...آقای هزارتو...

رستم و آرش

درباره برهان نام نبردن از آرش در شاهنامه گمانه بسیار است اما آنچه از تمامیت اثری چون شاهنامه بر می‌آید، بینشی است که فردوسی نسبت به ماهیت "قهرمان" دارد. قهرمان فردوسی شروع قهرمان مدرن است. آرش تبلور اسطوره ایِ  بی‌مسئولیتیِ ملی‌ست. جاروبکی از غیب نازل شده که گندکاریهای قومی بی‌مسئولیت را با بذل جان از روزگار می‌سترد. وجودش پیش‌تر معنا نداشته و پس‌تر نیز ندارد. از هیچ پدید آمده و به آسمان می‌پیوندد. از خلق جدا مانده و همو خلق را می‌رهاند(اسطوره محبوب فرهنگ شهادت)

 رستم اما در برابر، همه جا حاضر است. نماد کارآزمودگی و سرسختی‌ست. در معرض خطا و وسوسه و اشتباه است. متوسل است به نیرنگ و فریب. میراست و فانی. به آسمان نمی رود. بزرگترین آرزو، امید وآینده‌اش را به دست خود و نادانسته به عدم می‌فرستد و درنمی‌شکند. می‌داند مجبور به جبر تقدیر است اما سر خم نمی کند. حتی اسبش هم کمر تا نمی کند. در گذر از خوانهای پیاپی آبدیده می‌شود. رستم به مرگی زمینی می‌میرد و خبری از سفرش به آسمان نیست. او زاده شده و زاد و رود دارد. از فره ایزدی بی‌بهره است. تنها عنصر فراگیتیک(متافیزیک!؟) یاری رساننده‌اش سیمرغ است. سیمرغی که نه به واسطه برگزیدگی آسمانی که بخاطر بستگی با زال، پدر رستم، او را یاری می‌دهد. مرغی این جهانی بر فراز البرز نه مراد منطق‌الطیر بر قله قاف.

سیمرغ سه پر به زال می‌دهد. تمام معجزه پدر بناست که صرف پسر بشود. (معجزه ای که به رسم سرنوشت رستم از سهراب دریغ می‌کند!) پر اول در هنگام زادن رستم و پر دوم در هنگام نبردش با اسفندیار به کار می‌اید و پر سوم هیچگاه! رستم در زادن بی‌چاره است. لقمه ای بزرگتر از دهان است. جهان را برای دربرگرفتنش باید از هم شکافت. پر اینگونه می‌کند. در برابر اسفندیار، شاهزاده ایرانی، ناتوان است. اسفندیار فره ایزدی را به کیش زرتشت پیوند زده و برای به بندکشیدن رستم آمده. چاره ای جز سپوختن چشم اسفندیارش نیست. آنگاه باز پر دوم. تنها مانع باقی مانده در راه پهلوانی چون رستم، مرگ است و فردوسی می‌گذارد پر سوم در دست زال بماند! رستم فردوسی نیازی به رستن از بند مرگ ندارد.

شاید نقطه طلایی شاهنامه جایی است که انسان فردوسی نه پیش فره کیانی و نه در پیشگاه کیشِ بهی سر خم نمی کند و حاضر به گردنگیری طوق بندگی ترکیب این دو نیست. شاهنامه نابودی ملک را از پس مرگ اسفندیار از چشم نمی پوشاند اما به این مصلحت نیز سر آسمان‌سای پهلوانش را پیش بزرگترین دو عامل قدرت(دین و دولت) پایین نمی آورد.

من با این اندیشه که فردوسی آرش را از شاهنامه حذف نموده تا رستم در سایه نرود از بیخ مخالفم. در نگاه انسان‌گرای فردوسی، شمع آرش در برابر خورشید رستم محکوم به خاموشی است. برایم غریب است که روشنفکران ایرانی، چه ملی و چه چپ، در این سالها اینطور از آرش و توهم منجی فرشته‌خو اسطوره ساخته‌اند و اندکی از رستم‌وارگی در تفکر انسانی‌شان ندمیده است.

قهرمان جهان مدرن می‌لغزد، می‌افتد و بر می‌خیزد. خطا می‌کند و باز می‌گردد. می‌جنگد و می‌میرد. داستان رستم از ابتدا تا انتها، با پیشینه و پسینه اش، نمادی از جهان ابسورد است.

افسوس.

+ سوشیانت ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱
comment نظرات ()