...آقای هزارتو...

آدمهای قدیمی

 

 

بعله

یه زمانی بود که هنوز اینطور نوشتن و اینطور بودن خز نبود.

شما یادتون نمی آد.

یه وبلاگی بود که هیچی توش نبود. به من و چند نفر دیگه لینک داده بود. یه جمله هم سر درش نوشته بود . یه آهنگ هم گذاشته بود از tom waits که اسم نداشت. یه فایل فلش بود. آهنگ سولو بود. بدون وکال. اون وقتها من هم سن الان کسری بودم. شاید هم زیادی بچه بودم.

دلم می خواست آهنگه رو الان هم داشتم. خیلی آهنگ ملوی  ِ دپی بود. وبلاگه باز بود و این آهنگه لوپ می شدو من هم نشستم این متن پایین رو نوشتم که خوب پارسال که وبلاگو ترکوندم پرید و رفت.

اون وقت که اینو می نوشتم دلم برای چیزی تنگ شده بود که قبلا بودم. حالا دلم برای چیزی تنگ شده  که اون رو نوشته بود. 

زندگی آدمها انگار تسلسل حسرتهای ِ گریزان رو به جلوست.

فکر کنم موقع مرگ که همه زندگی آدم از جلوی چشمش رد می شه اینجور لحظه ها رو می بینه.

شاید مهم نباشه که یه متن کی یا خطاب به کی نوشته شده یا چی توش نوشته شده. برای خود نویسنده فقط شاید مهم این باشه که خودش اونو نوشته. کاری که دیگه هیچ وقت نتونه انجام بده ولی خوشحاله که لااقل یه بار انجامش داده. مثل پیرزنی که روز عروسیش یا پیرمردی که قهرمانی فوتبالش رو یادش می آره و یا پونزی که تو بچگی رو صندلی معلم گذاشتین.

 از تمام عمر آدم فقط اون لحظه هایی توشه زندگی آدم می شه که بیشترین شیار رو روحش انداخته. عمیقترین شیارها بعضی وقتها بیشترین درد رو داشتن گاهی شادترین لحظه ها بودن.

 شما یادتون نمی آد ولی یه روزهایی بود که هنوز اینطور نوشتن خز نشده بود

بعله،

_______________________________________________________________ 

 

از خاطرات یک قدیمی!

الان ساعت 3 صبحه و من دلم می خواد چیزی بنویسم که بعد از خوندنش احساس کنی حالت بهتره ولی نمی دونم این کار رو چجوری بکنم. یه آهنگی دارم گوش می دم که دل خودم هم گرفته و نمی دونم چی از توی این سطور بی رمق در می آد بالاخره. ولی امیدی ندارم که مالی بشه.

 این آهنگی که داره پخش می شه مال یه وبلاگه که فقط توش یه جمله نوشته:

"هنگامی که ماهی به دام پیرمرد افتاد... فکر کرد این بزرگترین لحظه عمرش است.

      پیرمرد و دریا!"

جدیدا وقتی می خواهم تصویر خودم را به یاد بیاورم نقش پیرمردی توی ذهنم می نشیند. اینبار آنتونی کویین است. احساس پیری نمی کنم ولی از ترسهایم می ترسم. ای لعنت بر آن همینگوی بی پدر با آن پیرمردش.

چند وقته که وقتی اسم تو رو جایی می بینم یه تصویر عجیب توی ذهنم زنده می شه. خودمون رو می بینم توی یه کافی شاپ. نمی دونم چندسال گذشته و چند سالمونه ولی انگار زمان زیادی گذشته. فکر کنم جا افتاده شدیم هر دومون و بعد ازمدتها داریم همدیگرو می بینیم. نمی دونم چرا دود سیگار می بینم. نمی دونم کدوممون سیگاری شدیم. روبروی هم نشستیم و داریم خیلی ساده از خاطراتمون می گیم. انگار هر کسی می خواد ببینه اون یکی توی این چند سال کجا رفته و چی کار کرده. با یه فاصله مناسب و خط کشی شده. فاصله ای که بینمونه و انگار فقط یه آهی که از سینه من در می آد ازش عبور می کنه. آهی که عبورش رو می شه توی یه نمای باز نیم رخ من دید. مثل دود. ما از دیدن هم خوشحالیم. مثل دو تا دوست قدیمی. خوشحالیم. چون انقدر با تجربه شدیم که موقع دیدن یه دوست قدیمی به غصه ها اجازه عرض اندام ندیم. به همین سادگی.

ما آدمهایی هستیم با کوله باری از تجربه. آدمهایی که هر باری که عاشق شدیم از بار قبلی کمرنگ تر بوده و این همه اش به خاطر تجربه است.

امشب گذارم به یک سری از وبلاگهای قدیمی افتاد که به من لینک داده بودن و برام نظر می دادن ولی الان مدتهاست که تعطیل اند و هیچ اثری هم از نویسنده هاشون نیست. دلم برات به طرز عجیبی تنگ شد. همانطور که برای دوستی قدیمی تنگ می شه. بعضی از خطها هستن که هیچ وقت از سینه آدم پاک نمی شن.  یه دوست قدیمی ممکنه که جای زیادی توی حال و آینده آدم نداشته باشه ولی جایی که توی گذشته گرفته رو با هیچ چی نمی شه پر کرد. هر چند گاهی فکر می کنم تو می تونی پرش کنی! وقتی وبلاگهایی رو که دیگه نمی نویسند دیدم دلم بدجوری گرفت. شاید برای همین باشه که وبلاگم رو نمی بندم. دلم نمی خواد دل کسی از دیدن نعش یه خاطره بگیره.

من دارم رو به جلو زندگی می کنم. مثل اسبهای درشکه که چشم بند زده اند و مستقیم به پیش می روند. یادم داده اند که پشت سر باد نمی آید. ولی یادم می رود که پایینتر ریشه هاست. ریشه هایی که آبم داده اند.

راستش می خواهم اعترافی بکنم. من دو تا دل دارم. باورت می شود؟ یکی همانی است که می شناسی. همان که با تلنگری می شکند و به طرفه العینی تنگ می شود و مدام می سوزد و از توی خاکسترش دوباره جوانه می کند. دل دیگر همان دل جدیدم است. دلی که تجربه زندگی دارد. دلی که آدمها را می ترساند. دلی که مثل پیاز است. زیر هر لایه، لایه دیگریست و الی الابد ادامه دارد تا به نا کجا برسد. به تو که می رسم آن دل اولم فقط کار می کند. ای کاش آن دل کوفتی دومی را هم می شد نشانت بدهم. دلی که فکر می کند. دلی که تو را نمی ترساند. دلی که تو می خواهی و فاصله ها را حفظ می کند. ولی حیف من فقط دل بی فکرم را می توانم برای تو باز کنم. آنقدر هم باز نشده که فکر کنم با سیلاب باز شود.

تو از گریه هایت خجالت نمی کشی. اما من چرا. از اشکهایم شرمم می آید. دلم نمی خواهد گریه هایم را کسی ببیند. می ترسم. خیلی هم می ترسم. نمی دانم از چی می ترسم ولی می ترسم.

 "هنگامی که ماهی به دام پیرمرد افتاد... فکر کرد این بزرگترین لحظه عمرش است."

ای وای بر دل من!

نوشتن برای تو خوبه. نمی دونم چرا خوبه. شاید برای این باشه که منو یاد سروشی می ندازه که بلد بود بنویسه. نه این سروش قلابی که کلمات رو اجیر رنگارنگی خودش کرده. نوشتن برای تو خوبه. نه به این دلیل که تو می خونیش. فقط چون برای تو نوشته شده. اصلا راستش زیاد امیدی هم ندارم که بخونیش. اصلا نمی دونم امیدم به چی هست این روزا. می بینی؟ حتی نمی دونم که کتابی بنویسم یا محاوره ای. آن دل اولم نوشتن یادش رفته. حالا اگر تو بودی با ان سلیقه ژرفی که در سر هم کردن شعرهای بند تنبانی داری وسط متنت می نوشتی:

یه دل میگه برو برو. یه دلم می گه نرو نرو!

آره عزیزم. کیه که ندونه توی دنیا اگر مشکلی وجود داره مشکل دلتنگیه. اگر بخوام برات نامه بنویسم، اگر 100 صفحه هم بنویسم فقط اشکه که می ریزه و دله که تنگ می آد. ولی چه عیبی داره. اون دل اولیم تنگه و دل دومیم داره روز به روز گشادتر می شه.

عزیزم من خیلی چیزهایی بلدم که آرزو داشتم یاد نمی گرفتم. دلم می خواست اون دل دومم نبود و می شد که اون دل اولی مدام اشتباه کنه و خون شه. ولی چه کنم که دلم دو نصف شده. دل اولی یه جایی اون قدیماس. پهلوی خاطره هایی که همه یه رنگ عجیب داره. انگار مه آلوده.

راستش دست و دلم می لرزه وقتی می خوام اینها رو بنویسم. پیش خودم می گم الان پیش خودش می گه باز این پیداش شد و اون وقته که صدای فریاد مستاصلت توی گوشم می پیچه که: چی از جونم می خوای؟!!

نه عزیزم چیزی ازت نمی خوام. یه دلتنگیه. حسی که تو معنیش رو خوب بلدی. تو واسه کسای دیگه و من برای تو. دل هر کسی یه جوری و برای یکی می گیره. این هم دل ماست. من فقط خواستم دلم یه ورزشی کرده باشه. همون دلی که خود سروشه. همون دلی که فردا از اینکه این نامه رو نوشته خودش رو سرزنش می کنه و می گه عجب اشتباهی کردم. دلم دیگه شهامت پس خوردن نداره. خودم هم باورم نمی شه.

 راستش می خوام یه اعتراف دیگه هم بکنم. من از مردن خیلی می ترسم. من از نبود شدن می ترسم. دلم می خواد باشم. من از بودن راضی نیستم . من به بودن معتادم. دلم نمی خواد قبل از اینکه بمیرم، بمیرم. دلم نمی خواد چند بار بمیرم و ای وای که تو نمی دونی من چند بار مرده ام تا حالا. وقتی کسی مرا می کشد بدجوری حالم می گیرد. از اینکه توی پیله دلت مثل پروانه یک روزه بمیرم دلم خون است. مرا نکش. نه برای اینکه به زنده بودن نیاز دارم. نه! برای اینکه از مردن می ترسم. توی دل هر کسی که می میرم انگار نسل گلی از روی زمین ور می افتد. جدی می گویم. مگر ما آدمها چقدر زندگی می کنیم که اینهمه آدم بکشیم!

ادمها از کنار هم می گذرند. بدون اینکه نگاهی به هم بکنند. همه سرشون رو مثل اسبهای درشکه انداختن و راه خودشون رو می رن. معلوم هم نیست کجا دارن می رن. من دلم می خواد توی یکی از این قهوه خونه های بین راه که جدیدا بهشون می گن کافی شاپ بشینم و اونهایی رو که دوست دارم نگه دارم و فقط یه دل سیر نگاه کنم. ولی افسوس همه تا می شینن یادشون می آد که باید برنامه ریزی کنن واسه بعدشون یا به برنامه قبلشون برسن و زودی پا می شن می رن. من فقط می خوام کسی رو نگاه کنم که می دونم هیچ فکری در اون لحظه توی کله اش نیست جز اینکه من دارم نگاهش می کنم.

من از چهار نعل دویدن به سمت پیری و فراموشی خسته شدم. از آرزوها خسته شدم. دلم می خواد فقط باشم. دلم می خواد درخت باشم. دلم می خواد توت مجنون باشم.

 راستی تا به حال شده یک نفر نگاهت بکنه و تو به هیچ چیز جز نگاه اون فکر نکنی؟ به خودت بگی اوه! فلانی داره نگام می کنه! همین! حتی به این فکر نیفتی که زیبا و آراسته هستی یا نه! فقط فکر کنی که چه حرفها توی یک جفت نگاه خیس نهفته است. نه حتی به اینها هم فکر نکنی. فقط همین که: فلانی داره نگام می کنه! شده تا حالا؟

من همیشه آرزو داشتم وقتی کسی رو نگاه می کنم پیش خودش فکر کنه که "سروش داره نگام می کنه!" همین.

دیگه هیچی نمی خوام. آرزوی زیادیه؟

ولی همه یا فکرشون یه جای دیگه است یا می پرسن واسه چی نگاه می کنی؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟ چی رو نگاه می کنی؟ حالا که نگاه می کنی بعدش چی کار می کنی؟ و اصن غلط می کنی نگاه میکنی.

من دلم می خواد زار بزنم. می تونم برات هزار تا نسخه بپیچم واسه اینکه دلت تنگ نشه. می تونم یدونه از این دلهای دومی بهت پیشنهاد بدم سفارش بدی. هر چند تو خودت یدونه خوبش رو داری. ولی فایده اش چیه. دلی که تنگ نشه که دل نیست.

خیلی حرف دارم که بزنم ولی دلم انقدر کهنه شده که فقط جیر و جیر لولاهای روغن نخورده اش به گوش می رسه. ما توی این دنیا چیزی نداریم که ازدست بدیم. باورت می شه که هیچ چیزی برای از دست دادن نیست؟ نه باورت نمی شه. یا دست کم من اینطور فکر می کنم.

بگذریم. می دونم که خسته ات کردم. می دونم که انقدر داری چارنعل می تازی که حال برگشتن و به عقب نگاه کردن و نداری ولی خوب مگه نه که ما با هم دوستیم. خوب همینه دیگه.

تمام سعی ام رو کردم که ساده و بی غل و غش بنویسم مثل همان قدیمها که آدم ساده لوحی بودم. ولی فکر نکنم موفق شده باشم. دلم برای نوشتن برای تو تنگ شده!

باورت می شه حتی امید ندارم که بخونیش. حتی اگر بگی خوندیش هم شاید باورم نشه. چون اونوقت اون دل دومیم دوباره سر رسیده و می دونه که هیچ چیزو نباید باور کنه. مگر این دل ساده اولی باشه که کاش باشه!

دیگه برم.

 بوس فراوان!

خدافظ

برگرفته از خاطرات یک قدیمی!

 

+ سوشیانت ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۳
comment نظرات ()

مرضیتا راضیه

در حلق

در حلق

در حلق تو بودم که یکی فکره به در زد

 به در زد

 پدرسگ

 

 

 

گفتم عنما قبله نما کو می خوام دو رکعت نماز بخونم؟

(کدوم ترانه ها رو غلط می شنیدم-١)

+ سوشیانت ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۱
comment نظرات ()

پدر سوخته

«به بهانه متن لیلا و نظرهایی که در ذیل آن است»

بحث بر سر خنده دار بودن یا نبودن یک پدیده، بحث عبثی است. به این معنا که نمی شود آدم راست توی روی کسی نگاه کند و بگوید این فیلم یا سریالی که تو داری به آن می خندی خنده دار نیست. کافی است که طرف خیلی رک جواب بدهد اگر خنده دار نیست پس چرا من می خندم؟

چرا می خندیم؟

من آدم با سوادی نیستم. یعنی اگر بودم یحتمل اسم سندرمی که باعث می شود آدمها به دلقکها بخندند را می دانستم و اینجا می نوشتم. اگر به هر کسی بگویید نظرت نسبت به آدمی که یک دماغ قرمز گنده دارد و با کفشهای گشادش برای صدهزارمین بار در کیون آدمی به شمایل خودش می زند و فرار می کند چیست؟ جواب می شنوید که خیلی لوس و بی مزه و تکراری است. اما بعد یک نگاهی به انبوه جماعتی که توی سیرک جمع شده بیاندازید و نیشهای تا بناگوش باز شده شان در هنگام هنرنمایی دلقکها را به خاطر بیاورید تا به صداقت مخاطبانتان پی ببرید.

از نظر من سریال قهوه تلخ خنده دار نیست. حتی به اندازه یک "قهوه‌ی ترک تلخ" هم خنده دار نیست. یعنی به عبارت صحیح تر من خنده ام نمی گیرد( به جز یک جا)[i]. دور و برم آدمهایی از دکترای فلسفه و فیزیک گرفته تا بچه های مدرسه ای و خانمهای مسن خانه دار هستند که با دیدن هر کدام از صحنه های سریال از خنده ریسه می روند. یکی از این خانمها به محض اینکه مهران مدیری یا سیامک انصاری دهانشان را باز می کنند با صدای هیستریک می خندد و به اطرافش نگاه می کند تا تایید خنده آنها را هم بگیرد. هر تکه کلامی هم که تویش باشد به راحتی روی زبان مردم می افتد. کافی است که یک نفر توی سریال عادت داشته باشد شیشکی بکشد یا بیلاخش را حواله کند. حتی دستش را توی دماغش کند. توی بیمارستانهای فوق تخصصی هم می توانید در جمع خصوصی جراحان مجرب همه گیر شدن آن را پیدا کنید.

کاری به برداشتهای متوهم سیاسی بعضیها ندارم. این مساله که سریال از روی ماشالله خان در دربار هارون الرشید کپی شده را هم قبول ندارم. از خنده دار بودن یا نبودنش هم باید به دلایل روانشناختی عبور کرد.

من هشت قسمت از سریال را دیده ام. نظراتی که تا به حال شنیده ام آنقدر متفاوت است که دیگر بهشان گوش نمی دهم. اینکه سریال اولش خوب نیست و از قسمت ده به بعد خوب می شود یا اولش بهتر از حالا بوده یا مهران مدیری خیلی بد بازی می کند یا اینکه سردار بلوتوث آمده تا سریال را نجات بدهد.

همه اینها به کنار، در مورد سریال جدید مدیری از روز اول یک نظر قطعی داشتم که هنوز هم تغییری در آن ایجاد نشده است. به نظرم سریال نمایش مبتذل و فرصت طلبانه یک سری آدم سود جو برای سرکیسه کردن مردمی است که به دنبال ذره ای شادی و هیجان له له می زنند و نهایتا خودشان را با سراب واقعیتی که حبابش ترکیده سیراب می کنند.

اینکه مهران مدیری آدم شارلاتان متکبری است به من ربطی ندارد. کاری هم ندارم که احتمالا توی عمرش یک کتاب (حتی طنز) به درد بخور نخوانده. اما در مورد ژوله و الوند مجبورم این را بگویم که این دو، نویسنده هایی هستند که بزرگترین سرمایه ای که در ایران در اختیار یک نویسنده می تواند باشد را در اختیار داشته اند.

90 قسمت سریال برای دو نفر. یعنی یک درامد چشمگیر برای هر کدام. همچنین فرصت کافی برای نوشتن و بسط دادن قصه در 90 قسمت و از همه مهمتر اسم مهران مدیری که مردم را به این عمق شرطی کرده. به علاوه دست و دلبازی تهیه کننده ای که از بازگشت سرمایه اش مطمئن است. تنها خط قرمزی هم که داشته اند از قرار زیاده روی نکردن در شوخی های جنسی بوده.

شرایط مذکور آرزوی هر فیلم نامه نویسی است که توی ایران کار می کند. بعد بیایید ببینید این دو عزیز فرزانه با این سرمایه گزاف چه کرده اند.

غیر از خود ایده که بازگشت یک آدم به زمان گذشته است و ایده خوبی است که متاسفانه برای مدتها سوخته و هدر شده، چیز دیگری در سریال نیست. سریال مطلقا قصه ندارد. هیچ فراز و فرود و عطف و تعلیق و هیجانی در آن نیست. جای شخصیت پردازی را یک تیپ سازی سطحی گرفته و جای طنز و  کنایه را لودگی، تکرار و شوخی های دستی. فیلمنامه اگر بیش از بیست صفحه باشد( که بعید است) تنها هدر دادن کاغذ بوده و همه امید سازندگان به خلاقیت بازیگرهاست.

مستشار بادمجان می خورد و صدای باریکش شهوت شاه را تحریک میکند بعد با یک لوله می زنند توی سرش و می برندش پیش بلد الملک که بهش بگوید پدر سوخته پدرت را در می آورم و ایشان از ترس شکوفه که بالای دیس قیمه پلو با شمشیر آخته ایستاده تا سکانس ربوده شده از کمال الملک برای صدم بار به گه کشیده شود قبول می کند که اصلا از اول غلط کرده حرف زده. و این داستان در هر قسمت تکرار می شود.

در هر قسمت باید این را ببینیم که مستشار با اینکه مستشار است اما کارش فوت کردن چای همایونی، مالاندن همایونی و خوردن بادمجان همایونی است!

انقدر متن ابلهانه نوشته شده که حتی نمی شود نقدش کرد. آقایان درسشان را از بزرگترهاشان خوب یاد گرفته اند. می دانند برای اینکه جلوی هر نقدی را بگیرند باید بالکل خارج از معیار باشند.

قهوه تلخ را با هیچ عیاری نمی شود سنجید. نمی شود به شوخی های تکراری اش اعتراض کرد چون ممکن است این شائبه را ایجاد کند که شوخی ها خنده دارند و فقط عیبشان تکرار است. در صورتیکه حتی لودگی هم نیستند. نمی شود به گریمهای بی جا، دماغهای عملکرده، لباسهای نامنطبق با زمان ایراد گرفت مبادا که ادعای پست مدرنیته و سورئالیسم از تویش بزند بیرون. به نداشتن گره و عطف و هیجان هم اشاره کنیم که می گویند خاصیت سیت کام این است. انگار نه انگار داریم یک سریال داستانی نود قسمتی را نگاه می کنیم که قصه پیوسته ای دارد.

مهمتر از همه قهوه تلخ بر عکس سریال های اپیزودیکی که در دنیا به عنوان سیت کام مرسومند داستان اپیزودیک هم ندارد. شاید هم به همین خاطر باشد که اپیزودها به جای اینکه مثل همه دنیا اسم داشته باشند تنها شماره دارند. شماره هایی که هنوز هم مردم نمی دانند به هر کدام از بسته ها باید بدهند یا به هر کدام از قسمتها.

هر کس می پرسد تا کجا دیدی باید به فرض بگویی قسمت هفتم بعد طرف می گوید قسمت هفتم یعنی بیست و یک بعد تو بگویی بسته هفتم نه، بلکه اپیزود هفتم. نمی توانی بگویی آن قسمتی که چندلر دنبال کار بود یا مادر فیبی در جلد گربه برگشته بود یا همان قسمتی که ریچل با راس دوست شد، رابین با بارنی به هم زد یا تد را توی محراب قال گذاشتند. نمی شود آدم بگوید آن قسمت که شکوفه می خواهد سر مستشار را ببرد یا وقتی که بلد الملک می گوید پدر سوخته.. (این یعنی همه قسمتها)[ii]

همه اینها به کنار، شازده پسر، کودک فهیم ما، آقای مهدی خان ژوله آمده شق القمر کرده خیر سرش پیرنگ داستان را روی این قرار داده که مستشار می خواهد با کمک به جهانگیر شاه جلوی ظهور آغا محمد خان را بگیرد. این مساله که هیچ کدام از تماشاگران به هیچ جایشان نیست که آغا محمد خان اینطوری مملکت را می گیرد در نوع خودش خیلی جالب است.

مردم همانقدر نگران غلبه آغا محمد خانند که درباریان جهانگیر شاه. حتما هم توجیهشان این است که خوب فیلم است واقعی نیست که! یا آغا محمد خان که آخرش پیروز می شه! بذار فعلا حال کنیم.

البته هنر بی نظیر نویسنده هم در این زمینه بی تقصیر نیست. خود نویسنده نیز اعتقادی به آن ندارد. آخر حکومت جهانگیر شاه چه تحفه ای است که نگران نابودی اش توسط آغا محمد خان باشیم. نه آخر این آقای نویسنده پیش خودش چه فکری کرده. بیننده محترم به چه امید سریال را تماشا می کند؟

سریال قهوه تلخ به معنای واقعی کلمه تحقیر و تمسخر بیننده است. بیننده به جای اینکه نگران سرنوشت کاراکترها باشد نگران سرنوشت "طنز" است. بعد از سی قسمت هنوز همه منتظرند که "آقای طنز" برسد. آقای طنز یک جور "گودو" است. مردم در انتظار یک قسمت، یک داستان یا حتی یک لحظه "واقعا بامزه" همه قسمتهای سریال را نگاه می کنند و در انتظار مهلکشان، به شوخیهای نایب آقای طنز، نایب موسیو گودوی موهوم، می‌خندند. خواب آشفته ای که نه به وصال آقای طنز می رساندشان نه امیدی به بیداری از آن هست.

قهوه تلخ نمایش طنازانه یک سرخوشی نیست. شرنگ تلخی است که بیانگر حسرت است. سریال واقعی بیرون از صفحه تلویزیون، توی خانه ها، توی بقالی ها، توی مکانهای عمومی و لابلای تکه کلامهای عاریتی و در حسابهای بانکی فربه شده پخشی ها و تهیه کننده شکل می گیرد. تصویری که البته سیاهتر از وضع عادی زندگی روزمره ما ایرانیهای نگونبخت نیست. و شاید دلیلی برای حساسیت اضافه برای یک سریال هفتاد و پنج هزار تومانی نباشد( در کشوری که مردم به طور عادی سالی 1000 تومان هم خرج خرید کتاب نمی کنند)

مشکل خندیدن یا شاد بودن یا چرا خندیدن نیست. مساله این است که آقایان با عبور از هر معیاری و هر قالبی دست و پای هر منتقدی را می بندند و حرف حسابشان اقبال عمومی است. اقبال عمومی هم یعنی خرید سی دی ها از بقالی و خندیدن خودارضاگرانه به آنها در انتظار رسیدن لحظه موعود. برای درک این فرهنگ انتظار شاید بهتر است نگاهی به در انتظار گودو بیاندازیم.

***

باز هم می گویم، بحث بر سر خنده دار بودن یا نبودن یک پدیده، بحث عبثی است. به این معنا که نمی شود آدم راست توی روی کسی نگاه کند و بگوید این فیلم یا سریالی که تو داری به آن می خندی خنده دار نیست. کافی است که طرف خیلی رک جواب بدهد اگر خنده دار نیست پس چرا من می خندم؟

بعد شما بگویید اگر خنده دار است پس چرا من نمی خندم. بعد او بگوید چون یبس و از خود متشکری. و تو بگویی تو می خندی چون سطحی و جلفی.

خندیدن که دلیل نمی شود آقای مدیری.[iii]



[i] آنجایی که جهانگیر شاه به سیامک انصاری که زمان زلزله رویش افتاده بود گفته بود: "تو روی همایونی چه غلطی می کنی." که البته  فکر کنم هیچ کس دیگری به آن نخندیده و با این حال من قبول نمی کنم که خنده دار نیست!

[ii] ممکن است بعضی معتقد باشند نباید سریال را با سریالهای مثل فرندز یا مشابه خارجی دیگری مقایسه کرد. چطور است با همان ماشالله خان یا دایی جان ناپلئون یا حتی همان پاورچین خود مدیری مقایسه کنیم تا عمق فاجعه را پیدا کنیم.

[iii] هنوز هم بهترین ارجاع را می توانم همان پاراگراف وبلاگ لیلا بدانم.

+ سوشیانت ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()