...آقای هزارتو...

ببعی!

خوب که فکر می‌کنم می بینم موهای دستش سرخ نبود. نارنجی زنگ زده‌ای بود همرنگ ریشهایش.  شروعش یادم نیست اما وقتی جدی شد که سارا زنگ زد به نوید. داشتیم املت می خوردیم. گفت پدرش پراید را خریده. نوید رو به من کرد و دستش را گذاشت روی دهنی: "ماشینو خریده".. چند روز قبلش گفته بود سیاست داشته باشیم ماشین می افتد زیر پای خودمان. فکر باحالی بود اما وقتی که لوبیا شکست به دلم بد افتاد. نوید انگشتش را گذاشت روی لبهایش و گوشی را گذاشت روی آیفن. سارا می‌گفت صبح برویم بچرخیم. نوید چشمکی به من زد و جواب داد کلاس داریم. هر چه سارا اصرار می‌کرد که زود بر می‌گردیم و اینها، نوید زیر بار نمی‌رفت. بهانه می‌تراشید که شهر کوچک است. خبرش می‌رسد دانشگاه... اگر پدرت ببیند چه؟ نیشخندی روی لبش بود و چشمهایش برق می‌زد. من خنده‌ام را خوردم و با مشت کوبیدم روی پیاز. پیاز  از زیر دستم در رفت و خورد به گلدان لوبیا.  نوید زد پس گردنم. سارا گفت می‌رویم خارج شهر. انزلی مثلا. نوید ناباورانه پرسید تو تو جاده می‌رونی؟ سارا گفت: "نه خودت بشین" نوید خنده اش گرفته بود می‌خواست قبول کند که من با لال‌بازی و ایما و اشاره گفتم: مهرنوش! مهرنوشو بگو! مهرنوش دوستش بود. سارا قبول نمی‌کرد آشنایمان کند. نوید یادش انداخت که قول داده و در جواب سارا که التماس می کرد گفت: همین که گفتم.

بعد آرام  جوری که مثلا من نشنوم اضافه کرد: همخونه‌ایمه خره.

اما سارا جیغ زد "بابام اومد" و گوشی را تقی قطع کرد. به نوید گفتم: خفن لهجه داره ها!

نصف شب سارا باز هم زنگ زد. من خواب بودم. به نوید که پچ‌پچ می‌کرد گفتم خفه شود. او جواب داد مهرنوش هم می‌آید. نیم خیز شدم توی جایم و پرسیدم: جدی؟ اما نوید گفت که خفه شوم و لنگهایم را جمع کنم. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. من غلتی زدم و دهانم را بستم. از فکر مهرنوش تا صبح خوابم نبرد.

صبح پیاده رفتیم سر جاده انزلی. هنوز کمی پول داشتم برای همین گفتم: ناهار با من ولی پول تاکسی را نمی‌دهم. رش ِباران می‌آمد. موهایم مثل گوسفند فر خورده بود. گفتم هوای گهی است. نوید جواب نداد. زل زده بود به کفشهای نبوکش که پر از لک گل بود.

صندلی ماشین هنوز پلاستیکهای کارخانه را داشت.  دخترها نشستند عقب. نوید به من اشاره کرد و گفت: "مهرنوش، ببعی. ببعی، مهرنوش." مهرنوش شال سفید بسته بود. موهای بورش ریخته بود توی صورتش و می‌خندید. نوید از توی آینه زل زده بود به او. من زدم توی پهلویش و گفتم: "هوی حمال!" جواب داد: "خوب بابا حالا." اما نوید ول کن نبود.

پیشنهاد جفرود را من دادم. ساحل مسطح وسیعی بود که این وقت سال پرنده پر نمی‌زد. خواستم خودی نشان بدهم. توی راه هر چه سعی می‌کردم سر صحبت را باز کنم قلابم نمی‌افتاد. مثل ماهی می‌لغزید و در می‌رفت. در عوض نوید یک بند دلقک بازی در می‌آورد. دهانش را که باز می‌کرد آن‌دو، آن عقب ریسه می‌رفتند. مهرنوش، جور کش داری که جگرم را آب می‌کرد می‌گفت "دیوووونه" و با صدای تیزی می‌خندید.

ساحل جفرود اندازه دو تا زمین فوتبال بود. باران شدیدتر شده بود و مرز دریا و ساحل و آسمان در هم رفته بود. نوید انداخت کنار خط ساحل و زیگ‌زاگ‌کشان گازش را گرفت. موجها می‌غلتید تا زیر چرخها و آب و گل و ماسه می‌پاشید به آسمان، روی شیشه‌ها، توی ماشین. هر سه جیغ می‌کشیدند. فرمان را می‌پیچاند سمت دریا و با هر ویراژی سارا و مهرنوش می‌افتادند روی هم و صدای جیغ و خنده‌شان هوا می‌رفت. برف پاککن ها جواب نمی‌داد. من دیر رودخانه را دیدم. نوید ندید. یا دید و محل نگذاشت. جیغ کشیدم: ترمز کن.

ادامه دارد...

+ سوشیانت ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳٠
comment نظرات ()