...آقای هزارتو...

به اندازه کافی- خاطرات پیش از مرگ

 

نخند برادر من. با شمام خواهر عزیز. خبر نداری نکند که ما خواهر برادریم. همه مان. اوخ! سی سال بیشتر است. خبرش نرسیده آنجا؟ بیچاره مادر. نخند عزیز دلم. مهران مدیری خنده دار است. این همکار ما خیلی می خندد. می گوید نوش جانش لااقل مردم را می خنداند. کاری نداریم مهران مدیری مردم را به دیگران می خنداند به جایی که مردم را به خودشان بخنداند. اصلا کاری به هیچ کس نداریم این بار. نخندید. به صقوت حواپیما، حتی به فروت ازتراری اش، نخندید. حتی اگر آقای وظیر بگوید خوشبختانه تلفات به اندازه کافی نبوده. یعنی همشهری، کسی نیست به تو بگوید لااقل بگذار در حد "فلانده پررویی" بماند. بگو خوشبختانه چند تا از مسافران زنده مانده اند. مرگ دارد اینطوری حرف زدن یعنی؟ حالا حتما باید بگویی تلفات کم بود. یعنی کافی نبود؟ کم بود. اندازه کافی برایت چقدر است برادر من؟ بله عزیزم ما برادریم. من و تو هم با هم برادریم. اصلا برادری را شما خودت اول شروع کردی. یادت نیست؟

مردن مردن است. چه فرقی می کند آدم چطور بمیرد؟ فرقی نمی کند؟ کجا بمیرد؟ کی؟

 نشستی روی صندلی های فرودگاه و فکر می کنی الان روی لمبرهایت جای آبکش مانده لابد. کفه صندلی سوراخ سوراخ است. بعد یک خانمی صدایت می کند. تو نمی شنوی که دارد صدایت می کند. صدایش واضح نیست. دارد یک جوری صدایت می کند انگار می خواهد مطمئن باشد تو نمی شنوی. یا اگر بشنوی نمی فهمی با توست. در واقع این تو نیستی که دارد صدا می کند. مخاطبش مسافرین فلان پرواز است. همان پروازی که تو را می برد. کجا می روی؟ کجا داری که بروی؟ پیش دوست. فامیل. یا بر می گردی خانه. شاید برای کار. تفریح؟ بعید نیست. خوشحالی؟ مگر می شود خوشحال بود. فرودگاه شبیه بیمارستان است. همه جای دنیا شاید بیمارستانها شبیه پارک باشد. اینجا فرودگاه شبیه بیمارستان است. بیمارستان شبیه چیست؟ آدمها بلند می شوند. همان بچه ای که روی صندلی کناری جیغ میکشد. خانم چادری صندلی جلویی. دختر جوان با ابروهای تتو. یا آن مدیر دولتی با چشم سوم برشته. عبوس. گره به ابرو. می شنوی که دری وجود دارد. از قبل می دانی. دری که اسمش با درهای معمولی فرق می کند. اینجا گیت صدایش می زنند. یعنی دروازه. دروازه ای که کلونش را نیانداخته کسی. بالای بارویش کسی با قیر داغ ننشسته. چرخ فلکی برای بالا بردنش نیاز نیست. باز است. کنارش آدمی ایستاده. کسی که تیروکمان ندارد. یک لیست دارد و یک اخم. مطابق لیستش اخم می کند به آدمهایی که رد می شوند و آن زائده بلاتکلیفی را که دستت گرفته ای جر می دهد. بی آنکه توی چشمهایت نگاه کند. بی آنکه توی چشمهایش نگاه کنی. از دروازه که رد می شود پشتش نور نیست. هوا نیست. نه حتی آسمان آبی. سوز سردی می زند توی صورتت. بوی دود زبری می لولد لای حنجره.  نوبت پاست، پاها راه می روند. دنبال هم. این را می دانی. خوب هم می دانی. همه مان می دانیم. یک جفت پا. بعد پاهای بعدی. تا کنار اتوبوس. اتوبوس پر شده. همیشه پر است. حتی اگر نفر اولی باشی که پایت را این طرف گیت می گذاری. اینها کیستند؟ آدمهایی که توی سالن فرودگاهند با آنهایی که توی اتوبوسند فرق می کنند. آدمهای این تو با آنهایی که توی هواپیما خواهد دید و آدمهای توی هواپیما با آنهایی که منتظر بارهاشانند. همه فرق می کنند. انگار تو مرحله مرحله با سیاه لشکرهای نمایش مرموزی روبرویی. این آدمی که دویده تا آخرین صندلی خالی اتوبوس را بگیرد را دیگر هیچ کجا نخواهد دید. هرچند فعلا نوبت هزارپای آهنی است. اتوبوس هیکل گنده اش را راه می اندازد. می خزد روی پیست. وسط میدان. بوی دود زبر تر و تیز تر می شود. آسمان خاکستری است به رنگ زمین. هم رنگ دیوارها. رنگ درختان دور. اولین نفر که پیاده می شوی پاها می کشندت سمت پله ها. دانه دانه. پله ها. یک خانمی ایستاده دم در و دو آقا. گاهی هم برعکس. پله آلومینیوم است؟ براق است بی آنکه بدرخشد. صدای پوکش که زیر پاشنه ات می نالد را نمی شنوی. توی فکر چیزی نیستی. چیزی نمی بینی. نه حتی می شنوی. زوزه محو موتورهاست. تا آن خانمی که دم در ایستاده، همان که ذره ای از زیبایی افسانه ای اش را همراه ندارد، سلام می کند. سلام. با یک لبخند اضافه. تو بقیه زائده پاره  شده را می گیری سمتش. نیازی به این کارها نیست. راهرو باریک است. شماره ها را نوشته اند آن بالا. هواپیما پر است. مثل اتوبوس که پر بود. تو که نفر اول بودی؟! کیفت را( لب تاپ؟ کوله؟! کیف زنانه؟!) می گذاری توی گنجه. گنجه پر است. با خودت فکر می کنی این هواپیماها مثل غذا پختن توی ظرفهای نشسته اند. ظرفهایی که سالیان است شسته نشده و تکه های غذاهای قبلی را حمل می کنند. این آدمها، این کیفهای توی گنجه، تکه های قیمه و کتلت پارسال. نوبت نشستن است. صندلی ها کهنه.  برق از سگک کمربند رفته. یک نفر دعا می کند. توی بلندگو. بدون دعا بنا نیست بپرد. کسی نگران پریدن نیست. دعا ها معطوف نشستن است. معجزه. طلب کرامت؟! خانم،  آقا. دستها. حرکات عجیب. چیزهایی می گوید. تو نمی شنوی. خودش هم نمی شنود. درهای اظطراری؟ برای بچه ها که توی حیاط بازی کنند؟ دودر در طرفین؟ دودر قصد مزاح است؟ هواپیما پر شده. پر بوده از اول. این مسافرها سی سال است این تو نشسته اند. باز هم کم است. سر راه مسافر می زنی؟ کاپیتان چی چی؟ اسمش چه بود؟ چرا راه نمی افتد. کمربند ها بسته. هوای گرم از دریچه هایی نامرئی می وزد توی صورتت. انگار بخاری پیکان 56 پدرت باشد. همان که نگه می داشت کنار خیابان تا عقققت را بزنی. خواهد پرید. روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و زیبایی دست مهربانی را خواهد گرفت و این طیاره خواهد پرید. تا به حال کسی توی هواپیما از خفگی نمرده. آمار که اینطور می گوید. آرزوها آدم را گاهی توی پشتی صندلی فرو می کنند. گوشها را کیپ کرده و لنگها را بالا می برند. خانم سرمه ای قبلش آمده درپوش پنجره را کنار زده. خورشید جانهای آخرش را می کند. خورشیدی شبیه فانتین. با موها و دندانهای فروخته. دهان خالی. کزت کوچکش را سپرده به ژان والژان شب زده. ققنوس مریض صبح در چنگال تناردیه؟! امید چیز خوبی است. خورشید خاکستری زیر لحاف. روی لحاف. تویی که این زیری. خاکستری؟ قهوه ای؟ گاز می دهد. دستگیره راگرفته می کشد سمت خودش اقای خلبان. تو سوار جوالدوز پرنده. سوراخ می کنی لحاف آلایندگی. لحاف قهوه ای. چشمهایت را که می بندی تصویر لحاف گل آلود دوده ای است که پاره شده و از آن بیرون جهیده ای. آخرین تصویر. خواب می روی؟ روزنامه هست. ورق می زنی تا به صفحه اعدامها برسی. به صفحه عروسهای فراری. باج گیر کوهدشت؟ قاپ زنی؟

 بچه لگد می زند؟!

آنوقت است که دیگر زمان ایستاده.  سنجاق می شوی به آسمان نیم تاریک و زمین زیر پایت راه می رود. وصله پینه. غم زده. گربه کوچک. آنقدر کوچک که تا بلند می شوی مهماندار غذا را می آورد. باید غذا خورد. الان است که برسیم. گربه از سر تا دم چقدر است مگر؟ غذا را باید خورد. بلکه حتی باید برد. بسته های فشرده. بسته های فسرده. کوکوهای ضخیم. الویه آمورف. ادویه عجیب. نان میل دارید؟ آقای خوشتیپ. خانم زیبا. لباس های یک شکل. آب میل دارین. زرد یا سیاه. دلت می خواهد بخوابی. تابلو نیست مثل هتلها که مزاحم نشوید. بندازی گل دستگیره. چاره نیست. میز را باز می کنی. بعد در ظرف شفاف که چرققی می کند زیر انگشت. قاشق، چنگال، دستمال، گیر کرده توی کیسه. به دندان باز شاید بشود. گاری بر می گردد. شکلاتت را می گذاری توی جیبت. در ظرف بسته نمی شود. انگار نه انگار همه چیز آن تو بوده قبلا. آقای سرمه ای برگشته. با گاری فلزی عجیبش. می خزد بین ردیفها. دستت را ارام بالا می بری. او سریع می گیرد. نگاهت هم نمی کند. نگاهش هم نمی کند. می اندازد توی شکم جانور چارچرخه اهنینش. ظرف شفاف؛ که تویش احشاء قاشق و کیسه و خرده نان، پاکت آب میوه، انفجار شلخته شان را در مرزهای شیشه ای یک بار مصرفی محبوسند. انفجاری متفاوت. پکیدنی دیگرگونه.  هوا ابریست. ابری سترون. فضا را تیره و تار می کند اما هرگز نخواهد بارید. شعری دور. چیزی به خاطر نمی آوری. هیچی. انفجاری دیگرگونه.

نخند برادر من. نخند عزیز دلم. مرگ، "کم" هم کافیست. یک نفر هم زیاد است. مرگهایی که توی تلویزیون می بینیم غم انگیزتر است؟ آخرین خاطره شان مگر چه بوده؟ لحاف دود روی شهر؟ اتوبوس متعفن؟ صندلی پر لک یا گاری غذا.

- به عنوان آخرین تقاضا چه حرفی دارید بزنید؟

- ...

- چشمهاشو ببندین.

 

 

 

خانم همکار، شوهرش را خیلی دوست دارد. عکسهای فیس بوکش را هر روز نگاه می کند. چند دقیقه، خیره. پرواز هفتگی. ماموریت اداری. (صدایش می لرزد.) الان توی آسمان است.

چه جراتی داره! (واکنش ماست)

آب هم توی دلمان تکان نمی خورد. به ما چه.

 

ای ساربان...

ای ساربان...

 

+ سوشیانت ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
comment نظرات ()