...آقای هزارتو...

6-

شش:
--------------------------------

6- مهرنوش نشست کف حمام. آب داغ می‌کوبید به فرق سر و از روی پلکها با اشکها می‌سرید توی دهانش. خلط غلیظی از بینی‌اش آویزان بود. هر از چندی یادش می آمد نفس بکشد، با زوزه‌ای هوا را می‌مکید توی دهان، با هق‌هق بریده‌ای بیرون می‌داد و باز نفسش می‌برید. 
مشتها می‌خورد به در و دستگیره بالا پایین می‌رفت. مهرنوش تکان نخورد. ناخنهایش را فرو کرده بود توی رانش و حالا داغی آب زخمهای هلالی را می سوزاند. صدای ضربه ها که قطع شد گریه‌اش هم ایستاد اما کلمه‌ها هنوز می‌کوبید:«خفه شو! خفه شو! خفه شو!» این بار به دیواره ذهنش. مثل صفحه‌ای که سوزنش گیر کرده باشد، صدای فریاد توی سرش تکرار می‌شد و دندانها «خفه شو» را پرتاب می‌کرد توی صورتش. هر بار می خواست به جهان پیش از این عبارت برگردد همه چیز انگار متوقف می‌شد و باز همان بود و همان. انگار جهان پیش از آن واژه‌ها اصلا وجود نداشته. دهان ارسطو را می دید که از سکوتی انگار ابدی به ناگهان باز می شد و دو کلمه را با فریاد بیرون می‌ریخت. دستهای ارسطو دور مچهایش حلقه شده بود و صدایش بالاتر می رفت. بالاتر و بالاتر تا جایی که رسید بالای جیغهایی که مهرنوش می‌زد و آن وقت بود که مهرنوش کلماتی که مدام روی لبهای از سیگار کبود تکرار می‌شد شنید. ساکت شد. همانطور که واژه‌ها می‌خواست: خفه شد و با مشت و سیلی به صورت خودش زد و باز که دستها آمد مچش را بگیرد، عقب جهید و پرید توی حمام و در را بست. مهرنوش نه تا به حال و نه تا ابد، دیگر هیچ وقت هیچ کلمه‌ی دیگری نه شنیده بود و نه می‌شنید. تمام صداها در همان دو کلمه بود. نه صدای شکستن لیوانی که کوبیده بود به دیوار، نه فریادهای پارسا که گوشه دیوار ایستاده بود و نه صدای نالان ارسطو که از پشت در حمام التماس می کرد: «تو رو خدا در رو باز کن. آخه چته تو؟» نه این را هم نمی خواست بشنود. هر کلمه‌ای از آن دهان زرد همان دشنام بود و بس. مهرنوش حس می‌کرد زیر آب داغ ذوب می‌شود و می‌ریزد به پاشور. از همه چیز و همه کس بیزار بود. از خودش و پسرش و آبی که می‌ریخت روی سرش. حتی به ذهنش رسید که کم آبی است و آب را دارد هدر می‌دهد و باز گریه‌اش گرفت و باز سرش را کوبید به کاشیهای دیوار و بعد، از اینکه برای آب گریسته بیشتر عصبانی شد و گریه‌اش اوج گرفت و با بالارفتن ضجه‌ها باز صدای دشنام ارسطو توی گوشش پژواک شد:«خفه شو! خفه شو!» با دست کوبید توی صورتش و با هر ضربه جیغ زد خفه شو. خفه شو. در حمام با صدای خفه‌ای باز شد و پیش از آنکه مهرنوش به پهلو بغلتد کف حمام، ارسطو پرید تو و آب را بست. مهرنوش سرش را کوبید به کاشی‌های کف، هق‌هقش داشت ساکت می‌شد و حالا همان «بومبِ» کوبیدن سر جایش را می‌گرفت. همان دشنامی می‌شد که ارسطو داده بود. باز سرش را کوبید و وقتی ارسطو سعی کرد نگه‌اش دارد یک بار دیگر سر را به کف حمام زد و این بار درد توی تمام جانش پیچید. بی‌حال شد و از لای پلکهای آب‌چکان ارسطو را دید که با هوله خم شد بالای سرش. ارسطو هوله را انداخت رویش و بعد دو دستش را برد زیر تن او که بلندش کند. مهرنوش از تماس دستها مورمورش شد و مثل ماهیِ روی خاک، پیچید به خودش. دستها از زمین بلندش کرد. ارسطو دو سه قدم به عقب رفت و او را روی دست برد سمت در. وقتی می چرخید مهرنوش که حالا نفس نفس می زد کاسه‌ی توالت فرنگی را دید و حس کرد خون دارد از چشمه‌ی آن تو بیرون می‌جوشد. ارسطو زورش نمی‌رسید. آن طرف در که رسید پایش روی سرامیک لغزید و او را هم با خودش انداخت روی زمین. مهرنوش صدای برخورد خفه‌ای را شنید. پشت ارسطو بود که می‌خورد به دیوار. دستها زیر تنش تسمه شده بود و پنجه‌ها مچهایش را گرفته بود. می خواست خودش را رها کند اما نتوانست. رویش را با نفرت گرفت به دیوار رو به رو. صدای هق‌هق ارسطو بلند شد، اوج گرفت و کوبید به سقف و دیوار و انقدر زیاد شد که موج برداشت و هوار شد روی آن عبارت قبلی و «خفه شو!» را در خود بلعید و محو کرد و همانطور کش آمد تا هفته‌ها و هفته‌ها و سالها و قرنهای بعد. پارسا آن طرف زیر میز ناهارخوری مچاله شده بود. چشمهایش سیاهش باز بود و جم نمی‌خورد.

+ سوشیانت ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()

5-

پنج:
-----------------
5- لیدیا از کار جدیدش راضی بود. با اینکه دکترای مهندسی مکانیکش را در کیوتو نیمه‌کاره رها کرده و برگشته بود اما حالا می‌توانست بدون نگرانی از استاد راهنما و بی‌خوابی و سخت‌کوشی ژاپنی "خانم دکتر" خطاب شود و نه نگران دفاع از تز باشد و نه نظام پزشکی. از ده صبح تا دو بعدازظهرِ هر روزش صرف قدم زدن در هوای معتدل و مرطوب بهاری و صدور دستورهای مهربانانه و جزئی می‌شد و دو برابر وقتی که سرپرست تیم تجهیزات دوار شرکت مشاوره پکان «پارسیان کیامنش آریا نفت» بود درامد داشت. 
دکتر لیدیا تخصصش را مدیون استاد ژاپنی اش تاماکوتا بود. مردی پنجاه و پنج ساله، مجرد و آتشین‌مزاج که پشت ظاهر بی‌حس و آرام شرقی‌اش همیشه لهیب عشقی تنانه زبانه می‌زد. نزدیکی لیدیا به پدر کمپرسور کیوتو، ابتدا به خاطر تز دکترایش بود؛ اما وقتی ظرافت انگشتان ماهر او را در نوازش برگهای ریز درختچه‌های مینیاتوری گلخانه‌ی شخصی دید چنان شیفته شد که اجازه داد استاد مهارت جادویی‌اش را در بازکردن پوشیده‌ترین و بدقلق‌ترین غزن‌ها هم اثبات کند. لیدیا ظرف سه سال تمام معابد و گلخانه‌های ژاپن را به همراه تاماکوتا زیر پا گذاشت و در همه این سفرها دو چیز را هیچ وقت فراموش نکرد:
یکم: یادداشت برداری از تک تک آموزه‌های او درباره بن سای و روشهای تکثیر و نگهداری و درمان درختچه های مینیاتوری و
دوم: دیافراگم.
با اینکه لیدیا می‌دانست اختلاف متوسط طول عمر ژاپنیها و ایرانی‌ها می‌تواند اختلاف سنی او و استاد را بپوشاند، اما باز هم مراقب بود که عطش تاماکوتا به جاودانگی از طریق ادامه نسل، کار دستش ندهد. سی سال بعد او پنجاه و شش هفت ساله می‌شد و تاماکوتا فوقش شصت ساله و در شصت و پنج سالگی دیگر کاملا همسن می‌شدند، اما بوی ماهی خام و تعظیمهایی که تاماکوتا بعد از هر بار عشق بازی می‌کرد و بدتر از همه نوع تلفظ اسمش در زبان ژاپنیهایی که همه «لام» ها را «ر» تلفظ می‌کردند، چیزی نبود که لیدیا برای باقی زندگی‌اش بخواهد. (هرچند اسم واقعی‌اش در شناسنامه اکرم بود) همین هم شد که یک روز بی‌خبر و با کوله‌باری از تجربه درباره بن‌سای و بدون مدرک دکترای طراحی کمپرسورهای سانتریفیوژ از کیوتو فرار کرد و بر گشت ایران، در اتاقش را بست و تا دو هفته جز برای قضای حاجت، دزدیدن غذا و برداشتن بسته تازه دستمال کاغذی از اتاق بیرون نیامد. خودش را آدم رذل و بی معرفتی می‌دانست و پدرش که بعد از 10 سال دوباره سیگار کشیدن را از سر گرفته بود، فکر می‌کرد یاکوزاها به دخترش تجاوز کرده‌اند. اما دو هفته بعد که کیمیا آمد و او را با چک و لگد انداخت توی حمام و یک هفته بعد که یک طبقه پایینتر از او توی مشاور پکان داشت مدرک نصب کمپرسورهای اولفین63 را ورق می‌زد، دیگر چشمهای تنگ تاماکوتا و سُرش انگشتان او روی بناگوشش پاک از خاطرش رها شد و همه چیز به روال عادی در آمد. دو سال بعد دکتر لیدیا نه تنها از پکان زده بود بیرون، که مدیر کلینیک بن‌سای علم‌الهدی و رئیس پنل بن‌سای در اولین کنفرانس بین‌المللی گیاهان زینتی کیش بود و داشت روی تاثیر غزلیات مولانا بر رشد بن‌سای نارون تحقیق می‌کرد. دوستی لیدیا با خواهر سینا یکی از حلقه‌های رابط کیمیا و گرگ‌علی بود.

+ سوشیانت ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()

4-

چهار
-----------------
4- «کیمیا یک دختر لاغر است. آنقدر لاغر که اگر بیست سال زودتر پیدا شده بود «داف» محسوب نمی‌شد. اما کیمیا به عکسِ بیشتر آدمهایی که یا زود به دنیا می‌آیند یا خیلی دیر، این بخت را داشته که درست سر وقتش به دنیا بیاید و زمانی قدم به سالهای بیست سالگی بگذارد که استخوان ترقوه، حاشیه‌ی دنده‌ها و مهره‌های ستون پشت جزو سرفصلهای زیبایی‌شناسی قرار گرفته است. کیمیا البته ویژگی‌های دیگری هم دارد. او در انتخاب کلمات دقیق است و یک‌جا به اندازه یک تیم والیبال اعتماد به نفس دارد.» 
در دفتر خاطرات گرگ‌علی از قول ارسطو درباره کیمیا تنها همین چند جمله نوشته شده بود. تاریخ نوشته به روزهای اول آشنایی آنها با کیمیا بر می‌گشت و بعدها در فواصل مختلف زمانی، ارسطو بارها و بارها درباره کیمیا اظهار نظرهایی کرده بود که گرگ‌علی تصمیم گرفته بود آنها را بر کاغذ ثبت نکند. اینکه کیمیا کونی تخت(در مواردی پهن) دارد یا پستانهایش کم حجم است(ارسطو مست بود در این مورد و قصد لودگی داشته) یا دماغش کمی پهن است یا موارد غیر ظاهری مثل گزندگی زبان، نگاه از بالای نردبان یا از همه جدی‌تر، عطش سیری ناپذیر به نوعی موهوم از قدرت: قدرت پاک، از جمله نظرات ارسطو بود که در جایی جز ذهن حساس گرگ‌علی ثبت نشده بود. ارسطو علاقه عجیبی به استفاده از عبارت دهان‌پرکن «اراده معطوف به قدرت» داشت. از نظر او این عطش همگانی، در کیمیا بیش از میانگین هم‌نوعانش بود. گرگ‌علی با این حرفها موافق نبود. نه اینکه توانایی دیدن نمونه‌هایی که ارسطو مثال آورده را نداشته باشد، بلکه به این دلیل که معتقد بود نتیجه‌گیری‌های ارسطو بزرگنمایی شده و فاقد چند جانبه‌نگری انسانی و ناشی از نوعی رومانتیسیسم قلابی است. برای نمونه وقتی ارسطو رفتار مذبذب کیمیا در مواجه با شاعر بزرگ و معروف را (از بردن نام معذوریم) گوشزد می‌کرد که چطور در جمعی که جناب شاعر از همه سرشناستر و محبوب‌تر بوده همه را وانهاده و در تمام بحثها، طرف آقای شاعر(که از پیش برنده مجادله بوده و فی الواقع مزخرف می‌گفته) را گرفته، گرگ‌علی این را به حساب نازک‌طبعی، شکنندگی و معصومیت پر ظرافت کیمیا می‌گذاشت و بیشتر دلش غنج می‌زد و در می‌آمد که: «دقیقا به همین دلیل است که دلم می‌خواهد بغلش کنم و فشار دهم» ارسطو در ظاهر از این حرف رفیقش آزرده می‌شد، اما رامین خوب می‌دانست که او شیفته همین رفتار گرگ‌علی است. بارها گفته و از تکرارش سیر نمی‌شد که برای تمام تئوریهای تمام و کمال ارسطو، رامین، یک مثال نقض است. او قدرت را به دو بخش قدرت و قدرت پاک تقسیم می‌کرد و هدف هر انسانی را رسیدن به یکی از این دو نوع می‌دانست. از نظر ارسطو «قدرت پاک» همان قدرت بود و صفت «پاک» را از روی حماقت عمومی آدمها و ارزشگذاری ویژه آنها بر برخی از مسائل نظیر: عدالت، هنر، حقوق بشر، محیط زیست و... یدک می‌کشید. گرگ‌علی آنطور که ارسطو می‌گوفت اراده‌ای معطوف به هیچ کدام از این دو قدرت نداشت. نظری که گرگ‌علی هیچ با آن موافق نبود.

+ سوشیانت ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()

3-

سه
----------------------
3- شغل ارسطو نصب دکلهای آنتن موبایل بود و نقش او بیشتر نظارتی و در نهایت آزمون و راه‌اندازی آنتن. صورتی آفتاب سوخته، زن و یک پسربچه دو ساله داشت و معتقد بود همانطور که سقراط گفته، ازدواج باعث شده فیلسوف بشود. گرگ‌علی اما اعتقاد داشت که او گهِ زیادی خورده و از سالهای دبیرستان همینطور فیلسوف مسلک بوده. او سالها بود که در تهران زندگی می‌کرد اما اصلیتش بر می‌گشت به دهی که هیچکس جز سینا و گرگ‌علی اسمش را نمی دانست. ده حالا متروکه بود و جز چند پیرزن و پیرمرد که بچه‌هایشان به جاهای متمدنتری کوچیده‌ بودند و خودشان سالها منتظر بودند مرگ گذارش به آن ده کوره بیفتد و آنها را ببرد، کسی در آن زندگی نمی کرد. او برای انجام کار پیش‌رو به دو نفر دیگر نیاز داشت و آن دو باید آدمهای مطمئنی می‌بودند. کاری که آن سه می‌کردند نیاز به قدرت بدنی بالا و مقداری شجاعت داشت. آن دو تای دیگر، به خلاف ارسطو که با چندرغاز زندگی سه نفر را می‌چرخاند؛ وضع مالی خوبی داشتند و اگر حاضر به قبول خطر ماجرا و جستجوی گنج شده بوداند، نیم بیشتر به خاطر هیجان ماجرا و نیم کمتر بخاطر رفاقت قدیمی بود و ارسطو این را خوب می‌دانست.
او همیشه عصبانی بود. از میان دوستانش تنها یک نفر شرایط مالی مشابه او داشت و آن هم کسی بود که دیپلمش را تازه دو سال بعد از برگشتن از سربازی و چند بار امتحان دادن و رشوه و تهدید گرفته و چون پول و پله‌ای نداشت مجبور به بازاریابی برای یک شرکت تولید شامپو شده بود و مثل ارسطو زندگی حقوق‌بگیری محقری داشت. او با زن بساز و خوش بر و رویش توی یک زیرزمین زندگی می‌کرد و به خلاف ارسطو و سقراط که شیفته فلسفه بودند، هم احساس خوشبختی می‌کرد و هم عاشق خالکوبی روی نقاطی از بدنش بود که از لباس بیرون نمی ماند. باقی هم دوره‌ای‌های ارسطو یا از کشور رفته بودند یا آنقدر زرنگ و دست و پا دار بودند که همینجا بارشان را ببندند. اما ارسطو که صبحش را بدون شربت انجیر و روز و شبش را بدون روغن زیتون و جوراب واریس نمی توانست سر کند و ساعتهای زیاد زندگی‌اش صرف چمباتمه نشستن و تفکر روی چاه خلا می‌شد و هر چه می‌دوید و جان می‌کند، به قافله نمی‌رسید، دیگر طاقتش تمام شده و می‌خواست هر طور شده و حتی اگر به قیمت گذاشتن زندگی‌اش سر کشف گنج هم بوده باشد، بارش را ببندد. می‌خواست وقتی یکی از این ژیگولوهایی که کاری جز حفظ کردن کتابهای پیچیده ندارند و ساعت مچی‌شان هم قیمت کل درامد سالیانه اوست، با اتکا به همان جمله‌بندی‌های بدون فعلی که پر از کلمات ناشناس است به او می‌گویند: «خرده بورژوای عافیت‌طلب» بتواند جوابشان را به زبان خودشان بدهد. ارسطو تمام کتابهایی که ژیگولوهای خوش‌حافظه دارند خریده و گوشه دیوار اتاق خواب روی هم چیده و منتظر وقت مناسبی بود که شروع کند به خواندن. از نصف بیشتر کتابها چند صفحه‌ای هم خوانده و بعد یا از خستگی خوابش برده یا پیش از رسیدن به آخر پاراگراف، اول پاراگراف را فراموش کرده بود. ارسطو نه تنها نمی‌توانست این کتابهای پیچیده را حفظ کند بلکه حتی مطمئن نبود زبانشان فارسی باشد و همین بیشتر عصبانی‌اش می‌کرد. برای او که در تمام مقاطع تحصیلش شاگرد اول بوده و تا مرحله نهایی المپیاد ریاضی هم رسیده بود، نفهمیدن چیزهایی که پیشتر برایش در شاخه دروس عمومی طبقه‌بندی می‌شد بدجور کشنده بود.

+ سوشیانت ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()

2-

دو
---------

گرگ‌علی نامی بود که ذوالراسین به او داده بود: خشین بن لای بن عصیم، جد نهم ام‌البنین که به خاطر داشتن کله‌ای شبیه قلب که از فرق سر با چاک عمیقی گود افتاده بود، معروف بود به ذوالراسین یا صاحب دو سر. در تمام خانواده گرگ‌علی کسی نبود که ام البنین را بشناسد اما وقتی پزشک محترم، روز تولد، نوزاد هشت ماهه‌ی یک کیلو و هشتصد گرمی را، عین یک تکه گوشت مرده انداخته بود توی دستگاه و با لحنی که جای هم‌دردی فقط کم‌گویی داشت، گفته بود: «متاسفم کاری نمی شه کرد» سر و کله جد بزرگِ خانم پیدا شده بود. و بعد هم شب بعد و وقتی سه شب توی خواب مادر گرگ‌علی آمد و حرفش را تکرار کرد دیگر جای شکی باقی نماند. کس و کار نوزاد مردنی نه تنها ام‌‌البنین را نمی شناخت بلکه اسم این آقای خشین بن لای بن عصیم را هم نمی توانست تلفظ بکند. همین امر خود تاییدی بود بر معجزه. «صاحب دو کله» گفته بود اسم بچه را باید بگذارند «گرگ‌علی» و توی همان خواب هم آه از نهاد مادر در آمده بود. بحث توی خانه بالا گرفت و شب سوم که مادر داشت آماده خواب می‌شد شوهرش گفت ضرری ندارد. اگر اسم فایده نداشت و بچه نماند؛ که «گرگ‌علی» است که مرده و اگر هم افاقه کرد که چه بهتر. این شد که شب سوم که ذوالراسین سر و کله‌اش پیدا شد و شمشیر معروفش ذات الخرطوم را برد بیخ گلوی نوزاد تا کار را یکسره کند، زن زائو جیغی کشید و قبول کرد. افتاد به پای مرد عرب والتماس کرد که دست‌کم بگذارد اسم بچه را پیش از رفتن به مدرسه عوض کند. اما هر چه زن التماس کرد مرد به کمتر از دبیرستان رضایت نداد.
گرگ‌علی زنده ماند و همانطور که قرار بود، پیش از رفتن به دبیرستان توانست اسمش را عوض کند. اما با اینکه از همان اول او را رامین صدا زده بودند، چون اسمش ترکیبی از اسم «علی» بود ثبت احوال رضایت به تغییر نام نمی داد و بعد از کلی دوندگی تنها توانستند گرگ را از اول اسم بیندازند و نام گرگ‌علی که برای دوستان و خانواده همیشه رامین بود، شد: «علی». بعد هم که اسباب و اثاثشان را کول کردند و از شیراز زدند بیرون تا سایه اسم قبلی از روی بچه محو شود. گرگ‌علی هم که از همان اول بچه خونگرمی بود، همان روز اول دبیرستان ارسطو را پیدا کرد و تمام زندگی پیشین را جز همان اسم «گرگ‌علی» کنار گذاشت. برای گرگ‌علی او همیشه گرگ‌علی بود.

+ سوشیانت ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()

1-

یک:
----------

هیچکس توی دنیا اندازه گرگ‌علی نمی‌‌توانست کیمیا را دوست داشته باشد. راه رفتن و حرف زدن و قد و بالا و خندیدن و حتی طوری که موهایش را پشت گوشهایش جمع می‌‌کرد یا دود سیگار را که کجکی می‌‌داد به آسمان؛ همه را گرگ‌علی آنقدر با تمام وجودش می‌‌خواست که می‌‌ترسید یک روز جانش سر این خواستن در برود.
گرگ‌علی به شهادت تمام دوستان مذکر و مونثش جوان برازنده‌ای بود. گیریم نه آنطور که مردهای لب‌کلفت و برنزه کلمبیایی. اما با قامت متوسط و اندام ورزیده‌ای که یادگار مسابقات دومیدانی دوران مدرسه بود و موهای پرپشت شرقی، وقتی جلوی آینه می‌‌ایستاد مایه خجالت خودش نمی‌‌شد. گاهی فکر می‌‌کرد چشمهایش زیاد نزدیک به هم یا لبهایش زیادی باریک است اما اینها چیزی نبود که نگرانش کند.
گرگ‌علی یک آپارتمان دو خوابه داشت(از پدربزرگش ارث رسیده بود) با چیدمانی از سر ذوق و ظرافت که مهمانهایش، غریبه و خودی، هربار نه تنها نمی‌توانستند سر از تمجید باز بزنند که وقت رفتن حسرت ترک محیط آرام و صمیمی آن هم توی چشمشان موج می‌‌زد. کیمیا جزء همانها بود. در مهمانیهای دورهمی، وقت رفتن، صدایش رنگ اضطرابی می‌‌گرفت که گرگ‌علی را یاد بچه‌هایی می‌انداخت که می‌خواهند از کلاس بیندازندشان بیرون. بلندتر می‌خندید و سعی می‌کرد حرفهای بامزه بزند. کاری که وقتی سعی می‌‌کرد چندان توفیقی در آن نداشت. گرگ‌علی از این حال کیمیا دچار دلشوره می‌شد. دلش نمی‌خواست باعث بشود دختری که هیچ‌کس را در دنیا به اندازه او شاد نمی خواست، نمایش شرم‌آوری از خود نشان بدهد. دل‌شوره‌ای که رنگش را آنقدر قرمز می کرد که گوشهایش به زق‌زق می‌افتاد و همین سرخی انگار کیمیا را، آنطور که ارسطو رفیق دوره دبیرستان گرگ‌علی می‌گفت، با اطمینان از اینکه هنوز دست بالا را دارد، آرام می‌کرد و کیمیا باز هم وقار خدشه‌ناپذیرش(از نظر ارسطو:متزلزل) را بدست می‌آورد.
گرگ‌علی درامد ثابتی داشت که برای یک آدم تنها هرچند مایه بلندپروازیهای تجملی نمی‌‌شد اما کفایت رفاه لذت‌بخشی را می‌‌داد. او خودش را آرام، باهوش، امنیت طلب، بذله‌گو، خوش‌سلیقه، خوش‌مشرب و تکیه‌گاهی خوب می‌‌دانست که با توجه به پیشینه غنی فرهنگی خانواده‌اش چندان هم شق‌القمر محسوب نمی‌شد. با این همه، گرگ‌علی از نظر کیمیا و آنطور که دوستان مشترکشان خبرها را آورده بودند، جوان خوب و سربه راه اما کسالت‌باری بود. صفتی که با خوش مشربی ذاتی گرگ‌علی تناقض داشت و او را وا می‌‌داشت که مدام فکر کند کدام درست است؟ از طرفی تقریبا هر کسی از معاشرت با او لذت می‌‌برد و از طرف دیگر کیمیا هم در نظر گرگ‌علی کسی نبود که اشتباه کند. گرگ‌علی مدام به این می‌اندیشید که چه چیز در او بدآیندِ کیمیاست. او مطمئن بود که هیچکس، حتی ارسطو، از نام واقعی او خبر ندارد.

+ سوشیانت ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()

مسئولیت

تولستوی در جنگ و صلح می گوید مورخین معتقدند بی اعتنایی تزار به ناپلئون یا رفتار سفیر روسیه در اتریش(اگر درست یادم مانده باشد) باعث لشگرکشی فرانسه به مسکو و آن فجایع پیامدش شد. در حالیکه جنگ از زمانی شروع شد که یک گروهبان فرانسوی در خیابانهای فرانسه فریاد زد و سربازان داوطلب دعوتش را پاسخ گفتند. ناپلئون بدون سربازانش نمی توانست به جایی حمله کند.
پس از جنگ روسیه و فرانسه، دهها و بلکه صدها جنگ ریز و درشت در سراسر جهان به وقوع پیوسته که مسئولیتش گردن فرماندهان جنگ( هیتلر و صدام و جورج بوش و ...) بوده است. با این حال خیلی از این رهبران جنگ، خود به شخصه حتی یک گلوله هم در جریان نبرد شلیک نکرده‌اند. در همه جای جهان و در همه تاریخ، کنش جنگ را سربازان انجام داده و می‌دهند. حتی اکنون که پرتاب یک موشک یا بمب ده تنی، شبیه بازی‌های رایانه‌ای شده، باز هم یک اپراتور دون پایه ارتش یا یک ستوان خلبان جوان کنش فشردن دکمه را بر عهده دارد.
این سرباز، این اپراتور یا خلبان جوان، یکی از ماست. برادر، پدر، یا پسر ماست. سربازان آمریکایی بازگشته از افغانستان و عراق، نامزدها یا همسرانی دارند که به محض بازگشت در آغوش می کشندشان. سگی که سمتشان خیز برمی‌دارد و دم تکان می دهد. همبرگر و فست فود می خورند. فیس بوک دارند. گیتار می زنند. به فیلمهای کمدی می خندند و پیش از ازدواج دوستانشان مهمانی مجردی می گیرند. جنگ را اینها راه می اندازند. مغز شما را همینها می پاشانند.  نمایندگان همین ها در کنگره برای کشتن مردم سوریه  تصمیم می گیرند. مردم سوریه که تا به حال توسط نماینده های ما کشته می شدند و حالا بناست زیر بمبهای آمریکایی و فرانسوی بروند. 
ما هم فیس بوک داریم. فست فود می خوریم. عاشق برهنگی و سرعت و هیجانیم. دیوانه پولیم. ما را هم چند سال پیش نماینده های مردم مهربان عراق زیر بمب و موشک گرفتند. مردم عراق هم همان سربازان خوش قیافه آمریکایی را با بمبهای انتحاری می ترکانند. 
اما آیا من، یا تو، یک سرباز تفنگدار یا یک خلبان جنگنده یا بی سرنشین، می توانیم از فراخوان به خدمت ارتش یا از فرمان به چکاندن ماشه مرگبار سر باز زنیم؟ پاسخ جز معدودی استثنا، منفی است. ما نمی توانیم. ما مجبوریم. این نه جبر طبیعت است و نه جبر تقدیر. حتی جبر سلسله مراتب هم نیست. جبرِ نظام است. نظامی نه  بیرون ما. نظامی درون ما. نظامی که در ما و ما در آن حل شده ایم و دیگر از آن نمی توان تفکیکمان کرد.
"نه به فرمان آتش" کنشی است که تعریفی که ما از آسودگی و رفاه برای خودمان برساخته ایم را نفی می کند. آسودگی و رفاهی که برایمان برساخته اند. نظامی برایمان برساخته که فرمان آتش یا فرمان مقاومت را صادر کرده. فرمانی که سرپیچی از آن شما را عنصری نامطلوب می نمایاند. نظامی که مدلهای کم کیفیت‌تر و کم دوامتر اما تازه تر و متنوع تر را هر ساله روانه بازار می کند. شما مجبور به خریدن خودروی تازه اید، چرا که خودروهای بی مرگ عهد باستان دیگر تولید نمی شوند. سر پنج سال موتور ماشنیتان اندازه یک ماشین تازه خرج می تراشد. یخچال، تلویزیون، حتی شرت و جورابتان پیش از آنکه خاطره‌ای بسازند، اسقاط می شوند. اگر معاشرت می خواهید باید بیایید توی فیس بوک و اگر طالب شغلید توی لینکدین. 
شما اگر فرمان آتش را اجرا نکنید یا شما که از زیر بار مقاومت شانه خالی می کنید، همه تان فیس بوک من، یخچالم، خودروی تازه، دوستان خارج نشسته، کیف و کفش پرادا و حتی شرت نخی تازه ترکیه ای مرا از من می گیرید. شما خطا کارید. طفره نروید. جنگ تنها راه است. جنگ می گذارد که گوشی موبایلم را از دکمه ای به لمسی ارتقا بدهم. جنگ می گذارد جوانان عربستانی با ماشینهای شاسی بلندشان توی بزرگراههای بیابانی روی دوچرخ ِ کناری رانندگی کنند و دختران ما را برای دفع شهوت از نوکران ایرانی شان هدیه بگیرند. 
جنگ چیز خوبی است. جنگ را من و تو، با مهمانی‌های شبانه، با عشق بازی وب‌کمی، با دور دور کردن توی جردن یا نیاوران راه می اندازیم. جنگ را مردم صلح طلب سوئیس با نگهداری مهربانانه از ثروتهای خون آلود بانی‌های جنگ راه می اندازند.
می شود تا ابد عکس کودکان کشته شده برمه ای، هندی، رواندایی، سریلانکایی، عراقی، سومالیایی و افغان را توی ایمیلها و صفحه های فیس بوک منتشر کرد. می شود پا به پای کودکان غزه پای  تلویزیون گریست. اما مادامی که برای جشن هالوین مهدکودک فرزندتان لباس مبدل می دوزید(آن هم وقتی حتی اسم جشن مهرگان به گوشتان نخورده(بهتر هم که نخورده اصلا))  بدانید یکی از آدمهای کوکی این نظام جهانی هستید. نظامی که بچه تان را یا گوشت دم توپ می کند یا چکاننده ماشه. 
«سید هادی سروش‌تپه مراغ‌آبادی - جمعی یگان سوم پیاده تیپ بنتون(ع)»
+ سوشیانت ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٠
comment نظرات ()

رستم و آرش

درباره برهان نام نبردن از آرش در شاهنامه گمانه بسیار است اما آنچه از تمامیت اثری چون شاهنامه بر می‌آید، بینشی است که فردوسی نسبت به ماهیت "قهرمان" دارد. قهرمان فردوسی شروع قهرمان مدرن است. آرش تبلور اسطوره ایِ  بی‌مسئولیتیِ ملی‌ست. جاروبکی از غیب نازل شده که گندکاریهای قومی بی‌مسئولیت را با بذل جان از روزگار می‌سترد. وجودش پیش‌تر معنا نداشته و پس‌تر نیز ندارد. از هیچ پدید آمده و به آسمان می‌پیوندد. از خلق جدا مانده و همو خلق را می‌رهاند(اسطوره محبوب فرهنگ شهادت)

 رستم اما در برابر، همه جا حاضر است. نماد کارآزمودگی و سرسختی‌ست. در معرض خطا و وسوسه و اشتباه است. متوسل است به نیرنگ و فریب. میراست و فانی. به آسمان نمی رود. بزرگترین آرزو، امید وآینده‌اش را به دست خود و نادانسته به عدم می‌فرستد و درنمی‌شکند. می‌داند مجبور به جبر تقدیر است اما سر خم نمی کند. حتی اسبش هم کمر تا نمی کند. در گذر از خوانهای پیاپی آبدیده می‌شود. رستم به مرگی زمینی می‌میرد و خبری از سفرش به آسمان نیست. او زاده شده و زاد و رود دارد. از فره ایزدی بی‌بهره است. تنها عنصر فراگیتیک(متافیزیک!؟) یاری رساننده‌اش سیمرغ است. سیمرغی که نه به واسطه برگزیدگی آسمانی که بخاطر بستگی با زال، پدر رستم، او را یاری می‌دهد. مرغی این جهانی بر فراز البرز نه مراد منطق‌الطیر بر قله قاف.

سیمرغ سه پر به زال می‌دهد. تمام معجزه پدر بناست که صرف پسر بشود. (معجزه ای که به رسم سرنوشت رستم از سهراب دریغ می‌کند!) پر اول در هنگام زادن رستم و پر دوم در هنگام نبردش با اسفندیار به کار می‌اید و پر سوم هیچگاه! رستم در زادن بی‌چاره است. لقمه ای بزرگتر از دهان است. جهان را برای دربرگرفتنش باید از هم شکافت. پر اینگونه می‌کند. در برابر اسفندیار، شاهزاده ایرانی، ناتوان است. اسفندیار فره ایزدی را به کیش زرتشت پیوند زده و برای به بندکشیدن رستم آمده. چاره ای جز سپوختن چشم اسفندیارش نیست. آنگاه باز پر دوم. تنها مانع باقی مانده در راه پهلوانی چون رستم، مرگ است و فردوسی می‌گذارد پر سوم در دست زال بماند! رستم فردوسی نیازی به رستن از بند مرگ ندارد.

شاید نقطه طلایی شاهنامه جایی است که انسان فردوسی نه پیش فره کیانی و نه در پیشگاه کیشِ بهی سر خم نمی کند و حاضر به گردنگیری طوق بندگی ترکیب این دو نیست. شاهنامه نابودی ملک را از پس مرگ اسفندیار از چشم نمی پوشاند اما به این مصلحت نیز سر آسمان‌سای پهلوانش را پیش بزرگترین دو عامل قدرت(دین و دولت) پایین نمی آورد.

من با این اندیشه که فردوسی آرش را از شاهنامه حذف نموده تا رستم در سایه نرود از بیخ مخالفم. در نگاه انسان‌گرای فردوسی، شمع آرش در برابر خورشید رستم محکوم به خاموشی است. برایم غریب است که روشنفکران ایرانی، چه ملی و چه چپ، در این سالها اینطور از آرش و توهم منجی فرشته‌خو اسطوره ساخته‌اند و اندکی از رستم‌وارگی در تفکر انسانی‌شان ندمیده است.

قهرمان جهان مدرن می‌لغزد، می‌افتد و بر می‌خیزد. خطا می‌کند و باز می‌گردد. می‌جنگد و می‌میرد. داستان رستم از ابتدا تا انتها، با پیشینه و پسینه اش، نمادی از جهان ابسورد است.

افسوس.

+ سوشیانت ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱
comment نظرات ()

← صفحه بعد