...آقای هزارتو...

ارندیل

شلدون در سریال بیگ بنگ تئوری، سر میز ناهار از تله پورتیشن می گوید. می گوید فرض کنید یک دستگاهی باشد که آدم واردش بشود تمام وجودش به ذرات بنیادی تجزیه شود و در جایی دیگر در دستگاه مشابهی تمام ذرات بنیادی اش دوباره گرد هم آمده او را باز سازی کند. این "تله پورت" نیست. چرا که همان آدم اول نیست که منتقل شده. آدم اول نابود شده و آدم جدید مثل هم او از نو ساخته شده است.

این انتقال نیست. نابودی و بازسازی دوباره است. هر قدر هم نعل به نعل باشد.

مانترا بزرگ می شود. بزرگ شدنش را تماشا می کنم. ساعتهایی که خانه نیستم از پشت تلفن صدایش را گوش می دهم که بازی می کند. هر ثانیه ای که از دست می دهم را توی دلم نگه می دارم. مثل یک عقده.

نگاهش می کنم. مثل یک ساعت شنی. از آن بالا شنهای من می ریزد پایین و به شنهای او اضافه می شود.

مانترا بزرگ می شود و من کوچک. او زیاد می شود و من کم. دلم می خواهد تمام ثانیه هایی را که از من، از مادرش، جدا می شود و به او متصل، دانه دانه، مزمزه کنم. بشمارم و بو بکشم. این یک جور تله پورتیشن شبیه سازی شده  است که شلدون را هم بر آشفته بود. سودو تله پورتیشن؟!

مانترا بزرگ می شود و با هر کلمه جدیدی که می گوید انگار یکی از موهایم سفید می شود. بچه ها سریع بزرگ می شوند و زمان سریعتر می گذرد. انگار عقربه ها به مسابقه می افتند. ده روزی سفر بودم و وقتی برگشتم انگار چند سال پیر شده باشم. حجم چیزهایی که آموخته را باید در چند سال بیاموزم؟! چند سال است چیزی نیاموخته ام؟ آدمی که بچه دار می شود باید یا دل شیر داشته باشد یا مغز خر. حکم اعدام متحرکت، بمب ساعتی زنده ات، جلوی چشمهایت راه می رود. با سرعت می بالد و رشد می کند و هر آن ممکن است از لبه تیغی سر بخورد بیافتد و زندگی ات را منفجر کند.

با این حال چرا بچه می آوریم؟

بچه ها لذت زندگی کردن را یادمان می آورند. لذتی که کمرنگ می شود. گاه از یاد می رود. لذت بودن. لذت تکرارِ لذت. بچه ها بزرگ می شوند و نوبت نوه هاست. تکرار زندگی، شبیه سازی جاودانگی.

بچه ها بچگی را به یاد می آورند. پدر ها و مادرها را به یاد می آورند. آدم خودش، بچه اش و پدرش را یکجا داشته باشد انگار از بیرون به تمام زندگی خودش نگاه کند. انگار کره ای که در جهان مقاطع دو بعدی، خودش را دایره ای تخت می دید، به ذات کروی اش پی ببرد.

مانترا را تماشا می کنم. تمام دغدغه روزها و شبهایم این است که شاد باشد. دلم نمی خواهد مدرسه ای برود که ناشادش کند. یا توی خیابان از ترس پلیس، توی دانشگاه. یا آن وقتی که شکست می خورد. توی هر چیزی. عشق، کار، هر چه. آن وقتی که دلش می شکند.می دانم که دلش خواهد شکست. می دانم خواهد ترسید. غم آلوده خواهد شد. می دانم که قلبش لبریز شک خواهد شد. نگرانی ام اما بابت اینها نیست.

دلم می خواهد شاد باشد. همانقدر که حالا هست. این قدر و اندازه که می گویم معیار کمی ندارد. معیارم کیفی است. دلم می خواهد یاد بگیرد وقتی درد هست، شادی برای همیشه نابود نشده است. شادی آن پشتها، آن زیر ها جایی پناه گرفته. همان جا که مخفی بود و اول بار کشفش کرد. همان اولین خنده ای که بچه می زند. اولین قهقهه وقتی زبان را برایش در می آوردم. همان شادی سر خوشی که حالا دارد. از این سر خانه می دود آن طرف و داد می زند: "آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ" این کار را می تواند صد بار پشت هم بکند و دلش را نزند.

دلم می خواست راهی بود که یاد بگیرد این شادی اش وابسته به هیچ کس نیست. وابسته به خوشی درون خودش است. به یک حماقت، درایت یا کرامت منحصر به فرد بشری و طبیعی است که نسل بشر را تا به امروز حفظ کرده است. اما یادش خواهد رفت. فراموش خواهد کرد. شاید تا روزی که بچه اش را جلوی چشمانش ببیند و به خاطر بیاورد.

مانترا دوست داشتن را بلد است. میان واژگان محدودی که یاد گرفته واژه "دوست" بیشتر از همه خوشحالم می کند. مانترا دوست داشتن را یاد نگرفته. معلوم است که یاد نگرفته. لااقل تقلید نمی کند. دوست داشتنش مثل هیچ یک از ما نیست. دوست داشتن را به یاد آورده. همانطور که بلد بوده. نه مثل پدرش پنهان و مهیب و نه مثل مادرش رئوف و غم آلوده. مانترا راحت است. ساده و سریع و عمیق. همینطور نشسته به بازی که ناگهان  یادش می آید دوستت دارد. تصمیمش را می گیرد. بغلت می کند. می چسبد. تازگی می گوید "دوست". یعنی دوستت دارم. بعد هم رها می کند و قبل از آنکه طعم خوشی اش را حس کنی می رود. جایش می ماند روی شانه ات. جای دست کوچکش. سبکی تحمل ناپذیر وزن اندکش. تمام. مثل پروانه ای از روی شانه ات پر می زند و می رود اما نیشش ته دل می ماند.

دوست داشتن را از کجا یاد گرفته؟ شبیه سازی نمی کند. در دلش می جوشد. دلم می خواهد جوشیدنش را تا همیشه تضمین می کردم. می دانم که نمی توانم. دلم می خواهد فراموشش نکند. فراموش می کند. دلم می خواهد به یادش بیاورد. دلم می خواست راهی بود، طلسمی، وردی، خاتم ای چیزی، که دستش می دادم. مثل انگشتر سلیمان. هر زمان که از یادش می رفت. دستش می گرفت و راهش روشن می شد.مثل گوهری که بانو گالادریل به فرودو داد. ارندیل.

May it be a light for you in dark places, when all other lights go out

مانترا بزرگ می شود و من پدر پیری که از هیچ چیز خبر ندارم. شاید تا آن وقت خرفت هم باشم. اگر زنده بمانم. یا که مرده. تماشاگری خاموش؟! بزرگ می شود و روزهای سخت خواهد آمد. روزهایی تحمل ناپذیر. روزهایی مثل روزهای امروز خودم. در تاریکی. وقتی هیچ نوری نیست. هیچ ندایی نیست. هیچ پژواکی نیست. خفاش هم ره به جایی نمی برد. راهی نیست حتی. مقصدی نیست. تنها چاره نشستن و بودن است.

نعلین از پا بیرون کن که به وادی مقدس طوی در آمده ای.

نشستن و بودن.

مانترای من اینها را نخواهد دانست. شاید هیچ وقت اینها را نخواند. اما روزی قلبش،ذهنش، باورهایش خواهد شکست. نخستین نبوده و واپسین هم نخواهد بود. خرده هایش بی رحمانه در سرتاسر زندگی اش خواهد پراکند بی تلالویی و جایش را تهی عمیق و بی انتهایی خواهد گرفت که می خواهد ببلعدش.مانترای کوچک مرا.

کاش یادش می آمد که برای شاد بودن، برای دوست داشتن، برای خندیدن به هیچ چیز جز خودش نیازی ندارد. نمی دانم چطور می توانم چیزی را که توان نوشتنش را ندارم به کسی یاد بدهم.

امروز برای دومین بار باید بگویم. تنها می توانم آرزو کنم. برای کسانی که بیش از همه چیز در جهان دوستشان دارم.

+ سوشیانت ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٧
comment نظرات ()