...آقای هزارتو...

به اندازه کافی- خاطرات پیش از مرگ

 

نخند برادر من. با شمام خواهر عزیز. خبر نداری نکند که ما خواهر برادریم. همه مان. اوخ! سی سال بیشتر است. خبرش نرسیده آنجا؟ بیچاره مادر. نخند عزیز دلم. مهران مدیری خنده دار است. این همکار ما خیلی می خندد. می گوید نوش جانش لااقل مردم را می خنداند. کاری نداریم مهران مدیری مردم را به دیگران می خنداند به جایی که مردم را به خودشان بخنداند. اصلا کاری به هیچ کس نداریم این بار. نخندید. به صقوت حواپیما، حتی به فروت ازتراری اش، نخندید. حتی اگر آقای وظیر بگوید خوشبختانه تلفات به اندازه کافی نبوده. یعنی همشهری، کسی نیست به تو بگوید لااقل بگذار در حد "فلانده پررویی" بماند. بگو خوشبختانه چند تا از مسافران زنده مانده اند. مرگ دارد اینطوری حرف زدن یعنی؟ حالا حتما باید بگویی تلفات کم بود. یعنی کافی نبود؟ کم بود. اندازه کافی برایت چقدر است برادر من؟ بله عزیزم ما برادریم. من و تو هم با هم برادریم. اصلا برادری را شما خودت اول شروع کردی. یادت نیست؟

مردن مردن است. چه فرقی می کند آدم چطور بمیرد؟ فرقی نمی کند؟ کجا بمیرد؟ کی؟

 نشستی روی صندلی های فرودگاه و فکر می کنی الان روی لمبرهایت جای آبکش مانده لابد. کفه صندلی سوراخ سوراخ است. بعد یک خانمی صدایت می کند. تو نمی شنوی که دارد صدایت می کند. صدایش واضح نیست. دارد یک جوری صدایت می کند انگار می خواهد مطمئن باشد تو نمی شنوی. یا اگر بشنوی نمی فهمی با توست. در واقع این تو نیستی که دارد صدا می کند. مخاطبش مسافرین فلان پرواز است. همان پروازی که تو را می برد. کجا می روی؟ کجا داری که بروی؟ پیش دوست. فامیل. یا بر می گردی خانه. شاید برای کار. تفریح؟ بعید نیست. خوشحالی؟ مگر می شود خوشحال بود. فرودگاه شبیه بیمارستان است. همه جای دنیا شاید بیمارستانها شبیه پارک باشد. اینجا فرودگاه شبیه بیمارستان است. بیمارستان شبیه چیست؟ آدمها بلند می شوند. همان بچه ای که روی صندلی کناری جیغ میکشد. خانم چادری صندلی جلویی. دختر جوان با ابروهای تتو. یا آن مدیر دولتی با چشم سوم برشته. عبوس. گره به ابرو. می شنوی که دری وجود دارد. از قبل می دانی. دری که اسمش با درهای معمولی فرق می کند. اینجا گیت صدایش می زنند. یعنی دروازه. دروازه ای که کلونش را نیانداخته کسی. بالای بارویش کسی با قیر داغ ننشسته. چرخ فلکی برای بالا بردنش نیاز نیست. باز است. کنارش آدمی ایستاده. کسی که تیروکمان ندارد. یک لیست دارد و یک اخم. مطابق لیستش اخم می کند به آدمهایی که رد می شوند و آن زائده بلاتکلیفی را که دستت گرفته ای جر می دهد. بی آنکه توی چشمهایت نگاه کند. بی آنکه توی چشمهایش نگاه کنی. از دروازه که رد می شود پشتش نور نیست. هوا نیست. نه حتی آسمان آبی. سوز سردی می زند توی صورتت. بوی دود زبری می لولد لای حنجره.  نوبت پاست، پاها راه می روند. دنبال هم. این را می دانی. خوب هم می دانی. همه مان می دانیم. یک جفت پا. بعد پاهای بعدی. تا کنار اتوبوس. اتوبوس پر شده. همیشه پر است. حتی اگر نفر اولی باشی که پایت را این طرف گیت می گذاری. اینها کیستند؟ آدمهایی که توی سالن فرودگاهند با آنهایی که توی اتوبوسند فرق می کنند. آدمهای این تو با آنهایی که توی هواپیما خواهد دید و آدمهای توی هواپیما با آنهایی که منتظر بارهاشانند. همه فرق می کنند. انگار تو مرحله مرحله با سیاه لشکرهای نمایش مرموزی روبرویی. این آدمی که دویده تا آخرین صندلی خالی اتوبوس را بگیرد را دیگر هیچ کجا نخواهد دید. هرچند فعلا نوبت هزارپای آهنی است. اتوبوس هیکل گنده اش را راه می اندازد. می خزد روی پیست. وسط میدان. بوی دود زبر تر و تیز تر می شود. آسمان خاکستری است به رنگ زمین. هم رنگ دیوارها. رنگ درختان دور. اولین نفر که پیاده می شوی پاها می کشندت سمت پله ها. دانه دانه. پله ها. یک خانمی ایستاده دم در و دو آقا. گاهی هم برعکس. پله آلومینیوم است؟ براق است بی آنکه بدرخشد. صدای پوکش که زیر پاشنه ات می نالد را نمی شنوی. توی فکر چیزی نیستی. چیزی نمی بینی. نه حتی می شنوی. زوزه محو موتورهاست. تا آن خانمی که دم در ایستاده، همان که ذره ای از زیبایی افسانه ای اش را همراه ندارد، سلام می کند. سلام. با یک لبخند اضافه. تو بقیه زائده پاره  شده را می گیری سمتش. نیازی به این کارها نیست. راهرو باریک است. شماره ها را نوشته اند آن بالا. هواپیما پر است. مثل اتوبوس که پر بود. تو که نفر اول بودی؟! کیفت را( لب تاپ؟ کوله؟! کیف زنانه؟!) می گذاری توی گنجه. گنجه پر است. با خودت فکر می کنی این هواپیماها مثل غذا پختن توی ظرفهای نشسته اند. ظرفهایی که سالیان است شسته نشده و تکه های غذاهای قبلی را حمل می کنند. این آدمها، این کیفهای توی گنجه، تکه های قیمه و کتلت پارسال. نوبت نشستن است. صندلی ها کهنه.  برق از سگک کمربند رفته. یک نفر دعا می کند. توی بلندگو. بدون دعا بنا نیست بپرد. کسی نگران پریدن نیست. دعا ها معطوف نشستن است. معجزه. طلب کرامت؟! خانم،  آقا. دستها. حرکات عجیب. چیزهایی می گوید. تو نمی شنوی. خودش هم نمی شنود. درهای اظطراری؟ برای بچه ها که توی حیاط بازی کنند؟ دودر در طرفین؟ دودر قصد مزاح است؟ هواپیما پر شده. پر بوده از اول. این مسافرها سی سال است این تو نشسته اند. باز هم کم است. سر راه مسافر می زنی؟ کاپیتان چی چی؟ اسمش چه بود؟ چرا راه نمی افتد. کمربند ها بسته. هوای گرم از دریچه هایی نامرئی می وزد توی صورتت. انگار بخاری پیکان 56 پدرت باشد. همان که نگه می داشت کنار خیابان تا عقققت را بزنی. خواهد پرید. روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و زیبایی دست مهربانی را خواهد گرفت و این طیاره خواهد پرید. تا به حال کسی توی هواپیما از خفگی نمرده. آمار که اینطور می گوید. آرزوها آدم را گاهی توی پشتی صندلی فرو می کنند. گوشها را کیپ کرده و لنگها را بالا می برند. خانم سرمه ای قبلش آمده درپوش پنجره را کنار زده. خورشید جانهای آخرش را می کند. خورشیدی شبیه فانتین. با موها و دندانهای فروخته. دهان خالی. کزت کوچکش را سپرده به ژان والژان شب زده. ققنوس مریض صبح در چنگال تناردیه؟! امید چیز خوبی است. خورشید خاکستری زیر لحاف. روی لحاف. تویی که این زیری. خاکستری؟ قهوه ای؟ گاز می دهد. دستگیره راگرفته می کشد سمت خودش اقای خلبان. تو سوار جوالدوز پرنده. سوراخ می کنی لحاف آلایندگی. لحاف قهوه ای. چشمهایت را که می بندی تصویر لحاف گل آلود دوده ای است که پاره شده و از آن بیرون جهیده ای. آخرین تصویر. خواب می روی؟ روزنامه هست. ورق می زنی تا به صفحه اعدامها برسی. به صفحه عروسهای فراری. باج گیر کوهدشت؟ قاپ زنی؟

 بچه لگد می زند؟!

آنوقت است که دیگر زمان ایستاده.  سنجاق می شوی به آسمان نیم تاریک و زمین زیر پایت راه می رود. وصله پینه. غم زده. گربه کوچک. آنقدر کوچک که تا بلند می شوی مهماندار غذا را می آورد. باید غذا خورد. الان است که برسیم. گربه از سر تا دم چقدر است مگر؟ غذا را باید خورد. بلکه حتی باید برد. بسته های فشرده. بسته های فسرده. کوکوهای ضخیم. الویه آمورف. ادویه عجیب. نان میل دارید؟ آقای خوشتیپ. خانم زیبا. لباس های یک شکل. آب میل دارین. زرد یا سیاه. دلت می خواهد بخوابی. تابلو نیست مثل هتلها که مزاحم نشوید. بندازی گل دستگیره. چاره نیست. میز را باز می کنی. بعد در ظرف شفاف که چرققی می کند زیر انگشت. قاشق، چنگال، دستمال، گیر کرده توی کیسه. به دندان باز شاید بشود. گاری بر می گردد. شکلاتت را می گذاری توی جیبت. در ظرف بسته نمی شود. انگار نه انگار همه چیز آن تو بوده قبلا. آقای سرمه ای برگشته. با گاری فلزی عجیبش. می خزد بین ردیفها. دستت را ارام بالا می بری. او سریع می گیرد. نگاهت هم نمی کند. نگاهش هم نمی کند. می اندازد توی شکم جانور چارچرخه اهنینش. ظرف شفاف؛ که تویش احشاء قاشق و کیسه و خرده نان، پاکت آب میوه، انفجار شلخته شان را در مرزهای شیشه ای یک بار مصرفی محبوسند. انفجاری متفاوت. پکیدنی دیگرگونه.  هوا ابریست. ابری سترون. فضا را تیره و تار می کند اما هرگز نخواهد بارید. شعری دور. چیزی به خاطر نمی آوری. هیچی. انفجاری دیگرگونه.

نخند برادر من. نخند عزیز دلم. مرگ، "کم" هم کافیست. یک نفر هم زیاد است. مرگهایی که توی تلویزیون می بینیم غم انگیزتر است؟ آخرین خاطره شان مگر چه بوده؟ لحاف دود روی شهر؟ اتوبوس متعفن؟ صندلی پر لک یا گاری غذا.

- به عنوان آخرین تقاضا چه حرفی دارید بزنید؟

- ...

- چشمهاشو ببندین.

 

 

 

خانم همکار، شوهرش را خیلی دوست دارد. عکسهای فیس بوکش را هر روز نگاه می کند. چند دقیقه، خیره. پرواز هفتگی. ماموریت اداری. (صدایش می لرزد.) الان توی آسمان است.

چه جراتی داره! (واکنش ماست)

آب هم توی دلمان تکان نمی خورد. به ما چه.

 

ای ساربان...

ای ساربان...

 

+ سوشیانت ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

سطح بحث؛ ماجرای عاشقانه

شما باورتون نمی شه ولی هیچی یادتون نمی آد.

دوستی داشتیم که برادر بزرگش عرق می خورد. یعنی اگر می خواستیم در موردش به کسی اطلاعات بدهیم می گفتیم عرق می خورد. یک بطری نوشابه خانواده را که توی پلاستیک سیاه بود را می کوبید روی میز. می پرسیدی چیست داد می زد: عرخ. یک طبقه خانه شان دست پسر ها بود. خود مختار بودند. بعد برادر بزرگ رفت سر کار. یا داشت می رفت سر کار. مقطع زمانی اش یادم نیست. من رفته بودم خانه شان. طبقه بالا نشسته بودیم. رفیقم گیتار می زد. طبقه پایین هم خالی بود. پدر و مادرش سفر بودند. کلا خانه دست برادر ها بود. برادر بزرگ با دوستش و دو تا دختر آمدند. رفتند پایین. ما بالا ماندیم. صدایی نمی آمد. رفیقم گفت دارند عرق می خورند. من چیزی نگفتم. بعد که می رفتم، توی راه پله رفیق برادر را دیدم که با یکی از دختر ها بالا می آمد. من برگشتم خانه مان.

طرف پسر رئیس بود. آقای برادر بزرگ طرح رفاقت ریخته بود با او. آورده بودش خانه. به یکی از دخترهایی که می شناخت گفته بود رفیقش را هم بیاورد. دخترها دندانپزشکی می خواندند. توی یکی از دانشگاههای همین تهران خودمان. پسرها هم مهندس بودند. آن وقتها به این خزی نبود که توی سر سگ بزنی هفت تا مهندس بیرون بزند. مهندس بودن توی تهران کار سختی بود. 

رفتم خانه. زنگ زدم به رفیقم. برنداشت. شب خودش زنگ زد. گفت زده بوده بیرون. پسره دختره را برده بود بالا. رفتند توی اتاق برادر. صدای آخ و اوفشان، رفیق ما را فراری داده بود. شما یادتان نیست آن وقتها بیست و شش هفت سال خیلی سن بود. یعنی ما به این داداش رفیقمان می گفتیم آقا. مثلا آقا امید. نمی گفتیم امید جان.

من توی کله ام تصور می کردم. اتاق آقا امید درش بسته بود. تویش را ندیده بودم. در بسته را تصور می کردم که صدای آه و اوه از زیر درش می خزد بیرون. بعد حق می دادم که رفیقم فرار کند از خانه. پرسیدم امید چه. با ترس و لرز. گفته بود امید هیچ. دستش خالی مانده بود. یعنی دختره را که مست کرده بود دختره گفته بود که رفته دوخته و دیگر از این کارها نمی کند. امید هم توی کف مانده بود. رفیقش کامروا شده بود.

بعد سطح بحث ما کجا بود فکر میکنی. ما فکر می کردیم این دختره یک جور میکروبی چیزی دارد. یعنی روی مبلی که طرف رویش نشسته بود ما جرات نمی کردیم بنشینیم.

تازه عرق خوردن چطور بود مگه. جمع می شدند سه چهار تا پسر. انقدر می خوردند تا یکی با صورت می افتاد توی پیاله ماست و خیار. نه اینکه پارتی و این چیزها نبود. بود. یعنی می شد بروی توی یک پارتی با دختر و پسر همه مست توی هم بلولند و یکی هر از چندی توی یکی از توالتها کله پا بشود اما یک جور دیگری بود همه چیز. یعنی صدای آخ و اوخ کم می آمد. برای بیشتر ما، از لای در اتاق پسر رئیس برادر بزرگ رفیقمان فقط بیرون می آمد.

بعد همان سالها، ما شهرستان بودیم. مشغول تحصیل علوم. زمان ما مد بود اگر آدم املی نبودی دوست دختری چیزی پیدا می کردی توی دانشگاه. بعد عاشقش می شدی. یعنی وقتی نبود حالت خراب بود. وقتی بود هم حالت جور دیگری داغان بود. با هم می رفتید بیرون. می گشتید. رستوران و این جور کارها. یا فوق فوقش می آمدید خانه یک لیسی به هم می زدید و خلاص. بعد نصفتان همان دختره را می گرفتید و دو سال بعد هم جدا می شدید می رفتید تازه زندگی را تجربه کنید. نصف دیگر هم انقدری می ماندید تا دختره ناله کند یا منو بگیر یا خودمو می کشم و بعد که خودش را نمی کشت یکی دیگر پیدا می شد و دوباره تسلسل.

بعد یکی از بحثهامان آن وقتها، از نظر سطح بحث می گویم، این بود که آیا همه دخترها با پسرها دوست می شوند یا فقط تیپ خاصی. مثلا اینکه فلان دختر که همه دانشگاه توی کف اش است هست آدمی هست که پا بدهد یا نه. پا دادن آن وقتها با دادن فرق می کرد البته. صرف اینکه دوست باشد فقط. بعد یکی می گفت که دختر پیغمبر نیست که. ان یکی می گفت فاطمه زهرا و مریم مقدس که نیست و بالاخره پا می دهد و شرط می بستیم سر عصمت مردم و هر چند می باختیم سر آخر به انهایی که بدبینتر(خوشبینتر!؟) بودند و آخرش طرف به جل ترین پسر دانشگاه پا می داد و پسره را ذله می کرد انقدری که می جِراند( جر دادنی). همان دختر معصوم آرام نجیب ابروکمانی که جزوه جرات نداشتیم ازش بگیریم. همان.

خدا. باز این را هم یادتان نمی آید. یک پدیده ای بود زمان ما که اسمش خدا بود. یکی از اعضا ثابت معادلات بشری بود آنوقتها. دانشگاه ما، آنهایی که کاردانی معماری می خواندند یک جوری بودند. من خودم رفیقی داشتم که همه جور موادی مصرف می کرد. بعدش هم که ترک کرد می رفت دکتر، ادای بیماران روانی را در می آورد و قرصهای مهلکی می گرفت که دزشان فیل را می انداخت. این رفیقم یک همخانه ای داشت که مدیریت می خواند و با هر دو جنس می خوابید و نه برای تفریح. برای تیغیدن. یعنی وعده می کرد به راننده های خطی بین شهری که مجانی سوارش کنند. از آن طرف هم دخترهای به قول خودش بچه شهرک غرب را می برد خانه و صدایشان را در حین کار ضیط می کرد محض خنده رفقا. بودند از اینها اما استثنا. یعنی از این بهزادها یک دانه توی کل دانشگاه بیشتر نداشتیم. اما کاردان معماری ها یک دست بودند. یکیشان بود بچه اسلامشهر. بعدها رفت زمینی قاچاق از راه دریا و کوزوو و اینها خودش را رساند به بلژیک. پناهنده هم شد. وضعش هم خوب است خدا را شکر. یک بار سر چهارراه دیدیمش ایستاده بود یک تورات هم دستش بود. گفت دارد یهودی می شود که پناهندگی بگیرد ما قاه قاه خندیدیم. یعنی فکر می کردیم شوخی می کند تا اینکه از بلژیک زنگ زد.

خدا را می گفتم. سر چهارراه بودیم. یکی دیگر از همین کاردانهای معماری پیدایش شد. با اولی سلام علیک کرد. آدرس یک خانمی را می خواست که شوهرش روی ماشینهای سنگین کار می کرد خودش هم روی موتورهای سبک. ته یکی از این محله های داغان زیر کمربندی. کوچه پس کوچه های مارپیچ. اولی آدرس می داد. دومی دستگیرش نمی شد. اولی آدرسش را تکرار کرد. ته اش اضافه کرد. برو. توکل کن به خدا. ایشاالله پیدا می کنی. دومی هم تشکر کرد. گفت خدا خیرت بدهد. و رفت و پیدا کرد و شکر خدا کیفش را هم کرد. خدا یعنی توی همه کارها بود آن وقتها. طرف از این کمونیستهای دو آتشه بود، ازش حالش را می پرسیدی می گفت خدا رو شکر خوبم.

حالا اینها را من می گویم شما می آیی می نویسی خوب هم یادمان هست و شما مثبت بودید و ما خلافمان زیاد بود از همان روزها و همه اینها. به عرض بنده نرسیدید یعنی. یک مثال دیگر خدمتتان عرض می کنم.

یک بار با همان دوستی که آن همخانه ای عتیقه را داشت رفتیم خانه دو تا از بچه ها. همان خانه ای بود که سال قبلش همین رفیق ما تویش بود. صاحبخانه های جدید بچه های مومن مثبتی بودند. این رفیقم مرا کشید توی اتاق و روی دیوار در ارتفاع سی چهل سانتی روی گچ دیوار یک فرورفتگی هایی نشانم داد که معلوم بود جای ناخن است. گفت بیچاره حمید نمی داند رو به چه دیواری نماز می خواند. دو تا آمی تیریپتیلین خورده بود و سه تا از یک قرص دیگر. خودش بوده و بهزاد و یک رفیق بهزاد که حاجی بوده انگار. از همین حاجی های امروزی. نمی دانست بهزاد با حاجی چه معاملاتی دارد اما حاجی دست سوگولی اش را گرفته بود آورده بود توی همین خانه که همه دور هم لذتی ببرند. جای ناخنهای همان علیا مخدره بود. پولش را حاجی می داد. این رفیق من همان روز مرد شده بود. گفته بود هروئین می کشد اما این یکی را یکسال جرات نداشت بگوید. اگر آرامش ناشی از قرصها نبود شاید نمی گفت. حاجی بعدها هم برگشته بود. با علیا مخدراتی دیگر و جای ناخنها بیشتر می شد و من که سرم توی حساب نبود نمی فهمیدم این کارها چه دخلی به ناخن و گچ دیوار دارد آخر. بعد این رفیق ما، شما بگیر سعید، یک نصیحتی کرد به ما. آدم اهل تحقیقی بود. یعنی حتی قرصهای روانگردان را روی خودش آزمایش می کرد و عوارض جانبی اش را با کتابهای فارماکولوژی تطبیق می داد. کسی نبود که فقط بیاید گچ دیوار را بکند و برود پی کارش.  ته توی هر چیزی را در می آورد. نصیحت کرد که هیچ وقت از این علیا مخدرات نباید بپرسی که بکارتشان را کجا و کی و چطور و با چه کسی برداشته اند. گفت تابوست. یعنی حساسند. انگار اینطوری توی صورتشان می کوبی که شما ج*ه تشریف دارید خانم. حقیقتی که نه زیر لحاف و نه هنگام تصفیه حساب عیان نمی شد.

سطح بحث را داشتی سالار. اینطوری بود. یعنی به ج*ه نمی شد بگویی کی بار اولت بوده. حالا اوضاع فرق می کند.

اینترنت هم نبود. وقتی می گویم شما یادتان نیست باورتان نمی شود. اینترنت نبود. شما تصورتان این است که اینترنت یک پدیده ازلی است. یعنی توی بهشت هم فیبرنوری سرعت بالا وصل بوده. ولی خیر. بعد مردم با همان سیب معروف گودرشان را چک می کردند. همین ده سال پیش اینترنت را دو جور می فروختند. یک نوع حجمی بود یک نوع ساعتی. آنهایی که کارهای حجیم داشتند ساعتی می گرفتند. اگر هم فقط می خواستی چت بکنی حجمی. حجمی هم که می گویم منظورم کیلوبایتی است. نه گیگابایتی الان. بعد می رفتیم توی ادوانس آپشن، ستینگ را تغییر می دادیم که سایت را که می آورد عکسهایش را لود نکند. اینطوری صرفه تر بود..  یکی دو سال قبلش یک چیزی بود به اسم بی بی اس که حرف زدن در موردش هم خجالت آور است.  یعنی نگاه کنید به خودتان. یک نگاهی هم بیاندازید به من. هیچ وقت شده به خودتان بگویید باید این را آقا سروش یا عمو سروش صدا کنم؟ یعنی که صدای مرا از اعماق تاریخ نیست که می شنوید. همین چند سال پیش بود.

من پول نداشتم کتاب بخرم. اتوبوس سوار می شدم پولهایم را جمع می کردم کتاب می خریدم. اینترنت دزدی پیدا کرده بودم از یک جایی. یک سال بعدش دانشگاه یک اکانت نفتی داده بود که روزی یک ساعت استفاده می کردیم. یاهو مسنجرش را هم بسته بودند. بعد ما می خواستیم چت کنیم. با هزار شعبده الحیل راهش می انداختیم. دخترک آن طرف گریه می کرد، صدایش یک ربع بعد می رسید. مقطع. ما اینطرف تکست جواب می دادیم. یک وضعی.

بعد همه اینها به کنار. یک آدمی بود به اسم پائولو کوئیلو. یکی هم بود اسمش دلارا قهرمان بود. یکی از همین سران فتنه تازه رئیس جمهور شده بود. ما سال اول دانشگاه بودیم. شاید هم یکی دو سال قبلش. خوانده بودیم که وقتی کسی به دنبال افسانه شخصی اش است تمام جهان دست به دست می دهد تا او را یاری دهد. یک همچین چیزی. شما باورتان نمی شود. این الان اسمش دروغ نیست. یعنی با هیچ یک از معیارهای اخلاقی امروز نمی شود در مورد این جمله قضاوت کرد. اصلا حتی کسی در موردش قضاوت هم نمی کند. این را پشت کتاب هم نوشته بود. مقصود کتاب همین بود اصلا. ما راه می افتادیم توی خیابان و نشانه ها را می دیدیم. همزمانی ها را. معجزات کوچک را. آرزو می کردیم زرتی براورده می شد. بعد آنهایی که توی این وادی ها نبودند نه اینکه والتر بنیامین و آدورنو و اینها را بخوانند ها. آن روزها اصلا بعید می دانم که کسی اسم اینها را شنیده بود. همه آنهایی که کتاب می خواندند اینها را خوانده بودند بعد یا افسانه شخصی شان را پیدا می کردند و دیگر کتاب نمی خواندند یا اینکه می رفتند سراغ جدی ترهای آن روزها، مارکز و کوندرا و باقی قضایا. همین کوئیلو هست که در موردش حرف می زنیم. این را آن وقتها، خیلی ها، مخصوصا دخترهای روشنفکر خوشتیپ، پائولو صدا می زدند. می گفتند به قول پائولو. توی مایه های همین پائولو مالدینی.

چیز دیگری هم بود که اسمش عشق بود. یعنی ادمها عاشق می شدند. تب هم می کردند. ساعتها زیر باران و برف راه می رفتند و سردشان نمی شد. زیر پنجره طرف می نشستند بی آب و غذا و حرکت خورشید را توی آسمان تماشا می کردند. خجالت هم نداشت. کسی که عاشق می شد نگاه بقیه تغییر می کرد. جوری نگاهش می کردیم انگار امامزاده ای باشد که شفا می دهد. بعد کسی که عاشق می شد به کسی نمی گفت. حیفش می آمد.  دوست شفیقی اگر می داشت شاید ولی غیر آن نه. انگار گوهر ناب مقدس پنهانی باشد. این دیگر زیاده عتیق نیست. شاید تا همین پنج شش سال پیش هم بود. حالا هم البت کسی اگر عاشق باشد به دیگری نمی گوید. یعنی رویش را ندارد که بگوید. شرمش می شود. آدمها سرشان توی حساب است.  قدمهایی را می شمارند که از اولین سلام به رخت خواب می رسد. یا پله هایی که از اولین لحاف به سفره عقد. یک عده ای هم مخالفند با این حرفم. یعنی کارشان درست است و فقط فکر گرمای لحافند. فوقش توی وبلاگشان بنویسند مرتیکه قبل از اینکه بیایی این تو ماس موسیر نخور انقدر. همچین چیزی.

حالا اینها یعنی چه؟ یعنی من خیلی مرتجع فسیل پیرسگ شده ام؟ نه عزیز دل. من دو هفته است دارم یک داستان عاشقانه می نویسم. هر کاری می کنم خوب در نمی آید. یک جاهاییش را می دهم این جوانهای جدید بخوانند بگویند چطور است. رو ترش می کنند. می دانم که باید رابطه عجیب باشد که جدید بشود. اما خود عشق چی؟ تکلیفم با این پدیده مزخرف چیست. یعنی چه کارش باید بکنم. چه کسی حاضر است داستان عاشقانه بخواند؟ فیلمها چه شده این روزها. پر از روابط عاشقانه با همجنس. ( این هم خز شده یک سالیست) یعنی چی؟ می خواهی بگویی این جور گرایشها در این چهار پنج سال بیشتر شده؟ یا صرفا برای گفتن داستان جدید مجبور به گفتن آنیم. یعنی اینکه مریم عاشق مجید بشود دیگر خریدار ندارد. هدف مریم از رابطه با مجید باید رسیدن به سالومه خواهر مجید باشد. فکرش را بکنید. همچین چیزی.

طرف هشت سال با دختری یا پسری دوست است بر فرض مثال. یعنی لیلی و مجنوند انگار. بعد یکیشان ول می کند می رود. طخمشان هم نیست. دیدم که می گویم. بعد یادم هست همین آقای دکتر خودمان یک تحقیق علمی آورده بود. دانشمندان(جوان هسته ای؟!؟!) ثابت کرده بودند هر شکست عشقی تا سه سال تاثیرات مخربش را روی طرف(فکر کنم مردها بود کیس اش) باقی می گذارد. حالا چی؟ فوقش طرف یک ماه بعدش می گوید عشق و عاشقی که نه ولی خوب کصخل بودیم یک چیزهایی را زیاد جدی گرفتیم.

چه خاکی توی سر من نویسنده باید بکنند توی این شرایط؟! از چه باید بنویسم که خوشتان بیاید؟ تنها چیزی که این روزها خواننده دارد از قرار معلوم داستان دختر جوان زیبایی است که توی خیابان یک مردک عمله ای دست به یک جایش می رساند و او جیغ می کشد و مردم دورش جمع می شوند و دختره را مسخره اش می کنند و نتیجه اش این است که دخترهای معصوم ما در میان مردهای گرگ صفت حریص هیچ ماوایی ندارند.

از ما گفتن. من مرده شما زنده. چند سال بعدش اینقدر این داستان خز باشد که کسی طخم تعریف کردنش را پیدا نکند. یعنی توی مهمانی ها برای هم می گویید دیروز ظهر توی میدان ونک سه نفر ترتیبم را دادند جلوی چرم مشهد ولی نفر چهارم را گاز گرفتم چون موهایش بوی بز می داد.

 

پینوشت: یه آیتمی هست توی گودر اینروزا زیاد دیده می شه. می نویسن سطح بحث یا سطح خبر یا یه همچین چیزی. یعنی که چیزی را با دست نشان می دهند و می گویند ایناهاش. ببینید چقدر ضایع اس.

+ سوشیانت ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
comment نظرات ()