...آقای هزارتو...

آقا دااووودد

یک متنی داشتم می نوشتم ریدند توش. یعنی اول آسد مژتبی. بعد هم این رئیس کوچیک و بعد هم بقیه. داشتیم در مورد آقا داوود می نوشتیم که ریختند سرمان.

شما آقا داوود را نمی شناسید. یعی آقا داوود ِ ما را نمی شناسید. چون حکما هر کسی توی زندگی اش یک آقا داوودی دارد که می تواند بگذارد جلوی چشمم روی طاقچه و هی حظ ببرد و هی در موردش بنویسد و بقیه بخوانند و متلذذ بشوند و باقی قضایا. ما، اما، فقط در مورد آقا داوود خودمان می توانیم بنویسم. آقا داوود قدش بلند است. شانه هایش پهن است و شکم دارد یک مقداری بیرون کمربند و وقتی راه می رود بر عکس ما که شکممان را می دهیم تو قوز می کنیم که قایم بشود او می دهد بیرون راه می رود. پاهایش هم کمی باز می گذارد وقتی می ایستد. نه مثل پلیسهای آمریکایی و نه مثل پیرمردهای رشتی-انزلچی که فتق دارند. یک جور بینابینی. پوست صورتش سفید است و اگر سنگ بزرگ بردارد یحتمل، می زند. ( بعضی معتقدند حتما می زند)یعنی اینطور آدمی است. هر چند به نظر می رسد مثل هاگرید مهربان باشد اما ما ریسک نمی کنیم. داوود قبلی که می شناختیم، یعنی تنها داوودی که می شناختیم با سنگ زده بود شاه را نفله کرده بود. بعد که نینجا امد گفتند با سنگ نبوده و با ستاره زده و تاریخ اشتباه است و اینها. بگذریم. آقا داوود سوال زیاد می پرسد. یعنی آدم کنجکاوی است. اگر این رئیس کوچک می گذاشت آن موقع که کانکشنمان با روح القدس هنوز قطع نشده بود لاینقطع در مورد کمالاتش شاهد مثال می آوردیم اما حالا باید به همین بسنده کنید که آقا داوود سوال زیاد می پرسد و از آن سوالهایی می پرسد که همکار ما سر ناهار بهش می گوید مگر خودت ناموس نداری یا استاد بر می گردد نگاهت می کند و تا آقا داوود حواسش نیست برایت سر می جنابند و چشمک می زند که یعنی این را از کجا پیدا کردید آوردید سر کلاس. می فهمید چی می گم؟ نه که فکر کنید حالا من خیلی عسلم که استاد ابراز احساسات می کند برایم ها.

اولا که عینیکی که چسباندیم بالای دماغمان را انقدر سابیده ایم که یحتمل یک شماره ای آب رفته کمالاتش و حالا برای اینکه چیزها را خوب ببینیم مجبوریم به آنها نزدیک تر بشویم. این است که می نشینیم آن جلو. زیر دماغ حضرت استاد. بعد هم که دلیل دیگرش می تواند این باشد که ما ماشین حساب داریم و آن هم دلیلش این است که حالمان به هم می خورد از این آدمهایی که انقدر با موبایلشان راحتند که کافی است اراده کنند هم موزیک بزند هم اینترنت برود  هم بدتر از همه ماشین حسابش را مثل این بقالها تق و تق و تق راه بیاندازند و عدد بدهند بیرون. نه داداش ما از اوناش نیستیم. برای همین ماشین حسابمان را می بریم با خودمان. ماشین حساب را هم یک روز که رفته بودیم پشم سنگ دادند بهمان. پشم سنگ. بعله. پشم سنگ. یعنی که شما تشریف می برید کوه یا کنار رودخانه یا هر جهنم دره دیگری که سنگ زیاد باشد. اصلا خود استون هنچ. یک گونی واجبی هم می روید می مالید به این سنگها پشمم را بر می دارید می آورید سمینار درست می کنید و بعد ما را دعوت می کنید  و ناهار می دهید و ما می خوریم و بعد دسر می خوریم. مثل عروسی. و بعد وقتی داریم می رویم یک ماشین حساب می گذارید لای کاتالوگ شرکتتان می دهید به ما که سرمان بیاید توی حساب و بعد ما ماشین را بر می داریم می اییم سر کلاس و استاد فکر می کند ما خیلی حالیمان است که ماشین حساب با این هیکل آوردیم و زودتر از بقیه عدد می دهیم بیرون و دلیل دیگرش هم این است که ما قیافه غلط اندازی داریم. یعنی از این قیافه ها که هر کسی از دست حماقت بقیه کلافه می شود می آید سراغمان که همدردی اش کنیم. نه که قیافه درد مشترک و اینها داشته باشیم ها. یک جور گهی هستیم از این بابت. یعنی کافی است شما بیایید درد و دل کنید که آی دوست پسرمان به گاز رفته یا دوست دخترمان به گاز دادتمان یا اینکه پدرتان کارمند بود و از بچگی اهواز بودید و این جور چیزها و ما فقط بر و بر نگاهتان می کنیم. یعنی بعضی وقتها دوس داریم بغلتان کنیم که هر قدر دلتان می خواهد زار بزنید اما خوب شما دوست دارید یک نفر را کتک بزنید و خوب ما از اوناش نیستیم. حالا اگر یک نفر برگردد نگاهمان کند که ای بابا این طرف چه گاگولیه یا عجب گیری افتادیم از دست سوالهای این، شما، یعنی بنده، یعنی خودم، بر می گردم لبخند می زنم. می دانید چطوری؟ اینطوری! خوب باید یک بار تشریف بیاورید برایتان لبخند بزنم سرتان بیاید توی حساب. حساب بدون پشم سنگ و اینها البته. از این لبخندها که یعنی من هم مثل تو کارم درست است و همه مان مجبوریم گیر این احمقهایی که دورمان را گرفته اند بمانیم. یا اینکه هر چیزی زکاتی دارد و زکات نبوغ هم همنشینی با احمق است. (امام خودم).  من از این جور لبخندها می زنم. جورهای دیگری هم بلدم. مثلا وقتی شما در مورد عشق یک طرفه‌تان یا بهکارت مفت ِ بادتان ناله میکنید لبخندی می زنم که بعنی عزیزم از این مرحله هم می گذری بالاخره. البته شما به بهکارت اعتقادی ندارید و به نظرتان این خیلی وحشیانه است که مردها فکر می کنند چیز مهمی است اما من توی لبخندم چیزی نشان نمی دهم که اگر مهم نیست پس چرا بابت مفت بودنش ناراحتید و اینها. فقط یک جوری دهانم را تغییر شکل می دهم که فکر کنید وقتی به سن من برسید دیگر به تخمتان هم نیست این چیزها. و البته تا آن وقتی به سن من برسید زمانی می گذرد که به شما البته سخت می گذرد و برای من مثل یک چشم به هم زدن است. چون طبیعتا من همین الان و در همین یک چشم به هم زدن به سن خودم رسیده ام نیازی نیست تلاشی بکنم. ناگفته نماند اگر بزرگتر باشید نه تنها برای رسیدن به سن من چیزتان پاره است بلکه پارگی هم به کارتان نمی آید و باید تا وقتی ماشین زمانم را اختراع کنم با پارگی تان سر کنید. متوجه منظور بنده هستید؟ اینجور لبخندهایی بلدیم. بعد این آقا داوود را دست کم نگیرید. آقا داوود در سطح شرکت راه می افتد با یک دفتر و یک کاغذ، دیسیپلین به دیسیپلین و نفر به نفر از همه سوال می کند و جوابش را یاد داشت می کند. و وقتی می رود همه به هم نگاه می کنند و سرشان را تکان می دهند و فوت می کنند بیرون. انگار بخواهد باقیمانده حرفهایی که تحویل آقا داوود دادند را از لای دندانشان پرت کنند بیرون. آقا داوود می آید روی میزتان عکس یک مربع که روی کاغذ کشیدید نشان می دهد و می پرسد این چیست. بعد شما می گویید این مخزن است. بعد او می پرسد مخزن چیست. بعد شما توضیح می دهید. بعد دستش را می گذارد روی h   و می پرسد این چیست که کنار مخزن نوشته ای. بعد شما می گویید h  است یعنی ارتفاع. بعد می پرسد ارتفاع چی. بعد شما نگاهش می کنید به امید اینکه اثری از شوخی را در چشمهایش ببینید. بعد نمی بینید. برای همین می گویید ارتفاع مخزن. بعد آقا داوود می گوید آهان. بعد سرش را می اندازد پایین که فکر کند و شما سرتان را سمت همکارتان تکان می دهید و فوت می کنید بیرون. به عقلتان هم نمی رسد در جواب همان سوال اولش بگویید جعبه فضول سنج است. یا اینکه به تو چه که چی کشیده ام و اینها. آقا داوود انقدر معصوم است که اگر سایز شورتتان را هم بپرسد بهش می گویید.

اما آقا داوود زندگی را شیرین تر می کند وقتی که سر میز ناهار شما بنشیند. اگر غذایتان با آقا داوود فرق بکند که ترتیبتان داده است. چون اگر آن غذا قابل خوردن بود که آقا داوود هم همان غذا را از رستوران می گرفت. پس هزار جور ایراد دارد. هر لقمه ای که می گذارید دهانتان باید توضیح بدهید که چطور بود. یعنی باید قانعش کنید که کبابش سفت نبوده. مغزش خام نبوده. زیادی چرب نبوده. مزه لاستیک،نفت یا چیزهای چندش‌تری را نداشته، بوی ماندگی و مردار نمی داده و از همان کبابی دم ترمینال توی اقلید که گوشت سگ می داده به مشتریهاش خریداری نشده و اصلا از کجا مطمئنید؟ شاید این پیمانکار رفته اقلید کباب خریده آورده شرکت. یا مگر فقط اقلید سگ دارد. تازه گوشت سگ قرمزتر است. آقا داوود نمی داند کره ای ها چطور سگ را می خورند. چرا مغز این کباب که داری می خوری انقدر قرمز است؟ و برنجش باید خارجی باشد و برنجهای خارجی آرسنیک دارد یعنی همان مرگ موش. برنجش هم انقدر خام است که از گلو پایین نمی رود. راستی چطور از گلویت می دهی پایین. گوجه اش هم که گلخانه ایست. مغزش هم خام است. اگر هم از همان غذای او می خورید که باز هم فرقی نمی کند. چون آقا داوود غذایش زودتر از شما تمام می شود  و باقی وقت را به زهرمار کردن غذای شما می گذراند.

آقا داوود یک عادت جالبی دارد. هر ساعتی که بروی رستوران او 5 دقیقه زودتر رسیده و بعد از 3 دقیقه که غذایت را شروع کنی او تمام کرده و دارد در مورد غذای تو با جزئیات کامل قضاوت می کند. بعد که کوفتت شد می پرسد زنت کجاییست؟ (از این سوالهایی که بعضی ها را غیرتی می کند.) و چرا برایت غذا نمی پزد که مجبور نباشی این آشغال را بخوری؟ بعد برایت توضیح می دهد که من که غذای اینجا را می خورم برای این است که زن ندارم. آدم که رویش نمی شود به مادرش بگوید برایش غذا درست کند. به زنش اما می تواند بگوید اگر مرد باشد. بعد ما توجیه می کنیم  آقا دااووود را که ما مرد نیستیم و اوست که داوود است و اینها. او لبخند متواضعانه ای می زند.

بعد هم برای شما که انقدر همه چیز را ساده می گیرید باید عرض کنیم که ما می بینیم آقا داوود کجا نشسته اما نمی توانیم جلوی خودمان را بگیریم روی همان میز ننشینیم. نه ما، نه هیچ کدام از 10 نفری که با هم غذا می خوریم. این هم از آن چیزهایی است که توضیحش سخت است اما حکما هر کسی یک آقا دااووودی دارد برای خودش که برای خودش شبیه سازی کند و سرش را به تایید تکان بدهد که آره می دونم چی می گی. خلاصه که ما آقا داوودی داریم برای خودمان. یعنی آقا داوود در کنار رئیس بزرگ و کوچک و متوسط و آسد مژتبی مایه دلگرمی هر روزمان است و اینها.

 

+ سوشیانت ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۸
comment نظرات ()