...آقای هزارتو...

بازپابلیش- عنصر سوم

بسته به حس و حال آدم است. یعنی گاهی خوش دارد متنی که سابق بر این توی وبلاگی که همینجا نابودش کرده نوشته را دوباره منتشر کند. این بار صد البته نیات متفاوتی دارد که هنوز هم بر نگارنده عیان نیست.

عنصر سوم

 

«سوزن رو، پرنده فضول گفت: ای نادانها بدانید که آنچه به جای آتش گرفته اید کرم شب تابی بیش نیست و گرمایی ندارد. بوزینگان را این سخن صعب آمد او را گرفتند و سرش چنان به سنگ کوفتند که مرد.»

کلیله و دمنه برداشت شخصی!

  

چله تابستان بود. پدر که قندیلی نوک دماغش چسبیده بود لرزان آمد خانه. از لای دندانهایش صدای بارش تگرگ می آمد و با صدای نامفهومی، در حالیکه پالتویش را تنگ دور خود می پیچید، می نالید. بعد بدون اینکه چیزی بگوید سرش را پایین انداخت و رفت توی اتاق. در را بست و مادر شک کرد که زیر پالتو اش چیزی پنهان کرده. روی تخت دراز کشید و چند پتوی ضخیم را تا زیر چانه اش که از سرما گویی آبی شده بود بالا کشید. توی اتاق بوی عجیبی می آمد. من فکر کردم که نفت باشد ولی چیزی نگفتم. پدر می لرزید. من یک شلوارک پایم بود و خوشم آمده بود از اینکه آدم بزرگها سردشان شده و من هیچم نیست. مادر هم سردش نبود اما خوشحال نشد. پس گردنم زد و بیرونم کرد. فکر کردم می خواهد بابا را گرم کند اما فقط جیغ می کشید. بابا صدایش لای دندانها قطع و وصل می شد. بعد مادر در را بست و زیر لب غرغر کنان رفت توی آشپزخانه. از لای در که نگاه کردم هنوز صورتش رنگی بین سبز و آبی داشت. بعد کبریت زد و اتاق یک مرتبه گر گرفت. آخر بوی نفت و بنزین خیلی شبیه است.

 

من از اینکه توی خانه آتش به این بزرگی داشتیم ذوق کردم. اول پتو ها و بعد پرده ها و فرش ها و هنوز پایه های تخت گر نگرفته بود. مادر توی آشپزخانه ظرف می شست و من از فکر بوی کبابی که قرار بود از توی اتاق بیاید سر از پا نمی شناختم. ولی خبری از کباب نبود. در اتاق را باز کردم و دیدم دود و شعله ها هم جا را پر کرده. پدر روی تخت نبود. زیر لحاف شعله ور توده متراکمی کوچک و کوچکتر می شد و زیر تخت یک چیزی روی سرامیک کف چکه می کرد. بعد مثل نهر کوچکی جمع شد و سرازیر شد طرفم. من فرار کردم سمت آشپزخانه اما مادر را که دیدم نظرم عوض شد. یکی از شیشه های مربا را که تازه شسته بود قاب زدم و در رفتم. جیغ جیغش دور و دور تر شد تا رسیم در اتاق. نهر کوچک داشت بیرون می آمد. شیشه را جلویش گذاشتم. از لبه هایش بالا رفت و مثل جیوه سرید توی بطری. آخرین قطره که توی بطری رفت، توده زیر لحاف دیگر نبود. لحاف هم نبود. مادر جیغ زد که بوی سوختگی از کجاست و بعد من فرار کردم. پدر را پیدا نکردند. اما من در شیشه را بستم و زیر تختم قایم کردم. یک مخلوط ناهمگون جیوه ای-کرم-صورتی- قهوه ای- سرمه ای داشت که مدام رنگ عوض می کرد و در هم می لولید.

 

بعدها که مردی شده بودم، یک روز سیزده به در، پدر را از روی پل پرتاب کردم توی رودخانه و شب نشده خودم را رساندم به ساحل. بعد دیگر مدام گرمم بود. حتی وقتی باران می آمد. بعد تابستان شد و همه گرمشان بود.اما من از تو داغ بودم. شب توی خانه دوام نیاوردم. رفتم روی شنها ولو شدم و ستاره ها آنقدر زیاد شدند که همه چراغهای شهر دیگر خاموش شده بود. بعد خواب رفتم. یا چیزی شبیه به خواب. مثل گرما زده ها یا مست ها یا بنگی ها، با دست و پای باز، روی زمین ولو شده بودم و انگار دنیا دور سرم می چرخید و زمین انگار مدام از زیرم جاخالی می داد و دوباره قبل از آنکه سقوط کنم بر می گشت. فکر می کردم مثل آدمک داوینچی شش تا دست دارم یا مثل شیوا یا حتی عنکبوت. بعد یاد آن شبی افتادم که از زیر تخت صدای جیر جیرک می آمد و تو گفتی که خانه جن دارد و من با یک لحن باشد- ولی- بس- است، جوری که هم به تو بر نخورد هم ادامه ندهی گفتم همینطور است و خودم را به خواب زدم. شبهای بعد هم صدایش آمد و هر جا که گشتیم خودش نبود. بعد تو ترکم کردی و پیدایت نشد. مادرت می گفت همزاد من تو را دزدیده. من پرسیدم همزاد چیست؟ او گفت جن است. بعد من با همان لحنی که گفتم و درش تبحر دارم چیزی پراندم و خداحافظی کردم. بعد هم که سیزده به در بود و فردایش که تابستان شروع شد و من هی گر می کردم.

 

توی خواب و بیداری بودم که صدای طبلها بلند شد. طبل و دهل و طبلا و کوس و کوزه و کاسوره و هر سازی که بشود رویش کوبید. ساحل یک جای صاف وسیع بود اندازه چند تا زمین فوتبال و دریا از این موجهای اساسی داشت که نه طوفان است نه با کسی شوخی دارد. صدای کف کردن آب هایی که روی هم می افتاد، لای هرکی هرکی کوبیدن نوازنده ها می لولید و صدایش موهای پشت گردنم را بلند کرد. یک شلوار جین شیری رنگ پایم بود و تی شرتم را کنده بودم. سرم سنگین بود. وقتی بلند شدم، چاله شان را کنده بودند. اندازه یک استخر معمولی بود اما عمقش یک وجب نمی شد. بعد چند نفر آمدند و از توی گونی های بزرگی که دنبالشان می کشیدند، چیزهای سبک سیاه سنگ مانندی را توی چاله سرازیر کردند آنقدری که لب به لب تمام سطحش پر شد. بعد بوی نفت آمد. اینبار نفت بود. سازها وحشی شدند و آخر از توی همهمه هرج و مرجشان یک ریتم واحد و قدرتمند که چندان هم صاف و سره نبود بیرون آمد. کبریت زدند و همه جا روشن شد. تویم داشت گر می گرفت. از نور زرد و قرمزش دلم به هم خورد. با صورت توی ماسه ها غش کردم. به هوش که آمدم، شعله ها نشسته بود و چند تا دلقک ترسناک یا هر چیز دیگری که بودند با بادبزنهای عظیمی که دو به دو دست گرفته بودند، زغالها را باد می دادند. صدای هوف مهیبشان قاطی کوبه هایی شده بود که هنوز آن دیگری ها می زدند. بعد آمدند. لخت مادر زاد، از زن و مرد، از هر طرف سرازیر شدند سمت حوضچه گداخته. دور هم می چرخیدند،‌ لنگ و لگد می انداختند و با حرکتهای احمقانه ناریتم شان ادای رقص در می آوردند و یک جوری بدوی و خونخواری انگار فقط لنگ و پاچه و جاهای مهمشان را می خواهند نشان بدهند. همان جاهایی که رنگ سفید زده بودند. بقیه تنشان خط خط رنگارنگ، غالبا مشکی و قرمز و زرد، بود و صدای جیغهاشان تمام سکوتهای سازهای کوبه ای را پر می کرد و این سو آن سو بعضا روی هم می افتادند و صدای ناله ها بالا می گرفت. دلم می خواست باز هم غش می کردم اما نسیم خنکی انگار بعد از پنج ماه شروع شده بود و عجیب که از روی تل زغالها می آمد. از اینکه شلوار پایم بود داشتم خجالت می کشیدم اما کسی حواسش به من نبود. بعد آنها که جفت نشده بودند یا کارشان را تمام کرده بودند دور چاله حلقه زدند و هر کس که قیافه اش احمقانه تر می شد،‌ می پرید روی زغالها و آن عوضی های باد بزن هم هوف هوف می کردند تا همه چیز گر بگیرد بعد آن یارو، هر احمقی که نوبتش بود، می دوید و با پاهای برهنه روی زغالها طول استخر را طی می کرد. استخر کش آمده بود انگار. آنورش را نمی شد دید. هرم هوای داغ با دود و نور سرخ زغالها دیدم را به هم میزد. فقط هیبت عجیبی آنسو توی تاریکی بود که باز هم موهایم را سیخ می کرد. انگار سردم شده باشد. نمی دانستم خوشحال باشم یا بترسم. اما بعد از ماهها یک نسیم خنک داشت می آمد که گهگاه نیش می زد. تعدادشان زیادتر می شد. دلم می خواست زنها را، اینهمه زن برهنه گداخته، را برانداز کنم ولی آنقدر توی هم می لولیدند که فقط توده در هم اندام، مرد و زن، بود که دیده می شد. نزدیک شدم. از هوف باد بزنها جرقه گنده ای بلند شد و روی سینه ام نشست که جیغم را هوا برد. تازه آنوقت بود که مرا دیدند. با خفت بار ترین لحنی که تا به حال جهان به خود دیده صدای خنده شان به آسمان رفت و انگار که جری شده باشند چند تا چند تا دویدند روی آتش. از خجالت داشتم آب می شدم. شلوار روشنم هم- که همه با دست نشانش می دادند- بد جور توی چشم می آمد. آنقدر که مانند آدمی که غافلگیرانه برهنه شده یا برهنه غافلگیر شده باشد دستم را نا خودآگاه پس و پیشم گرفتم و خودم را به جلو خم کردم جوری که انگار می خواهم اندام میان تنی را تا جای ممکن از جمعیت دور کنم که دیگر ماورای تحملشان بود و خنده به جنون کشید. احساس حماقت باعث شد بیشتر احساس سرما کنم. خلاف همیشه. نگاهی به عضو آویزان مردها و سینه های زنها که با خودشان بالا پایین می پرید کردم و خواستم فرار کنم که یک نفر هلم داد سمت زغالها که باز گر گرفته بود. با هر هوفی که بادبزنها می کرد، محیط روشن می شد و در آن تاریکی بی مهتاب ساحل اعضای تناسلی شان که رنگ سفید داشت، تهدید آمیز و دهشتناک می شد. مقاومت می کردم و از ترس جیغ می کشیدم. صدای طبلها بلند تر شد. نزدیک آتش که شدم تا مغز استخوانم یخ زد. دو نفری که مرا می کشیدند زدند به آتش. کف پایم داشت یخ می زد. لختی ها تا آنور استخر مرا کشیدند و هر چه نزدیک تر می شدم هیبت موهوم آن سوی چال برایم واضح تر می شد. آتش را که رد کردیم کامل دیدمش. یک زن بود و از اینکه لباس تنش بود به قدری ترسیدم که داشتم قالب تهی می کردم. لباس پوشیدنش نه مثل من از روی حماقت بلکه یک جور مخوف بود. یک چند تکه پارچه که انگار از دستمال کاغذی ساخته شده و یک نسیم برای دریدنشان کافی است دورش پیچیده بود که به گلبرگ رزی می مانست. برهنگی اش نه ناشیانه و سطحی مانند بقیه، بلکه انقدر عمیق و انقدر تهدید آمیز بود که بند بند مفاصلم یخ می زد. هیچ کس نزدیکش نمی شد و او همینطور در حالت نشسته یا ایستاده یا وضعیت سیال بینابینی که داشت در سایه روشن زغالها نگاهی به من انداخت که ستون مهره هایم را لرزاند. یک جور غلبه شهوانی خوفناک توی مهره هایم جاری شد و پیش از انکه بیافتم پریدم و خودم را به گردنش آویختم. گردنی که می توانست هر جایی باشد و اندامی که می رقصید و تغییر شکل می داد و در هر وضعیتی آنقدر زیبا و برجستگی هایش آنقدر تحریک کننده بود که قلبم را توی شقیقه هایم می کوبید. تنش گرمای عجیبی داشت. نه آن گر گرفتگی دل و اندرونم که چند ماه اسیرم کرده بود و نه آن سوزش تیغ یخ مانند سرما که توی استخوانم بود، هیچکدام آنقدر شدید و افراطی نبود که حس گرمای لمس تنش تولید می کرد. احساس می کردم به نهایی ترین حد تحریک حس بساوایی توی پوستم رسیده ام. چیزی که ماورای آن برایم متصور نبود. وقتی توی آغوشش رفتم انگار خودم هم سیال باشم. لباسش با همان تماس اول دریده شد و تن زیتونی رنگ هرم آلود گداخته اش، با آن سینه های گرد برجسته و تپه دره های خلسه آورش توی دست و روی تنم می لغزید و صدای فریاد های حاکی از وحشت و شگفتی و احترام از هر سو با هق هق های جذبه آنی در هم تنیده به آسمان رفت و پیش از آنکه با نجوایی که تمام اعصاب شنواییم را مثل موم نرم و مثل حلوا گرم و شیرین می کرد، بگوید که هیچ کدامشان توان تحمل گرمای او را ندارد، خودم می دانستم. لباسهایمان را دیدم که گوشه ای افتاد و بعد با هم جفت شدیم و بویش از لای تمام بندهای بدنش ، از لای تمام لایه های از هم گشوده اندامش، مشامم را پر کرد و مثل خامه ای که قاطی شکلات شده باشد توی هم می لولیدیم و سیال و مذاب از طعم هم می نوشیدیم و جوری مدهوش بودم که هر جایی در دستم می آمد به دندان می کشیدم. انگار آدمی که بخواهد بوی خاک نمزده زیر زمین را به کام بکشد . طعمی گس و سوزان لابلای دندانها و توی تمام مشامم جاری می شد و سوزش شهوت بار دندانهایش که توی گوشت تنم فرو می رفت را انگار بخواهد روحم را ببلعد یا انگار که من شیره روحش را می مکم، در خود احساس می کردم. تمام خواهش و هوسی که به یک زن توی مخیله تمام دنیا وجود دارد توی مهره های کمرم گر می گرفت و جاری می شد و انقدر تکانم می داد که می خواستم از اوج لذت و شهوتی که گرمای تنش روی پوستم پدید می آورد فریاد بزنم و فریاد زدم. با نعره هایی که شک نداشتم تا خیلی دور تر از شهر و خیلی دور تر از جاهایی که ذهن یارای سفر دارد می رود و چه کسانی و چه موجوداتی که این عربده های مست شهوت مهار ناپذیر را نمی شنیدند. آنقدر نعره کشیدم که همه آنهایی که جیغ می کشیدند حتی آنها که ساز می زدند و حتی هوف هوف بادبزنهای بی اختیار هم خاموش شد و در این فریادهای شعله ور چنان سرشار از لذت یا دقیقتر بگویم ارضای بی بدیلی شدم که انگار هیچ انتهایی نداشت و او نیز در اوج لذت و جذب در سیلان پرتپشی که با تن من داشت از ته جانش جیغ می کشید و اگر اندک هوش زیباپرست و زن ستایم باقی نمانده بود، حد و مرز تنهایمان را در آن معجون غلیظ ، تشخیص نمی دادم. آنگاه بود که احساس کردم دارم می چکم. قطره می شوم و آرام می چکم. بعد از لابلای جمعیت تو را دیدم. لخت بودی و یک جاهایی که خیلی تعصبشان را داشتی رنگ سفید داشت. دستت دور کمر یک لندهور چهار شانه بود که غیر از آنجایش که سفید بود، وسط گلهای صورتی زشتی که روی تنش کشیده بود را هم سفید کرده بود. لابلای جیغ ها شنیدم که تو به همراهت، همانطور که مرا نشان می دادی، به زمزمه و از روی ترس گفتی من آن یارو را می شناسم و آن غولتشن با همان لحن آشنای باشد-ولی- بس- است، چیزی پراند که تو گوش ندادی. بعد رهایش کردی و با یک شیشه خالی مربا شروع کردی به دویدن به سمت من. آن یارو هم با آن گلهای صورتی مسخره و شی سفیدی که جلویش تاب می خورد دنبالت می دوید. با تکانهایی که شبیه قل قل گدازه های آتشفشانی بود، ارضای طولانی ام که تا سپیده به درازا کشید، جایش را به آرامش سکوتی داد که تنها صدای امواج می شکستش و من توی گرگ و میش دم سحرُ تو را دیدم که در بطری را باز می کردی و آن یارو که پاهایش سم داشت.

+ سوشیانت ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢
comment نظرات ()