قدیم، جدید و حتی فامیل و همسایه افتاده، این منیت‌ات اگر نیست، این اگر نخوت آسمان‌سوده نباشد، چیست پس؟ باید به سیاق غیر، یعنی، کسی بیاید انگ بی همتی و لامبالاتی بزند یا طعن اختگی، که سر به راه بیاوری و من که رفیقم و هر قدر حالا به دل یار نباشیم به زبان هماورد می‌شومت دست‌کم توی کارزار شطح و طام، باید بپرسمت آخر چیست پس منیت اگر نیست؟ و جواب نداری بدهی و می‌خندی، می‌خندی و سر می‌جنبانی و من تو فکر شیرین که چه جواب کنم بدهد به دوستش الهام و دست از سرم بردارد و می‌پرسی:«راستی با شیرین چطورید؟ سوارِ توسن سعادت؟» نشنیده می‌گیرم و جاش صدای باران پر می‌کند خالیِ گوش و انبارهء فکرم را. 

+ سوشیانت ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٤
comment نظرات ()