...آقای هزارتو...

قطعه گمشده- متنی که خوب در نیامد!

عشق خوب است؟ خیلی توپ است آیا؟ می ترکاند همینطوری زرت و زورت هر کسی را؟ خوشبختی وقتی عاشقی؟ اگر واصل بشوی که دیگر بهشت است نه؟ حق با عرفاست یا قند و نبات زیاد می خورند حضرات شاعر؟

آدمها عاشق می شوند. تقریبا همه. هر کسی یک جور. برای هر آدمی توی دنیا عشق مفهوم منحصر به فرد و مخصوص به خود دارد اما باز هم هر آدمی توی هر سنی وقتی برای اولین بار عاشق می شود می فهمد عاشق شده. یعنی با اینکه برایش جدید است در شناسایی اش مشکلی ندارد.

علتش اینجا برایم مهم نیست.جز آن شیوخی هم نیستم که مردی که عاشق نشده تا به حال را به عنوان الاغ، به خرگم‌کرده دم مسجد عرضه کنند. بحثم چیز دیگری است.

در تمام تاریخ آدمها یاد گرفته اند که عشق را بالاتر از هر چیزی نشان بدهند. جذابترین بخش زندگی. اکسیر جاودانگی، دلیل بودن.( دلیلش تداخل و تحریک و ترشح هورمونهای مختلف است آیا؟!)

اما چه چیز توی این عشق کم است. کدام عنصر بی اهمیت و بی رنگ و لعاب است که جا افتاده و گم شدنش را هیچ کس نفهمیده. چه بلایی سر ملت ما آمده؟ (طبیعتا می توانم در مورد خودمان صحبت کنم فقط. ان هم با تقریب بسیار بالا)

مدتهاست که دارم فکر می کنم. عشقهای آدمها را تماشا می کنم. عشق مرد و زنها به هم. زن و شوهر. دوستان. والدین و فرزندان. خواهران و برادران. چرا هیچ کس راضی نیست؟

دیگر حتی بحث عشق یک سره و دو سره هم مطرح نیست. یعنی اینجوری نیست که تو عاشق من باشی و من بدانم که عاشقمی ولی عاشق تو نباشم. دیگر آنقدر کمیاب شده که می توان از آن صرف نظر کرد. مساله امروز ما این نیست. مساله این است که تو عاشقمی. خودت فکر می کنی خیلی عاشقی ولی من اینطور احساس نمی کنم. بعد تو سعی داری برای من حرفت را ثابت کنی و من چیزی دستگیرم نمی شود و آخرش هم می گویم اگر عشق این است و اگر عاشقی ات اینطور است پس شاشیدم به این عشق. همچین چیزی.

پدر مادرها عاشق فرزندانشان هستند اما بچه ها از آنها فرار می کنند. یا زنها یا مردهایی که نمی توانند ذره ای خدشه را بر وجود همسرشان تحمل کنند اما مثل سگ و گربه توی سر هم می زنند.

چه اتفاقی افتاده پس؟ من نمی دانم. چیزی که سالهاست فکرم را مشغول کرده این است. خوشبختی کجاست؟ چرا عشق، این اکسیر جادویی، تاثیر مثبت خاصی روی زندگی نمی گذارد؟ چرا آنطور که وعده شده حلال مشکلات نیست؟؟ چرا اگر تو آنطور که می گویی عاشقم هستی عشقت مرهمی روی دردهایم نیست؟

توی این سالها سعی کرده ام خانواده های خوشبخت و متعادل را زیر نظر بگیرم. به سختی چنین چیزی پیدا می کردم.( خانواده های مذهبی سریالهای تلویزیونی؟!) در کشورهای دیگری که بوده ام، حتی اگر برای دو روز بوده یا حتی توی فرودگاه های ترانزیت بین المللی، باغ وحشهایی مثل فرودگاههای استانبول و دوحه و دبی، خانواده های غیر ایرانی زیادی دیده ام و حتی راننده سوری فقیرمان در دمشق هم می توانست یک نمونه باشد. نمونه ای که در ایران بسیار کمیاب است.

خوشبختی پدیده عجیبی است. نیازی نیست که آدم المانهای پیچیده ای را فهرست کند پشت هم و وزن بدهد تا میزان خوشبختی اش مشخص بشود. خوشبختی در نگاه آدمها موج می زند اگر وجود داشته باشد. و جالب اینکه بدبختی بر عکس سرما که نبود گرماست به نبود خوشبختی اطلاق نمی شود. بدبختی هم موجودیت مجزای خودش را دارد که آن هم توی نگاه آدمها پیداست.( سر این مساله نمی خواهم بحث کنم خیلی راحت می شود مشاهدات شهودی بنده را خارج از اعتبار علمی تلقی کرد.)

عنصر مرموز و گمشده‌ی روابط انسانی که می توانست در کنار عشق، زندگی انسان را رنگ و بوی رضایت و راحتی بدهد کجاست؟ چیست؟ آیا راز خوشبختی در تبعیت بی چون و چرای زن از شوهر، فرزندان از والدین است؟ آیا نکته مشترک خانواده های مثبت تلویزیون همین است؟ تبعیت؟

کدام پدیده است که آنقدر پیش پا افتاده یا بی اهمیت بوده یا شاید هم ناشناخته بوده که اشاره ای به آن نشده؟

زندگی ها را نگاه می کنم. پدرهایی که بچه هایشان را عاشقانه دوست دارند(گربه هم بچه اش را دوست دارد؟!) اما با تحقیر و تحمیل نظر خودشان زندگی را به کامش زهر می کنند. مادرهای عاشقی که با ناسازگاری زندگی بچه هایشان را سخت می کنند. همسرانی که در نهایت عشقی که به شریک زندگی شان دارند او را با القابی چون نفهم، بی عرضه، امل، بی شعور یا دهاتی خطاب می کنند.

این چه عشقی است که در دل تو می جوشد اما بویش هم به من نمی رسد؟

جای احترام کجاست؟ حرمتها توی زندگی اجتماعی ما کجا رفته؟ کسی تا به حال فکر کرده که چقدر به کسی که دوستش دارد احترام می گذارد. به حریم شخصی اش، به خانواده اش، به علایق اش به طرز فکرش.

اگر مادر من به نفرت من از عید دیدنی احترام بگذارد من هم به علاقه مادرم به خانواده اش، چه اتفاقی می افتد؟ آدمهای کم ظرفیت راه دیگر را بر می گزینند. پشت پا زدن به همه چیز.

ما آدمهای همه چیز دان. همه خرند مگر اینکه خود ما باشند! هیچ کس انقدر احترام ندارد. سایر اقوام ندارند. کسی که تحصیلات ندارد. کسی که لهجه دارد. کسی که لباسش از مد خارج شده. کسی که از ما جوانتر است یا آنکه پیر و خرفت شده. خانواده شوهر. خانواده همسر. دخترهایی که دوست پسر دارند. آدمهای مذهبی. آدمهای بی دین. کسانی که برای روزنامه رقیب کار می کنند. کسانی که توی خیابان می آیند به اعتراض. هیچ کس محترم نیست.

زنی که حاضر است جانش را بدهد که شوهرش مریض نشود خیلی راحت با لحنی تحقیر آمیز جلوی غریبه ها با "خبه خبه" گفتن یا تو حرف نزن یا پرخاش گری که مگر نگفتم بهت فلان کارو بکن شوهرش را تحقیر می کند. مردهایی که زنشان را از جان عزیزتر دارند با رفقایشان می نشنید و زنهایشان را مسخره می کنند. پسر ها برای پدرهاشان تن لشند. دخترها سلیطه. پدر ها کله خشک و مادرها امل. کسی هست که به دیگری احترام بگذارد؟

چقدر حرمت کسی را که دوستش داریم نگه می داریم؟ چیزی که همه جای دنیا، جز فیلمهای آمریکایی( بعضا سیاهپوستی، گنگستری) جز بدیهیات است. 

چه کسی گفته عشق اکسیر است.

عشق تو کافی نیست نازنین. کمی احترامم را نگه دار.( به خودتان هم بگویید)

 

پی نوشت: غیر ممکن است. چیزی به نام احترام تعریف نشده است. شما معمولا نمی توانید به کسی ثابت کنید که به شما بی حرمتی کرده. از نظر خودش این کار را نکرده. چه کسی حرمتها را مشخص میکند ؟ چرا برای بقیه مردم دنیا انقدر عادی است؟(فکر کنید بقیه مردم دنیا هم مثل ما، از عمق فاجعه ما چیزی کم می شود؟) چرا ژاپنی ها سرشان را به احترام پیش همه خم می کنند(ما هم توی تلویزیون مسخره شان می کنیم)؟

پی نوشت2: این  نوشته حق مطلب را بیان نمی کند. تقصیر من هم نیست فقط. هر چه بیشتر فکر می کنم می بینم احترام گذاشتن آنقدر بدیهی و آنقدر مجهول بوده در فرهنگ ما که قابل تعریف نیست حتی قابل ارجاع. تنها تعریفی که در طی سالیان از آن ارائه شده اطاعت و تبعیت بوده، یک طرفه بوده و غیر انسانی. شاید با فکر کردن بیشتر معنایی پیدا بشود.

پی نوشت3: یک راه دیگر هم هست. بیاییم هر وقت که واکنشی نشان می دهیم، در قبال هر کس، چه عزیزان و چه دیگران، رفتاری نکنیم که عزت نفس طرف مقابل را لکه دار کند. فحش ها را می شوند نداد. می شود فهم و شعور و عشق و محبت و عواطف دیگران را زیر سوال نبرد.  می شود کمی محترمتر بود.

 

پی نوشت 4: تقصیری نداریم. پدر و مادرهایمان به همدیگر حرمت نمی گذارند. به ما هم همینطور. زن و شوهر ها با همان لحنی با هم حرف می زنند که اگر سگی داشتند.  وقتی حسی داریم و طرف مقابلمان ندارد حرمتش را نگه نمی داریم. همینطور اگر خیلی منطقی فکر می کنیم یا اگر عواطف خیلی قدرتمندی داریم. روشنفکرانه ترین جمله همه مان هم این است که همه مردم خرند.

پی نوشت۵: ایران جایی است که انسان حرمتی ندارد. آدم بودن به صرفه هیچ ارزش ماهوی ندارد. عزت و کرامت انسانی را حتی آقایان سعدی و مولانا هم در شتک اندازی های عاشقانه شان سر کوی معشوق رعایت نکرده اند. همین شد که عاقبتمان در مداحی هامان سگ درگاه این و آن هستیم

+ سوشیانت ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٤
comment نظرات ()