...آقای هزارتو...

پدر سوخته

«به بهانه متن لیلا و نظرهایی که در ذیل آن است»

بحث بر سر خنده دار بودن یا نبودن یک پدیده، بحث عبثی است. به این معنا که نمی شود آدم راست توی روی کسی نگاه کند و بگوید این فیلم یا سریالی که تو داری به آن می خندی خنده دار نیست. کافی است که طرف خیلی رک جواب بدهد اگر خنده دار نیست پس چرا من می خندم؟

چرا می خندیم؟

من آدم با سوادی نیستم. یعنی اگر بودم یحتمل اسم سندرمی که باعث می شود آدمها به دلقکها بخندند را می دانستم و اینجا می نوشتم. اگر به هر کسی بگویید نظرت نسبت به آدمی که یک دماغ قرمز گنده دارد و با کفشهای گشادش برای صدهزارمین بار در کیون آدمی به شمایل خودش می زند و فرار می کند چیست؟ جواب می شنوید که خیلی لوس و بی مزه و تکراری است. اما بعد یک نگاهی به انبوه جماعتی که توی سیرک جمع شده بیاندازید و نیشهای تا بناگوش باز شده شان در هنگام هنرنمایی دلقکها را به خاطر بیاورید تا به صداقت مخاطبانتان پی ببرید.

از نظر من سریال قهوه تلخ خنده دار نیست. حتی به اندازه یک "قهوه‌ی ترک تلخ" هم خنده دار نیست. یعنی به عبارت صحیح تر من خنده ام نمی گیرد( به جز یک جا)[i]. دور و برم آدمهایی از دکترای فلسفه و فیزیک گرفته تا بچه های مدرسه ای و خانمهای مسن خانه دار هستند که با دیدن هر کدام از صحنه های سریال از خنده ریسه می روند. یکی از این خانمها به محض اینکه مهران مدیری یا سیامک انصاری دهانشان را باز می کنند با صدای هیستریک می خندد و به اطرافش نگاه می کند تا تایید خنده آنها را هم بگیرد. هر تکه کلامی هم که تویش باشد به راحتی روی زبان مردم می افتد. کافی است که یک نفر توی سریال عادت داشته باشد شیشکی بکشد یا بیلاخش را حواله کند. حتی دستش را توی دماغش کند. توی بیمارستانهای فوق تخصصی هم می توانید در جمع خصوصی جراحان مجرب همه گیر شدن آن را پیدا کنید.

کاری به برداشتهای متوهم سیاسی بعضیها ندارم. این مساله که سریال از روی ماشالله خان در دربار هارون الرشید کپی شده را هم قبول ندارم. از خنده دار بودن یا نبودنش هم باید به دلایل روانشناختی عبور کرد.

من هشت قسمت از سریال را دیده ام. نظراتی که تا به حال شنیده ام آنقدر متفاوت است که دیگر بهشان گوش نمی دهم. اینکه سریال اولش خوب نیست و از قسمت ده به بعد خوب می شود یا اولش بهتر از حالا بوده یا مهران مدیری خیلی بد بازی می کند یا اینکه سردار بلوتوث آمده تا سریال را نجات بدهد.

همه اینها به کنار، در مورد سریال جدید مدیری از روز اول یک نظر قطعی داشتم که هنوز هم تغییری در آن ایجاد نشده است. به نظرم سریال نمایش مبتذل و فرصت طلبانه یک سری آدم سود جو برای سرکیسه کردن مردمی است که به دنبال ذره ای شادی و هیجان له له می زنند و نهایتا خودشان را با سراب واقعیتی که حبابش ترکیده سیراب می کنند.

اینکه مهران مدیری آدم شارلاتان متکبری است به من ربطی ندارد. کاری هم ندارم که احتمالا توی عمرش یک کتاب (حتی طنز) به درد بخور نخوانده. اما در مورد ژوله و الوند مجبورم این را بگویم که این دو، نویسنده هایی هستند که بزرگترین سرمایه ای که در ایران در اختیار یک نویسنده می تواند باشد را در اختیار داشته اند.

90 قسمت سریال برای دو نفر. یعنی یک درامد چشمگیر برای هر کدام. همچنین فرصت کافی برای نوشتن و بسط دادن قصه در 90 قسمت و از همه مهمتر اسم مهران مدیری که مردم را به این عمق شرطی کرده. به علاوه دست و دلبازی تهیه کننده ای که از بازگشت سرمایه اش مطمئن است. تنها خط قرمزی هم که داشته اند از قرار زیاده روی نکردن در شوخی های جنسی بوده.

شرایط مذکور آرزوی هر فیلم نامه نویسی است که توی ایران کار می کند. بعد بیایید ببینید این دو عزیز فرزانه با این سرمایه گزاف چه کرده اند.

غیر از خود ایده که بازگشت یک آدم به زمان گذشته است و ایده خوبی است که متاسفانه برای مدتها سوخته و هدر شده، چیز دیگری در سریال نیست. سریال مطلقا قصه ندارد. هیچ فراز و فرود و عطف و تعلیق و هیجانی در آن نیست. جای شخصیت پردازی را یک تیپ سازی سطحی گرفته و جای طنز و  کنایه را لودگی، تکرار و شوخی های دستی. فیلمنامه اگر بیش از بیست صفحه باشد( که بعید است) تنها هدر دادن کاغذ بوده و همه امید سازندگان به خلاقیت بازیگرهاست.

مستشار بادمجان می خورد و صدای باریکش شهوت شاه را تحریک میکند بعد با یک لوله می زنند توی سرش و می برندش پیش بلد الملک که بهش بگوید پدر سوخته پدرت را در می آورم و ایشان از ترس شکوفه که بالای دیس قیمه پلو با شمشیر آخته ایستاده تا سکانس ربوده شده از کمال الملک برای صدم بار به گه کشیده شود قبول می کند که اصلا از اول غلط کرده حرف زده. و این داستان در هر قسمت تکرار می شود.

در هر قسمت باید این را ببینیم که مستشار با اینکه مستشار است اما کارش فوت کردن چای همایونی، مالاندن همایونی و خوردن بادمجان همایونی است!

انقدر متن ابلهانه نوشته شده که حتی نمی شود نقدش کرد. آقایان درسشان را از بزرگترهاشان خوب یاد گرفته اند. می دانند برای اینکه جلوی هر نقدی را بگیرند باید بالکل خارج از معیار باشند.

قهوه تلخ را با هیچ عیاری نمی شود سنجید. نمی شود به شوخی های تکراری اش اعتراض کرد چون ممکن است این شائبه را ایجاد کند که شوخی ها خنده دارند و فقط عیبشان تکرار است. در صورتیکه حتی لودگی هم نیستند. نمی شود به گریمهای بی جا، دماغهای عملکرده، لباسهای نامنطبق با زمان ایراد گرفت مبادا که ادعای پست مدرنیته و سورئالیسم از تویش بزند بیرون. به نداشتن گره و عطف و هیجان هم اشاره کنیم که می گویند خاصیت سیت کام این است. انگار نه انگار داریم یک سریال داستانی نود قسمتی را نگاه می کنیم که قصه پیوسته ای دارد.

مهمتر از همه قهوه تلخ بر عکس سریال های اپیزودیکی که در دنیا به عنوان سیت کام مرسومند داستان اپیزودیک هم ندارد. شاید هم به همین خاطر باشد که اپیزودها به جای اینکه مثل همه دنیا اسم داشته باشند تنها شماره دارند. شماره هایی که هنوز هم مردم نمی دانند به هر کدام از بسته ها باید بدهند یا به هر کدام از قسمتها.

هر کس می پرسد تا کجا دیدی باید به فرض بگویی قسمت هفتم بعد طرف می گوید قسمت هفتم یعنی بیست و یک بعد تو بگویی بسته هفتم نه، بلکه اپیزود هفتم. نمی توانی بگویی آن قسمتی که چندلر دنبال کار بود یا مادر فیبی در جلد گربه برگشته بود یا همان قسمتی که ریچل با راس دوست شد، رابین با بارنی به هم زد یا تد را توی محراب قال گذاشتند. نمی شود آدم بگوید آن قسمت که شکوفه می خواهد سر مستشار را ببرد یا وقتی که بلد الملک می گوید پدر سوخته.. (این یعنی همه قسمتها)[ii]

همه اینها به کنار، شازده پسر، کودک فهیم ما، آقای مهدی خان ژوله آمده شق القمر کرده خیر سرش پیرنگ داستان را روی این قرار داده که مستشار می خواهد با کمک به جهانگیر شاه جلوی ظهور آغا محمد خان را بگیرد. این مساله که هیچ کدام از تماشاگران به هیچ جایشان نیست که آغا محمد خان اینطوری مملکت را می گیرد در نوع خودش خیلی جالب است.

مردم همانقدر نگران غلبه آغا محمد خانند که درباریان جهانگیر شاه. حتما هم توجیهشان این است که خوب فیلم است واقعی نیست که! یا آغا محمد خان که آخرش پیروز می شه! بذار فعلا حال کنیم.

البته هنر بی نظیر نویسنده هم در این زمینه بی تقصیر نیست. خود نویسنده نیز اعتقادی به آن ندارد. آخر حکومت جهانگیر شاه چه تحفه ای است که نگران نابودی اش توسط آغا محمد خان باشیم. نه آخر این آقای نویسنده پیش خودش چه فکری کرده. بیننده محترم به چه امید سریال را تماشا می کند؟

سریال قهوه تلخ به معنای واقعی کلمه تحقیر و تمسخر بیننده است. بیننده به جای اینکه نگران سرنوشت کاراکترها باشد نگران سرنوشت "طنز" است. بعد از سی قسمت هنوز همه منتظرند که "آقای طنز" برسد. آقای طنز یک جور "گودو" است. مردم در انتظار یک قسمت، یک داستان یا حتی یک لحظه "واقعا بامزه" همه قسمتهای سریال را نگاه می کنند و در انتظار مهلکشان، به شوخیهای نایب آقای طنز، نایب موسیو گودوی موهوم، می‌خندند. خواب آشفته ای که نه به وصال آقای طنز می رساندشان نه امیدی به بیداری از آن هست.

قهوه تلخ نمایش طنازانه یک سرخوشی نیست. شرنگ تلخی است که بیانگر حسرت است. سریال واقعی بیرون از صفحه تلویزیون، توی خانه ها، توی بقالی ها، توی مکانهای عمومی و لابلای تکه کلامهای عاریتی و در حسابهای بانکی فربه شده پخشی ها و تهیه کننده شکل می گیرد. تصویری که البته سیاهتر از وضع عادی زندگی روزمره ما ایرانیهای نگونبخت نیست. و شاید دلیلی برای حساسیت اضافه برای یک سریال هفتاد و پنج هزار تومانی نباشد( در کشوری که مردم به طور عادی سالی 1000 تومان هم خرج خرید کتاب نمی کنند)

مشکل خندیدن یا شاد بودن یا چرا خندیدن نیست. مساله این است که آقایان با عبور از هر معیاری و هر قالبی دست و پای هر منتقدی را می بندند و حرف حسابشان اقبال عمومی است. اقبال عمومی هم یعنی خرید سی دی ها از بقالی و خندیدن خودارضاگرانه به آنها در انتظار رسیدن لحظه موعود. برای درک این فرهنگ انتظار شاید بهتر است نگاهی به در انتظار گودو بیاندازیم.

***

باز هم می گویم، بحث بر سر خنده دار بودن یا نبودن یک پدیده، بحث عبثی است. به این معنا که نمی شود آدم راست توی روی کسی نگاه کند و بگوید این فیلم یا سریالی که تو داری به آن می خندی خنده دار نیست. کافی است که طرف خیلی رک جواب بدهد اگر خنده دار نیست پس چرا من می خندم؟

بعد شما بگویید اگر خنده دار است پس چرا من نمی خندم. بعد او بگوید چون یبس و از خود متشکری. و تو بگویی تو می خندی چون سطحی و جلفی.

خندیدن که دلیل نمی شود آقای مدیری.[iii]



[i] آنجایی که جهانگیر شاه به سیامک انصاری که زمان زلزله رویش افتاده بود گفته بود: "تو روی همایونی چه غلطی می کنی." که البته  فکر کنم هیچ کس دیگری به آن نخندیده و با این حال من قبول نمی کنم که خنده دار نیست!

[ii] ممکن است بعضی معتقد باشند نباید سریال را با سریالهای مثل فرندز یا مشابه خارجی دیگری مقایسه کرد. چطور است با همان ماشالله خان یا دایی جان ناپلئون یا حتی همان پاورچین خود مدیری مقایسه کنیم تا عمق فاجعه را پیدا کنیم.

[iii] هنوز هم بهترین ارجاع را می توانم همان پاراگراف وبلاگ لیلا بدانم.

+ سوشیانت ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()