...آقای هزارتو...

آدمهای قدیمی

 

 

بعله

یه زمانی بود که هنوز اینطور نوشتن و اینطور بودن خز نبود.

شما یادتون نمی آد.

یه وبلاگی بود که هیچی توش نبود. به من و چند نفر دیگه لینک داده بود. یه جمله هم سر درش نوشته بود . یه آهنگ هم گذاشته بود از tom waits که اسم نداشت. یه فایل فلش بود. آهنگ سولو بود. بدون وکال. اون وقتها من هم سن الان کسری بودم. شاید هم زیادی بچه بودم.

دلم می خواست آهنگه رو الان هم داشتم. خیلی آهنگ ملوی  ِ دپی بود. وبلاگه باز بود و این آهنگه لوپ می شدو من هم نشستم این متن پایین رو نوشتم که خوب پارسال که وبلاگو ترکوندم پرید و رفت.

اون وقت که اینو می نوشتم دلم برای چیزی تنگ شده بود که قبلا بودم. حالا دلم برای چیزی تنگ شده  که اون رو نوشته بود. 

زندگی آدمها انگار تسلسل حسرتهای ِ گریزان رو به جلوست.

فکر کنم موقع مرگ که همه زندگی آدم از جلوی چشمش رد می شه اینجور لحظه ها رو می بینه.

شاید مهم نباشه که یه متن کی یا خطاب به کی نوشته شده یا چی توش نوشته شده. برای خود نویسنده فقط شاید مهم این باشه که خودش اونو نوشته. کاری که دیگه هیچ وقت نتونه انجام بده ولی خوشحاله که لااقل یه بار انجامش داده. مثل پیرزنی که روز عروسیش یا پیرمردی که قهرمانی فوتبالش رو یادش می آره و یا پونزی که تو بچگی رو صندلی معلم گذاشتین.

 از تمام عمر آدم فقط اون لحظه هایی توشه زندگی آدم می شه که بیشترین شیار رو روحش انداخته. عمیقترین شیارها بعضی وقتها بیشترین درد رو داشتن گاهی شادترین لحظه ها بودن.

 شما یادتون نمی آد ولی یه روزهایی بود که هنوز اینطور نوشتن خز نشده بود

بعله،

_______________________________________________________________ 

 

از خاطرات یک قدیمی!

الان ساعت 3 صبحه و من دلم می خواد چیزی بنویسم که بعد از خوندنش احساس کنی حالت بهتره ولی نمی دونم این کار رو چجوری بکنم. یه آهنگی دارم گوش می دم که دل خودم هم گرفته و نمی دونم چی از توی این سطور بی رمق در می آد بالاخره. ولی امیدی ندارم که مالی بشه.

 این آهنگی که داره پخش می شه مال یه وبلاگه که فقط توش یه جمله نوشته:

"هنگامی که ماهی به دام پیرمرد افتاد... فکر کرد این بزرگترین لحظه عمرش است.

      پیرمرد و دریا!"

جدیدا وقتی می خواهم تصویر خودم را به یاد بیاورم نقش پیرمردی توی ذهنم می نشیند. اینبار آنتونی کویین است. احساس پیری نمی کنم ولی از ترسهایم می ترسم. ای لعنت بر آن همینگوی بی پدر با آن پیرمردش.

چند وقته که وقتی اسم تو رو جایی می بینم یه تصویر عجیب توی ذهنم زنده می شه. خودمون رو می بینم توی یه کافی شاپ. نمی دونم چندسال گذشته و چند سالمونه ولی انگار زمان زیادی گذشته. فکر کنم جا افتاده شدیم هر دومون و بعد ازمدتها داریم همدیگرو می بینیم. نمی دونم چرا دود سیگار می بینم. نمی دونم کدوممون سیگاری شدیم. روبروی هم نشستیم و داریم خیلی ساده از خاطراتمون می گیم. انگار هر کسی می خواد ببینه اون یکی توی این چند سال کجا رفته و چی کار کرده. با یه فاصله مناسب و خط کشی شده. فاصله ای که بینمونه و انگار فقط یه آهی که از سینه من در می آد ازش عبور می کنه. آهی که عبورش رو می شه توی یه نمای باز نیم رخ من دید. مثل دود. ما از دیدن هم خوشحالیم. مثل دو تا دوست قدیمی. خوشحالیم. چون انقدر با تجربه شدیم که موقع دیدن یه دوست قدیمی به غصه ها اجازه عرض اندام ندیم. به همین سادگی.

ما آدمهایی هستیم با کوله باری از تجربه. آدمهایی که هر باری که عاشق شدیم از بار قبلی کمرنگ تر بوده و این همه اش به خاطر تجربه است.

امشب گذارم به یک سری از وبلاگهای قدیمی افتاد که به من لینک داده بودن و برام نظر می دادن ولی الان مدتهاست که تعطیل اند و هیچ اثری هم از نویسنده هاشون نیست. دلم برات به طرز عجیبی تنگ شد. همانطور که برای دوستی قدیمی تنگ می شه. بعضی از خطها هستن که هیچ وقت از سینه آدم پاک نمی شن.  یه دوست قدیمی ممکنه که جای زیادی توی حال و آینده آدم نداشته باشه ولی جایی که توی گذشته گرفته رو با هیچ چی نمی شه پر کرد. هر چند گاهی فکر می کنم تو می تونی پرش کنی! وقتی وبلاگهایی رو که دیگه نمی نویسند دیدم دلم بدجوری گرفت. شاید برای همین باشه که وبلاگم رو نمی بندم. دلم نمی خواد دل کسی از دیدن نعش یه خاطره بگیره.

من دارم رو به جلو زندگی می کنم. مثل اسبهای درشکه که چشم بند زده اند و مستقیم به پیش می روند. یادم داده اند که پشت سر باد نمی آید. ولی یادم می رود که پایینتر ریشه هاست. ریشه هایی که آبم داده اند.

راستش می خواهم اعترافی بکنم. من دو تا دل دارم. باورت می شود؟ یکی همانی است که می شناسی. همان که با تلنگری می شکند و به طرفه العینی تنگ می شود و مدام می سوزد و از توی خاکسترش دوباره جوانه می کند. دل دیگر همان دل جدیدم است. دلی که تجربه زندگی دارد. دلی که آدمها را می ترساند. دلی که مثل پیاز است. زیر هر لایه، لایه دیگریست و الی الابد ادامه دارد تا به نا کجا برسد. به تو که می رسم آن دل اولم فقط کار می کند. ای کاش آن دل کوفتی دومی را هم می شد نشانت بدهم. دلی که فکر می کند. دلی که تو را نمی ترساند. دلی که تو می خواهی و فاصله ها را حفظ می کند. ولی حیف من فقط دل بی فکرم را می توانم برای تو باز کنم. آنقدر هم باز نشده که فکر کنم با سیلاب باز شود.

تو از گریه هایت خجالت نمی کشی. اما من چرا. از اشکهایم شرمم می آید. دلم نمی خواهد گریه هایم را کسی ببیند. می ترسم. خیلی هم می ترسم. نمی دانم از چی می ترسم ولی می ترسم.

 "هنگامی که ماهی به دام پیرمرد افتاد... فکر کرد این بزرگترین لحظه عمرش است."

ای وای بر دل من!

نوشتن برای تو خوبه. نمی دونم چرا خوبه. شاید برای این باشه که منو یاد سروشی می ندازه که بلد بود بنویسه. نه این سروش قلابی که کلمات رو اجیر رنگارنگی خودش کرده. نوشتن برای تو خوبه. نه به این دلیل که تو می خونیش. فقط چون برای تو نوشته شده. اصلا راستش زیاد امیدی هم ندارم که بخونیش. اصلا نمی دونم امیدم به چی هست این روزا. می بینی؟ حتی نمی دونم که کتابی بنویسم یا محاوره ای. آن دل اولم نوشتن یادش رفته. حالا اگر تو بودی با ان سلیقه ژرفی که در سر هم کردن شعرهای بند تنبانی داری وسط متنت می نوشتی:

یه دل میگه برو برو. یه دلم می گه نرو نرو!

آره عزیزم. کیه که ندونه توی دنیا اگر مشکلی وجود داره مشکل دلتنگیه. اگر بخوام برات نامه بنویسم، اگر 100 صفحه هم بنویسم فقط اشکه که می ریزه و دله که تنگ می آد. ولی چه عیبی داره. اون دل اولیم تنگه و دل دومیم داره روز به روز گشادتر می شه.

عزیزم من خیلی چیزهایی بلدم که آرزو داشتم یاد نمی گرفتم. دلم می خواست اون دل دومم نبود و می شد که اون دل اولی مدام اشتباه کنه و خون شه. ولی چه کنم که دلم دو نصف شده. دل اولی یه جایی اون قدیماس. پهلوی خاطره هایی که همه یه رنگ عجیب داره. انگار مه آلوده.

راستش دست و دلم می لرزه وقتی می خوام اینها رو بنویسم. پیش خودم می گم الان پیش خودش می گه باز این پیداش شد و اون وقته که صدای فریاد مستاصلت توی گوشم می پیچه که: چی از جونم می خوای؟!!

نه عزیزم چیزی ازت نمی خوام. یه دلتنگیه. حسی که تو معنیش رو خوب بلدی. تو واسه کسای دیگه و من برای تو. دل هر کسی یه جوری و برای یکی می گیره. این هم دل ماست. من فقط خواستم دلم یه ورزشی کرده باشه. همون دلی که خود سروشه. همون دلی که فردا از اینکه این نامه رو نوشته خودش رو سرزنش می کنه و می گه عجب اشتباهی کردم. دلم دیگه شهامت پس خوردن نداره. خودم هم باورم نمی شه.

 راستش می خوام یه اعتراف دیگه هم بکنم. من از مردن خیلی می ترسم. من از نبود شدن می ترسم. دلم می خواد باشم. من از بودن راضی نیستم . من به بودن معتادم. دلم نمی خواد قبل از اینکه بمیرم، بمیرم. دلم نمی خواد چند بار بمیرم و ای وای که تو نمی دونی من چند بار مرده ام تا حالا. وقتی کسی مرا می کشد بدجوری حالم می گیرد. از اینکه توی پیله دلت مثل پروانه یک روزه بمیرم دلم خون است. مرا نکش. نه برای اینکه به زنده بودن نیاز دارم. نه! برای اینکه از مردن می ترسم. توی دل هر کسی که می میرم انگار نسل گلی از روی زمین ور می افتد. جدی می گویم. مگر ما آدمها چقدر زندگی می کنیم که اینهمه آدم بکشیم!

ادمها از کنار هم می گذرند. بدون اینکه نگاهی به هم بکنند. همه سرشون رو مثل اسبهای درشکه انداختن و راه خودشون رو می رن. معلوم هم نیست کجا دارن می رن. من دلم می خواد توی یکی از این قهوه خونه های بین راه که جدیدا بهشون می گن کافی شاپ بشینم و اونهایی رو که دوست دارم نگه دارم و فقط یه دل سیر نگاه کنم. ولی افسوس همه تا می شینن یادشون می آد که باید برنامه ریزی کنن واسه بعدشون یا به برنامه قبلشون برسن و زودی پا می شن می رن. من فقط می خوام کسی رو نگاه کنم که می دونم هیچ فکری در اون لحظه توی کله اش نیست جز اینکه من دارم نگاهش می کنم.

من از چهار نعل دویدن به سمت پیری و فراموشی خسته شدم. از آرزوها خسته شدم. دلم می خواد فقط باشم. دلم می خواد درخت باشم. دلم می خواد توت مجنون باشم.

 راستی تا به حال شده یک نفر نگاهت بکنه و تو به هیچ چیز جز نگاه اون فکر نکنی؟ به خودت بگی اوه! فلانی داره نگام می کنه! همین! حتی به این فکر نیفتی که زیبا و آراسته هستی یا نه! فقط فکر کنی که چه حرفها توی یک جفت نگاه خیس نهفته است. نه حتی به اینها هم فکر نکنی. فقط همین که: فلانی داره نگام می کنه! شده تا حالا؟

من همیشه آرزو داشتم وقتی کسی رو نگاه می کنم پیش خودش فکر کنه که "سروش داره نگام می کنه!" همین.

دیگه هیچی نمی خوام. آرزوی زیادیه؟

ولی همه یا فکرشون یه جای دیگه است یا می پرسن واسه چی نگاه می کنی؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟ چی رو نگاه می کنی؟ حالا که نگاه می کنی بعدش چی کار می کنی؟ و اصن غلط می کنی نگاه میکنی.

من دلم می خواد زار بزنم. می تونم برات هزار تا نسخه بپیچم واسه اینکه دلت تنگ نشه. می تونم یدونه از این دلهای دومی بهت پیشنهاد بدم سفارش بدی. هر چند تو خودت یدونه خوبش رو داری. ولی فایده اش چیه. دلی که تنگ نشه که دل نیست.

خیلی حرف دارم که بزنم ولی دلم انقدر کهنه شده که فقط جیر و جیر لولاهای روغن نخورده اش به گوش می رسه. ما توی این دنیا چیزی نداریم که ازدست بدیم. باورت می شه که هیچ چیزی برای از دست دادن نیست؟ نه باورت نمی شه. یا دست کم من اینطور فکر می کنم.

بگذریم. می دونم که خسته ات کردم. می دونم که انقدر داری چارنعل می تازی که حال برگشتن و به عقب نگاه کردن و نداری ولی خوب مگه نه که ما با هم دوستیم. خوب همینه دیگه.

تمام سعی ام رو کردم که ساده و بی غل و غش بنویسم مثل همان قدیمها که آدم ساده لوحی بودم. ولی فکر نکنم موفق شده باشم. دلم برای نوشتن برای تو تنگ شده!

باورت می شه حتی امید ندارم که بخونیش. حتی اگر بگی خوندیش هم شاید باورم نشه. چون اونوقت اون دل دومیم دوباره سر رسیده و می دونه که هیچ چیزو نباید باور کنه. مگر این دل ساده اولی باشه که کاش باشه!

دیگه برم.

 بوس فراوان!

خدافظ

برگرفته از خاطرات یک قدیمی!

 

+ سوشیانت ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۳
comment نظرات ()