...آقای هزارتو...

آقا دااووودد

یک متنی داشتم می نوشتم ریدند توش. یعنی اول آسد مژتبی. بعد هم این رئیس کوچیک و بعد هم بقیه. داشتیم در مورد آقا داوود می نوشتیم که ریختند سرمان.

شما آقا داوود را نمی شناسید. یعی آقا داوود ِ ما را نمی شناسید. چون حکما هر کسی توی زندگی اش یک آقا داوودی دارد که می تواند بگذارد جلوی چشمم روی طاقچه و هی حظ ببرد و هی در موردش بنویسد و بقیه بخوانند و متلذذ بشوند و باقی قضایا. ما، اما، فقط در مورد آقا داوود خودمان می توانیم بنویسم. آقا داوود قدش بلند است. شانه هایش پهن است و شکم دارد یک مقداری بیرون کمربند و وقتی راه می رود بر عکس ما که شکممان را می دهیم تو قوز می کنیم که قایم بشود او می دهد بیرون راه می رود. پاهایش هم کمی باز می گذارد وقتی می ایستد. نه مثل پلیسهای آمریکایی و نه مثل پیرمردهای رشتی-انزلچی که فتق دارند. یک جور بینابینی. پوست صورتش سفید است و اگر سنگ بزرگ بردارد یحتمل، می زند. ( بعضی معتقدند حتما می زند)یعنی اینطور آدمی است. هر چند به نظر می رسد مثل هاگرید مهربان باشد اما ما ریسک نمی کنیم. داوود قبلی که می شناختیم، یعنی تنها داوودی که می شناختیم با سنگ زده بود شاه را نفله کرده بود. بعد که نینجا امد گفتند با سنگ نبوده و با ستاره زده و تاریخ اشتباه است و اینها. بگذریم. آقا داوود سوال زیاد می پرسد. یعنی آدم کنجکاوی است. اگر این رئیس کوچک می گذاشت آن موقع که کانکشنمان با روح القدس هنوز قطع نشده بود لاینقطع در مورد کمالاتش شاهد مثال می آوردیم اما حالا باید به همین بسنده کنید که آقا داوود سوال زیاد می پرسد و از آن سوالهایی می پرسد که همکار ما سر ناهار بهش می گوید مگر خودت ناموس نداری یا استاد بر می گردد نگاهت می کند و تا آقا داوود حواسش نیست برایت سر می جنابند و چشمک می زند که یعنی این را از کجا پیدا کردید آوردید سر کلاس. می فهمید چی می گم؟ نه که فکر کنید حالا من خیلی عسلم که استاد ابراز احساسات می کند برایم ها.

اولا که عینیکی که چسباندیم بالای دماغمان را انقدر سابیده ایم که یحتمل یک شماره ای آب رفته کمالاتش و حالا برای اینکه چیزها را خوب ببینیم مجبوریم به آنها نزدیک تر بشویم. این است که می نشینیم آن جلو. زیر دماغ حضرت استاد. بعد هم که دلیل دیگرش می تواند این باشد که ما ماشین حساب داریم و آن هم دلیلش این است که حالمان به هم می خورد از این آدمهایی که انقدر با موبایلشان راحتند که کافی است اراده کنند هم موزیک بزند هم اینترنت برود  هم بدتر از همه ماشین حسابش را مثل این بقالها تق و تق و تق راه بیاندازند و عدد بدهند بیرون. نه داداش ما از اوناش نیستیم. برای همین ماشین حسابمان را می بریم با خودمان. ماشین حساب را هم یک روز که رفته بودیم پشم سنگ دادند بهمان. پشم سنگ. بعله. پشم سنگ. یعنی که شما تشریف می برید کوه یا کنار رودخانه یا هر جهنم دره دیگری که سنگ زیاد باشد. اصلا خود استون هنچ. یک گونی واجبی هم می روید می مالید به این سنگها پشمم را بر می دارید می آورید سمینار درست می کنید و بعد ما را دعوت می کنید  و ناهار می دهید و ما می خوریم و بعد دسر می خوریم. مثل عروسی. و بعد وقتی داریم می رویم یک ماشین حساب می گذارید لای کاتالوگ شرکتتان می دهید به ما که سرمان بیاید توی حساب و بعد ما ماشین را بر می داریم می اییم سر کلاس و استاد فکر می کند ما خیلی حالیمان است که ماشین حساب با این هیکل آوردیم و زودتر از بقیه عدد می دهیم بیرون و دلیل دیگرش هم این است که ما قیافه غلط اندازی داریم. یعنی از این قیافه ها که هر کسی از دست حماقت بقیه کلافه می شود می آید سراغمان که همدردی اش کنیم. نه که قیافه درد مشترک و اینها داشته باشیم ها. یک جور گهی هستیم از این بابت. یعنی کافی است شما بیایید درد و دل کنید که آی دوست پسرمان به گاز رفته یا دوست دخترمان به گاز دادتمان یا اینکه پدرتان کارمند بود و از بچگی اهواز بودید و این جور چیزها و ما فقط بر و بر نگاهتان می کنیم. یعنی بعضی وقتها دوس داریم بغلتان کنیم که هر قدر دلتان می خواهد زار بزنید اما خوب شما دوست دارید یک نفر را کتک بزنید و خوب ما از اوناش نیستیم. حالا اگر یک نفر برگردد نگاهمان کند که ای بابا این طرف چه گاگولیه یا عجب گیری افتادیم از دست سوالهای این، شما، یعنی بنده، یعنی خودم، بر می گردم لبخند می زنم. می دانید چطوری؟ اینطوری! خوب باید یک بار تشریف بیاورید برایتان لبخند بزنم سرتان بیاید توی حساب. حساب بدون پشم سنگ و اینها البته. از این لبخندها که یعنی من هم مثل تو کارم درست است و همه مان مجبوریم گیر این احمقهایی که دورمان را گرفته اند بمانیم. یا اینکه هر چیزی زکاتی دارد و زکات نبوغ هم همنشینی با احمق است. (امام خودم).  من از این جور لبخندها می زنم. جورهای دیگری هم بلدم. مثلا وقتی شما در مورد عشق یک طرفه‌تان یا بهکارت مفت ِ بادتان ناله میکنید لبخندی می زنم که بعنی عزیزم از این مرحله هم می گذری بالاخره. البته شما به بهکارت اعتقادی ندارید و به نظرتان این خیلی وحشیانه است که مردها فکر می کنند چیز مهمی است اما من توی لبخندم چیزی نشان نمی دهم که اگر مهم نیست پس چرا بابت مفت بودنش ناراحتید و اینها. فقط یک جوری دهانم را تغییر شکل می دهم که فکر کنید وقتی به سن من برسید دیگر به تخمتان هم نیست این چیزها. و البته تا آن وقتی به سن من برسید زمانی می گذرد که به شما البته سخت می گذرد و برای من مثل یک چشم به هم زدن است. چون طبیعتا من همین الان و در همین یک چشم به هم زدن به سن خودم رسیده ام نیازی نیست تلاشی بکنم. ناگفته نماند اگر بزرگتر باشید نه تنها برای رسیدن به سن من چیزتان پاره است بلکه پارگی هم به کارتان نمی آید و باید تا وقتی ماشین زمانم را اختراع کنم با پارگی تان سر کنید. متوجه منظور بنده هستید؟ اینجور لبخندهایی بلدیم. بعد این آقا داوود را دست کم نگیرید. آقا داوود در سطح شرکت راه می افتد با یک دفتر و یک کاغذ، دیسیپلین به دیسیپلین و نفر به نفر از همه سوال می کند و جوابش را یاد داشت می کند. و وقتی می رود همه به هم نگاه می کنند و سرشان را تکان می دهند و فوت می کنند بیرون. انگار بخواهد باقیمانده حرفهایی که تحویل آقا داوود دادند را از لای دندانشان پرت کنند بیرون. آقا داوود می آید روی میزتان عکس یک مربع که روی کاغذ کشیدید نشان می دهد و می پرسد این چیست. بعد شما می گویید این مخزن است. بعد او می پرسد مخزن چیست. بعد شما توضیح می دهید. بعد دستش را می گذارد روی h   و می پرسد این چیست که کنار مخزن نوشته ای. بعد شما می گویید h  است یعنی ارتفاع. بعد می پرسد ارتفاع چی. بعد شما نگاهش می کنید به امید اینکه اثری از شوخی را در چشمهایش ببینید. بعد نمی بینید. برای همین می گویید ارتفاع مخزن. بعد آقا داوود می گوید آهان. بعد سرش را می اندازد پایین که فکر کند و شما سرتان را سمت همکارتان تکان می دهید و فوت می کنید بیرون. به عقلتان هم نمی رسد در جواب همان سوال اولش بگویید جعبه فضول سنج است. یا اینکه به تو چه که چی کشیده ام و اینها. آقا داوود انقدر معصوم است که اگر سایز شورتتان را هم بپرسد بهش می گویید.

اما آقا داوود زندگی را شیرین تر می کند وقتی که سر میز ناهار شما بنشیند. اگر غذایتان با آقا داوود فرق بکند که ترتیبتان داده است. چون اگر آن غذا قابل خوردن بود که آقا داوود هم همان غذا را از رستوران می گرفت. پس هزار جور ایراد دارد. هر لقمه ای که می گذارید دهانتان باید توضیح بدهید که چطور بود. یعنی باید قانعش کنید که کبابش سفت نبوده. مغزش خام نبوده. زیادی چرب نبوده. مزه لاستیک،نفت یا چیزهای چندش‌تری را نداشته، بوی ماندگی و مردار نمی داده و از همان کبابی دم ترمینال توی اقلید که گوشت سگ می داده به مشتریهاش خریداری نشده و اصلا از کجا مطمئنید؟ شاید این پیمانکار رفته اقلید کباب خریده آورده شرکت. یا مگر فقط اقلید سگ دارد. تازه گوشت سگ قرمزتر است. آقا داوود نمی داند کره ای ها چطور سگ را می خورند. چرا مغز این کباب که داری می خوری انقدر قرمز است؟ و برنجش باید خارجی باشد و برنجهای خارجی آرسنیک دارد یعنی همان مرگ موش. برنجش هم انقدر خام است که از گلو پایین نمی رود. راستی چطور از گلویت می دهی پایین. گوجه اش هم که گلخانه ایست. مغزش هم خام است. اگر هم از همان غذای او می خورید که باز هم فرقی نمی کند. چون آقا داوود غذایش زودتر از شما تمام می شود  و باقی وقت را به زهرمار کردن غذای شما می گذراند.

آقا داوود یک عادت جالبی دارد. هر ساعتی که بروی رستوران او 5 دقیقه زودتر رسیده و بعد از 3 دقیقه که غذایت را شروع کنی او تمام کرده و دارد در مورد غذای تو با جزئیات کامل قضاوت می کند. بعد که کوفتت شد می پرسد زنت کجاییست؟ (از این سوالهایی که بعضی ها را غیرتی می کند.) و چرا برایت غذا نمی پزد که مجبور نباشی این آشغال را بخوری؟ بعد برایت توضیح می دهد که من که غذای اینجا را می خورم برای این است که زن ندارم. آدم که رویش نمی شود به مادرش بگوید برایش غذا درست کند. به زنش اما می تواند بگوید اگر مرد باشد. بعد ما توجیه می کنیم  آقا دااووود را که ما مرد نیستیم و اوست که داوود است و اینها. او لبخند متواضعانه ای می زند.

بعد هم برای شما که انقدر همه چیز را ساده می گیرید باید عرض کنیم که ما می بینیم آقا داوود کجا نشسته اما نمی توانیم جلوی خودمان را بگیریم روی همان میز ننشینیم. نه ما، نه هیچ کدام از 10 نفری که با هم غذا می خوریم. این هم از آن چیزهایی است که توضیحش سخت است اما حکما هر کسی یک آقا دااووودی دارد برای خودش که برای خودش شبیه سازی کند و سرش را به تایید تکان بدهد که آره می دونم چی می گی. خلاصه که ما آقا داوودی داریم برای خودمان. یعنی آقا داوود در کنار رئیس بزرگ و کوچک و متوسط و آسد مژتبی مایه دلگرمی هر روزمان است و اینها.

 

+ سوشیانت ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۸
comment نظرات ()

باب بارا، باب باب بارا.

یادم رفته بشاشم. یعنی شاشم نمی آمد راستش. چون قبل از آن یادم رفته بود که اصلا چایی نخورده ام. البته چای سبز می خورم. برای اینکه تی بگ هست و تی بگ بد است و همه می گویند رنگ دارد و راستش خودم به همه می گویم رنگ دارند و نمی شود خودم بخورم و برای همین تی بگ چای سبز می خورم. به همین سادگی. دلیلش هم این است که رنگ ندارد. بگذریم که مزه هم ندارد اما شاش زیادی می آورد. بعدش هم که آدم بهتر است روزها بشاشد تا مثل من حبس البول بماند تا بوق سگ و نصفه شب ده بار برود دست به آب و هی تختش قرچ کند و هی جوگ بپرسد خوبی و من بگویم نه و بعد بگویم چه تخمیِ ننر ننه من غریبمی شده ام و پای روی کف پوش که می گذارم بگوید قرچ و باز جوگ، اینبار فردا صبحش چون نصف شب توی خواب و بیداری فکرش کار نمی کند، بگوید آن کف پوش دم در لق است تحمل وزن تو را ندارد و من تازه لو ندهم که کجای کار را دیدی از کنار پاتختی هم که رد می شوم ترق ترق می کند و بعد بروم دست به آب چراغ توالت هم خاموش باشد چون آن مادربه خطای بساز بنداز برق فن هواکش را هم انداخته روی کلید چراغ و هواکش که ترق ترق می چرخد و ناله می کند وصدایش نه از دیوار اتاق خواب رد می شود و جوگ را بیدار می کند که حتی از عرض اتاق و دیوار روبرو هم گذر کرده و مانترا که همه وجودش کرم نخوابیدن است هم ممکن است بیدار کند و بعد توی کورمال کورمال تاریکی مستراح و خواب و بیدار رویاهای رنگ رنگ آدم نمی داند قرار است کجا بشاشد و همه اینها به کنار اصلا چه کاری است مگر روز خدا را گرفته اند که شب کارت را بکنی. چاره اش نمی شود اما انگار. قانون بقای شاش نداریم یعنی. من آن وقتها که مکانیک سیال می خواندم و هنوز چیزهایی از این قانونها توی کله ام بود هم نتوانستم بقای شاش را اثبات کنم که یعنی فرضا که اگر شش بار از شاش ده بار در شب ات را روز بکنی بعد چهارتایش بماند برای شب. بگذریم که نشد که توی روز این کلیه ها از خواب زمستانی بیایند بیرون و توی پژوهش علمی مان کمکی بکنند اما اگر می شد هم می دانیم که آبی از این طرح و ایده ها گرم نمی شود و شاش بند روز و شاش در مشک شب سر جایش است.

تازه این که دلیل نیست که، ما مثلا خودمان یک منشی داریم که خیلی دختر باریکی است. یعنی از این دخترهای باریکی که دوست داریم نه ها. باریک تر است. یعنی نازک است اما یک جور خوبی است. یعنی که اسلو موشن است و من همینش را دوست دارم. اصولا اسلو موشنی برای دخترها یک چیز است و برای پسر ها چیز دیگری. بعدا می گویم برای پسرها چطور است. قبل‌تر‌اش یک منشی داشتیم که زرد آلو بود. گرد و شیرین و براق و هسته جدا بود. او هم اسلو موشن بود. راستش رئیس بزرگ چون خودش اسلو موشن است و همه پلنگ صورتی صدایش می کنند منشی های یواش می گیرد. قبل از زردآلو هم یکی دیگر بود که او هم اسلو موشن بود. حالا شاید این عمه فرهنگ مانترا فکر کند این منشی ها همه این روزها یواشند و فیلان. اما اینطور نیست که هیچ، بلکه اینطور هم نیست. چون کنار همین منشی ما یک منشی سیتی سماقی پاچه پاره نشسته که مال آن یکی رئیس بزرگ است که رئیس ما نیست و دخلی هم به ما ندارد و تره هم برایش خرد نمی کنیم و توی توالت که می بینیمش می گوییم خسته نباشید و او هم که جنتلمن لات خوش تیپ یقه باز لوطی منشی است باکلاس تشکر می کند اما لحنش مثل این مدیرهای برنامه ریزی لمپنی قشنگی دارد که ته دلمان را به هم می زند و همین است که نمی رویم بشاشیم شاید. یک منشی قبل از زردآلو هم بود البته که معماری خوانده بود و هر قدر هم که یواش بود اما این پلنگ صورتی ما کفری اش کرد و پراندش. بعد زردآلو آمد که یواشی اش ساختگی بود. یعنی تویش تند و تیز و داغ و واغ بود اما بیرونش انگار فیلم را کند کنی. حتی صدای خنده اش مثل نواری بود که کند بچرخد و یک جوری استامبولی پشت تلفن بلغور می کرد که انگار از ناف آنکارا یا یک وجب پایین ترش آمده که حالا اصلا ناف آنکارا یا یک وجب بالا و پایین اش اصلا چه تحفه ایست و اینها و بعد که کاشف به عمل آمد از همین آستارای خودمان با ممارست این زبان خارجی را با اتکا به زبان مادری بلبلی می کند توی دلت فحش بدهی و بیرون دلت شیفته آن آه و اوه ته کلمه هایش باشی که انگار همه در و دیوار و میز و صندلی را روغن کاری کرده باشند که راحت برود پایین و چرب و نرم و اینها. که البته نبود و زردآلو شکرپاره هم نبود انقدر که برود راحت الحلقوم کسی و زد به تیپ صورتی خودمان و همین شیخ حسن جوری که یک اسم دیگر رئیس بزرگ است عوضش کرد و زردآلو گفت خودش خودش را عوض کرده و رفت یک بخش دیگر و نوبت به نازک اندام فعلی مان رسید که گفتیم اسلوموشن است و این اسلوموشنی اش یک جور دالای لاما واری است که انگار کلماتش را، نه، که اصلا حرف حرف کلماتش را، قبل از اداکردن می شمارد و می دهد بیرون و جوری پلک نمی زند که آدم انگار رفته روانپزشکی و روی آن صندلی دندانپزشکی معروف لم داده، دهانش را باز کرده و گفته "آآآ" یا نه شاید گفته آخ خانم دکتر دیشب خواب بدی دیدم یا اینکه کف دستم خیلی عرق می کنه می ترسم که بچه ام مریض شه و اصلا بدتر، بگوید خانم دکتر دستم به دامنت من فکر می کنم کمد هستم و بعد دکتر که سعی نمی کند نخندد چون شغلش این است و مثل خانم نازک ما یواش است و پلک نمی زند و اینها برگردد آرام بگوید ک‍‍‍‍___م____د. آرام منظور کشیده است. یعنی درست شنیدم؟ ادامه بده. بعد بگویی بعله خانم دکتر کمد. یعنی هی یک عده ای می آیند درم را باز می کنند و یک چیزهایی می ذارند این تو و بعد در را می بندند و یک عده هم می آیند در را باز می کنند و بر می دارند و خانم دکتر انگار این چیزها به تخمش هم نیست چون البته تخم ندارد و اگر به تخمش بود که دیوانه می شد با شغل تخمی اش می گوید ادامه بده و تو هم که انگار خوشت آمده از این ایده رنگ و لعابش می دهی که آره خانم دکتر از این کمدهایی که توی رخت کن می ذارن. آهنی ها. زنگ زدن. بعد یک جوری صدایت را ناراحت کنی که انگار همه ناراحتی ات این است که درت زنگ زده و خانم دکتر هم جوری نگاهت کند، همدردانه، که آره می دونم. خیلی بده در آدم زنگ بزند یا اینطور که: "بد است آدم کمد باشد و درش زنگ بزند" و نگران نباش خوب می شوی و بعد تو که کمد هستی اما قضیه زنگ زدن را از خودت در آوردی ته دلت و آن ذات جلبت خوش و خوشانش بشود که هه هه هه این دکتره همه بی سواده و دکتر هم برود سراغ یک سمباده زبر که بیاید زنگهایی که نداری را بسابد تا تو کمدی باشی که زنگ نزده مثلا و بروی پیش یک دکتر دیگر باز که اینبار آقای دکتر من کمدم. می فهمید منظورم را؟ خانم نازک ما اینطور آدمی بود. آستینهایش را می زد بالا، یا شاید آستینهایش کوتاه بود که ساعد شکلاتی رنگش انقدر جلوی چشمم بود و "کت واک"  راه می رفت و آرایشش زیاد نیست چون اینجا ممنوع است و اگر نبود هم قیافه اش زیاد آرایش ناک نیست یعنی گریم خورش آنطوری که آن دخترهای نیاوران که مانترا بهشان می گفت عمه و یک طوری بودند که حالا وقتش نیست بگویم، نیست. فهمیدید چی گفتم. آنطوری نیست خلاصه. اما یک جور این یواش بودنش یک طوری است انگار مثلا پدرش یک شخصیت فرهنگی کاریزماتیکی باشد که خانم منشی سرش را بالا و چشمهایش را رو به پایین می گیرد و آدم را نگاه می کند که نگاهش هرقدر بالا به پایین باشد اما اربابانه نیست و یک جور پرشفقتی است که ما چون خودمان آدم هار بی اصل و نصب پرولتاریای وحشی صفت مستقلی هستیم و کسی دست محبت روی گوشمان نکشیده حال نمی کنیم و سنگین اش می نشیند روی دلمان و با خودمان می گوییم حیف که محترم است و خانم است و آرام است و مودب است و فهمیده و تازه خیلی هم نازک است و فشن تی وی هم که راه می رود و چیزی نمی شود گفت و ما هم که اصولا تخم نداریم به کسی چیزی بگوییم جز همان یک بار که زردآلو را شستیم گذاشتیم کنار که ماه رمضانی آمده بود از فلاسک ما آب بر می داشت و غر(قر؟!) می زد که رسوب گرفته یک آب بزنید بشوریدش خوب. که همین یک جمله برای اینکه آدم ارضا بشود با آن لحنی که ناز داشت کافی بود اما ما چاکش را یعنی چاک دهنمان را باز کردیم و گفتیم که آبدارچی مون رفته مرخصی اون خانومه که هفته ای یه بار تمیز می کنه هم سفره. شما ببخشید. که البته منظورمان این بود که تو که آب دزدکی خودت برو یک بار یک بطری آب بریز توی کتری برقی بعد بیا که فیلان و اینها که تازه چون آدم محجوبی هستیم و همه فکر می کنند که  گوگوری هستیم و هیچ کس نمی داند چه پاچه پاره کنی پشت پلکمان قایم شده خانم زردآلو صدایش در نیامد و شاید هم فکر کرد که آبدارچی داریم(می داند نداریم ها) و اینها و به هر حال رفت خودش کتری را شست و آب کرد و دیگر هم فقط آمد عیدفطر را تبریک گفت نه به من البته، که به این خانم کناری که البته من ناراحت نبودم چون می دانم همیشه با دوستهایش مسخره ام می کنند نه من را، همه را، از کجا می دانم خوب معلوم است دیگر دخترها کارشان همین است که دور هم بنشینند و مردهای همکارشان را مسخره کنند. ما هم که خوب خدا را شکر در کنار اینکه باهوش ترین و قدیمی ترین و باستانی ترین و کورش دار ترین ملت جهانیم زیبا ترین مردها و زنها را هم که البته داریم و از این حیث مردانمان که تازه بهتر هم هستند و آنقدر اینجا آقایان آدریانا لیما و مگان فاکس و سایر بر و بچ ویکتوریا سکرتز هستند که آدم چیزی برای مسخره کردن پیدا نمی کند. دقیقا همانطور که گفتم. مثلا فکر کنید این رئیس متوسط بنده که کچل هم هست مثلا جسیکا آلباست. اینطور فکر می کنند این زردآلو باقی دار و دسته اش شاید. برای همین هم همان یک بار که درشتی بار کسی کردیم کفایت می کرد و گذاشتیم خانم نازک در حال خودش که اتفاقا حال قشنگ آرامش بخشی هم هست بماند و فقط عیبش این است که آدم که می خواهد برود بشاشد باید زرتی از جلو چشمان سرکار علیه برود و هرقدر هم که آدم مطمئن باشد طفل معصوم دختر مردم کاری به کارش ندارد باز هم کک به تنبانش باشد خون خونش را می خورد که طرف دارد توی دلش می گوید اه مرتیکه گه عوضی چقدر می شاشد. یک همچین چیزی. مثل همین خود بنده که اگر جای خانم منشی باشم حتما همین را می گویم. یعنی اگر قرار بود هی مدام یکی از چهل نفری که دور و برم نشسته دم دقیقه پا بشود از جلوی من رد بشود و برود دست به آب حالم به هم می خورد. یعنی یک نفری هست توی همکاران که توی بخش برنامه ریزی است و خیلی ها هستند که توی بخش برنامه ریزی هستند و تعدادشان دوبرابر ماست و نه که فکر کنی کارهایی که ما می کنیم این آدمهایی که دو برابر ما هستن برنامه ریزی می کنند ها، نه اینها کارشان سه سال است که فقط این است که برای کارکرد و کارایی ما معیار مناسبی پیدا کنند که اگر مدیر خواست به یک نفر بیشتر پاداش بدهد به کسی کمتر، بهانه داشته باشد مثلا یک بار گفتند هر کس بیشتر اضافه کار بایستد بیشتر پاداش می گیرد بعد فهمیدند که کار وقتی نیست چه مرگی است که اضافه کار بایستند و اصلا مگر حق اضافه  کاری خودش نیست که حالا پاداش هم بدهیم بعد خواستند ببینند هر کس ریز کارهاش چیست برای همین تایم شیت دادند و یک بدبختی هی این تایم شیتها را می خواند و تحلیل می کند و گزارش می دهد و ما هم تویش دروغ می نویسیم و طرف نمی داند که چرا این همه کار انجام می شود در حالی که در واقع نمی شود و بعد می گویند هر کس بهتر و  به موقعتر تایم شیت پر کند بهتر است و اینها و منظورم این است که اینها کارشان این است و بعد طرف یعنی همانی که بحثش بود و توی همان بخش است را من همیشه توی توالت می بینم. یعنی هر وقت می روم بشاشم او آنجاست. طبقه ما توالت ندارد برای همین باید یک طبقه بروم بالا و بعد که کارم را صورت دادم یک طبقه برگردم پایین. یا بر عکس. یعنی اول بروم پایین و بعد.. بگذریم خلاصه ما اینجا توالت نداریم. برای همین هم معتقدم که حقوق زن نه تنها پایمال نشده بلکه زیادی هم ایفاد شده. ایفاد، ایفا؟ خدا می داند. به هر حال یعنی اینکه خانم ها که شاششان می گیرد می روند همین طبقه دم در می شاشند و بر می گردند اما ما مردها چی؟ البته خانمهای طبقه بالا و پایین که توالتشان مردانه است با من موافق نیستند اما من معتقدم همه چیز نسبی است و طبقه ما یک فمینیسم انحرافی افراطی دارد. بعد که این آقا را توی طبقه بالا می دیدم تصمیم گرفتم توالتم را عوض کنم و اول بروم پایین و بعد بشاشم و بر گردم. اما باز هم همان آقا را می دیدم که یا در حال دخول یا خروج از مستراح است. انگار الکترون باشد. منظورم را می فهمید یعنی در موردش پدیده پراش اتفاق می افتد. می تواند همزمان هم توی مستراح بالا باشد هم مستراح پایین. من البته هیچ وقت همزمان توی هر دو نبودم که این را چک کنم اما حس ششم که دارم. حتی سعی کردم روتین شاشیدنم را عوض کنم اما باز هم طرف را می دیدم. البته به نظرم طرف نباید زیاد شاشو باشد. یعنی به گمانم بیشتر توی کار شماره دو است. دور از جان خانم منشی، از فیسه همه نازک تر است. فیسه همان خانم منشی است دیگر. این آقا انقدر باریک است که فکر می کنم آخرش همین یک ذره هم از طریق روده هایش دفع بشود و خلاص. یعنی ذره بنیادینی باقی نماند. هر وقت می بینمش انگار دارم به خود جنس نگاه می کنم. می دانید منظورم را که؟ همان چیز را می گویم. برای همین دلم آشوب می شود. خوب صورت خوشی ندارد آدم  همیشه توی توالت در کار فعل و انفعال باشد. حالا می فهمید منظورم چیست وقتی می گویم فیسه یا همان فیسته یا فیلیسیتی یا سیتی چه حسی دارد که ما از جلویش رد می شویم. تازه بدتر اینکه برای چای خوردن هم باید از همینجا رد بشیم. یعنی اگر سیتی یا فیسته یا همان نازک اندام خودمان سرش توی حساب باشد می تواند بفهمد ظرفیت گنجایش مثانه هر آدمی چند لیوان است. برای همین شاشم بند می آید. چای هم نمی خورم. حتی این چای سبزها که توی تی بگ اند و رنگ ندارند. کارم سخت است. یعنی سختی کار باید بدهند. نه برای همین نشاشیدن ها. برای اینکه سخت است. اصلا به روحیه ام سازگار نیست. اما جایی نمی گویم. چون کار بهتری سراغ ندارم. یعنی جایی ندارم که بگویم. آدم به پدرش که بگوید جوابش معلوم است. تو برگرد به پدرت بگو من برای این کار ساخته نشده ام و جواب بشنو که تو برای هیچ کاری ساخته نشدی. مادرت هم خوب باید بگوید مگر تو غیر از بقیه مردمی و خوب کار همین است و همین چیزهای دیگری که کلیشه نیستند بر عکس، طرز تفکر و یک منطق ناسفتنی(بر وزن در سفتن) نادخی( وزن خاصی ندارد) است که مو لا درزش نمی رود و به جوگ هم که بگویم چی فکر می کنید بگوید. طفلک انقدر مهربان است زود دلش می افتد به تاپ و توپ و می گوید استعفا بده بریم شاهرود مغازه بزنیم برگه  هلو و زردآلو( منظورش البته زردالوی خودمان نیست ها) بفروشیم. یک بار که رفته بودیم بسطام شش تا مغازه دیدیم که چهارتاشان برگه می فروختند. شاهرود و بسطام 5 دقیقه فاصله دارند. می فهمید که. بعدش هم این جوگ، همان لیلای خودمان است که توی خانه جوگ صدایش می کردیم قبلا. یعنی قبل از اینکه خانه داشته باشیم و با هم زندگی کنیم. قرار بود جوگ صدایش کنیم که نکردیم و خودش یک داستان دیگر دارد و به مانترا هم نمی شود گفت که از کار راضی نیستیم چون اصلا برای روحیه  و آینده بچه خوب نیست که فکر کند، یعنی بفهمد، که پدرش یک لوزر بازنده ورشکسته است. برای همین خانه که می رسیم خوشحالی خودمان را نشان می دهیم. البته مانترا هنوز عقلش به این چیزها نمی رسد. یعنی نمی فهمد شغل چیست و آرمانی یعنی چی و کسالت و استعداد ذاتی و افقهای پیش رو و آرزوهای بربادرفته و اینها را نمی فهمد و فقط حرف حسابش این است که تا در خانه را باز می کنی و می آیی تو، راه بیافتد بیاید دم در دستش را که کتاب مسخره تویش هست دراز کند و هی صدا در بیاورد غر غر کنان که "اِه اِه اِه" یعنی بخوان. بعد کتاب را باز کنی عکس گاو بیاید بگوید "مااااا" عکس سگ بگوید "هاپ" عکس میمون بگوید "میم نیم" یا "میم میم" یا میم نی" یه همچین چیزی و قس علی هذا. و بعد کتاب را بگیرد و برود بدهد مامانش که همان کار را بکند و بعد بگیرد بیاورد بدهد دوباره به من و وقتی کتاب را می برد هم هی بگوید "اِه اِه" یعنی نگاه کن ببین برای مامان هم بلدم کتاب بخوانم و تو بگویی باریکلا دختر گلم و او برای خودش دست بزند و بعد برود سراغ یک چیز دیگر و دوباره شروع کند "اِه اِه اِه" و بعد از دو ساعت که این صدا را در می اورد مثل مته توی مخ ات دلت بخواهی سرت را بکوبی به دیوار چون دیگر زمانهای قدیم که مادرو پدرها سر بچه هاشان را می زدند به دیوار گذشته و خودت را خلاص کنی که نمی شود و هیچکس نمی داند تو یک بازنده ورشکسته ای که از کارت راضی نیستی و از شاشت راضی نیستی و شهامتش را نداری که به ادمها تیکه های کلفت بیاندازی و چای بدون رنگ و بی مزه می خوری و باید توی خانه خودت را جوری نشان بدهی که مانترا خانم دلش نگیرد که اَه. این بابامان هم تو زرد از آب در آمد. کلا یک همچین چیز گهیه زندگی.

 

+ سوشیانت ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٥
comment نظرات ()