...آقای هزارتو...
|
||
هزار تومانی پیدا می کنم توی داشبورد. شیشه را می کشم پایین. زیر لب دارد چیزی می خواند. شعری، ترانه ای، چیزی. سر خوش. صورتش سبزه و مقنعه سفید. هفت ساله شاید. لبخندی روی لبش و قر ریزی می دهد به کمرش. می آید سراغم. دوانگشتی پول را می دهم. روی نگاه کردن ندارم. دنده را جا می زنم و دو متری جلوتر می روم. چراغها همه قرمز. شیشه را می دهم بالا، نیمه رسیده، توی آینه می بینمش. می آید توی قاب پنجره. می گوید هزاریه؟ سر تکان می دهم. دستش را تو می آورد. سه بسته چسبزخم جلوی صورتم. یکی را می گیرم. سرش را کج می کند. لبخندش قاب می شود جلوی نورهای قرمز. تاب می دهد به کمرش و می خندد. بوی عطر می دهد. عطر غلیظی که سرم را درد نمی آورد. می گویم یکی بسه. جواب می دهد سه تا. می گویم یکی. باز می گوید چسب زخمه. سه تاش مال توئه. می گم نمی خوام. بمونه برای خودت. یکی کافیمه. می گه سه تاشو باید ببری. تو زیاد لازمت می شه. حتما لازمت می شه. می خندد. قاه قاه سرش را خم می کند پشتش. لبخند می زنم. خنده اش بند می آید و می گوید باور کن. خیلی بچه است. خیلی کوچک. قد کوتاه. پوست قهوه ای. شاد. سه بسته چسب می دهد دستم و می رود. چراغها سبز نیست.
زهر مرگ در قلبت بپاشد سگ
اوف بر شکاف هرزه ات
گشوده بر زهار چهره
گند آواز یاوه پرست
اوف بر تو
که اینگونه سخیف
اینگونه مخنثی
جرثومه کراهت منتشری
به روحت
تمام وجودت
رذالت تمام پیکر منحوس علیلت
نثارت تمام کثافت گیتی،
نثار تلالو فرزانگیت، لعل بدخشان خطابه ات
ای کثیف، مزلف، حرامِ به خطا
مرگ بر تو و مرامت که همه مرگ است
مرگ بر تو و آیینت که همه درد
مرگ بر تو گناه منکسر پلید
مرگ بر تو فاحشه ترین پدیده هستی
مرگ بر...
صبر، حیف از مرگ
چه سرانجامی یکسان برای ارباب و رعایایی اینگونه،
خفیفانی چون ما
گوش به فرمان آلت چرکینت
ای بزرگ
ای قیم
والامقام
ای استاد، سرور
سایه سار بلا
برایت جاودانگی آرزو می کنم
برایت جاودانگی در تمام دنائتت
همپای خدایی که می پرستی
زنازاده ای نه در قله المپ نه پای جلجتا
خدایی به حلال کِشته در رحم بیابان برهوت از بیضه شر
تشنهء خونی همه تازه، همه سرخ، همه گرم
گرسنه مشتهی به مغزهای نو
برایت ابدیتی چون او می خواهم
مرگ بر تو نباشد شیاد
نه حتی جاودانگی
تو را چه آرزو کنم
دهان گاله سیری ناپذیر، بلعنده تمام آرزوهای زمین
تو را چه آرزو کنم
بر شاخ آمالم لته ای از چه رنگ گره زنم
سبز، سرخ سیاه یا ...
خدای را
چه باید کرد وقتی این سان گنگ، صم و بکم، به تخمه هرزه خویش به نظاره نشسته ای
خدای را
چه باید کرد وقتی این سان افلیج به تماشای تعزیه
شعبده رذیلانهء پر ز معجزه ات
این پایه ناتوان و رقت بار دو دو می زند لذت کثیف ناز پرورده ات زیر دو ابروت
خدای را
چه باید کرد وقتی حقیر و بیچاره اینطور خفیف و ناپیدا پرده نشسته ای
اندوه پانزده هزار مرا می کشد
روزی آخر سحرگاه
یک روز بی پگاه
پانزده هزار در انتظار
آویخته چشم عدالت به حلقه نازل از آسمان
(آسمان تو)
(آسمان نور باران وعده های لبریز پرمعنات)
پانزده هزار هزار هزار رجولیت آخته،
پانزده هزار هزار هزار مادگی به تف نِشسته
در شهوتی آخته به دژخیمی این چنین که تویی
که اوست
که ...
«خدای را مسجد من کجاست
ناخدای من
در کدامین جزیره ی آن آب گیر ِ ایمن است که راه اش از هفت دریای بی زنهار می گذرد؟ »
آدونای مصلوب پوک
ترسانک سر جالیز
خدای را
جزیره کجاست آخر لوطی
مرام وقتی مرام مرکب هشتپاست
توت می خوری
زیر چتر سبز
با گوشوار تنیده ابریشم
لبهات
سرِ انگشتهات
و حالا حتی
سپیدیِ پیراهن
پرچمِ تن روشن ِ حریرِ
سرزمین آفتاب تابان و
گلهای شکفته گیلاس
ماهی سرخ در آسمان سفید
توت می خوری تو و
شمشیر می کشی
و من
تنها
چای می ریزم
مشرق بعید را آرام
جاروی چوبی مرطوب می زنم
زیر سایه توت
می رسد برق شمشیر روی سرم
از همین توتهای سیاه
شاهتوت نه
توتهای تردینه مجنون
روزی خواهد رسید
یا که شبی کبود
پر خواهم کشید تا آشیانه لک لک
دست از شکار غوکان پر آشوب لجنزار
بر خواهم داشت
درنایی می شوم روشن
براق و کاغذی
هزارِ خوش آواز واپسین
یا که سهرهای غمین
بازو بر خواهم گشود کنج رف
و
آرزوهات را
این بار
از آغاز
دیگرباره
دانه دانه دانه
با خود به باد خواهم داد
خواهی دید
افتاده ام توی سراشیبی. احساس پیری. دلم آسمان آبی می خواهد. هوا لختی خنک. زمینها کمی سبز. باد آرامی بیاید با بوی بابونه. ابر نباشد توی آسمان. اگر بود از این کُمبله های سپید. جسته جسته، تک و توک.
همین آرزو باقی مانده برایم. بروم یک گوشه که کسی نباشد مثل یک قویِ پیرِ سگ سرم را بگذارم روی چمنها، بمیرم. آفتاب روی جنازه ام بنشیند و بلند شود. رنگ از برگها برگردد کمی دورتر روی شاخ درختها. وقتِ مردن، تیزی علفها قلقلک دهد پشتم و کاری بر نیاید از دستم برای خاراندنش. بپیچم به خودم از خنده در همان حال مردگی و تکان نخورم بس که مرده ام و روحم( اعتقاد داری؟)، "منِ" من، اصلا من ِ خودم، نمیرد با من. دستکم برای چند دقیقه. فقط چند دقیقه. تا پیش از آنکه گند بیفتد به تنم، قبل از ضیافت کرمها زنده باشد. ببیند که آسمان جز زرد و سیاه، رنگ دیگری هم می تواند داشته باشد. آبی باشد و وای سرخ. آسمانی که سرخ نباشد آسمان نمی شود. عمری که زیر آسمان سرخ نگذشته کجاست؟ سهمم از آسمان سرخ آبی باید از که بگیرم؟
دستهامان یخ زده بود توی سرما و هر چه هل داده بودیم روشن بشود افاقه نکرد و سر آخری، هانی در آمد همین قهوه خانه همیشگیش بنشینیم چایی بزنیم تا کسی بفرستد دنبال تعمیرکار و ته دلمان شود هم بسته به نانی و هم قرص که شب نمانیم توی راه و تا غروب چیزی نمانده و من که انگشتهام میلرزید و خشکیده بودند که تمام عمر خاکبازی هم آنقدر خشک و ترکشان نمیکرد و تشنه بودم از تهران که راه افتادیم شکایتی نداشتم، دنبالش چون رمهای از چوپان راه افتادم و کفشم، کفش کوه نویی که گرفته بودم، پایم را میزد و باید که خون افتاده بود تا به حال آن پشت قلوه کن شده، فکر میکردم شاید آن تو بشود پا بِکَنم از کفشها و دراز کنم روی صندلی هوایی بخورد و وقتی پا تو گذاشتیم هانی گفت اختلاطی هم میکنیم تا این حرفی که از تهران دندان میزنی شاید بریزد بیرون دهانت و من ترس برم داشت که این آخر چرا همه چیز میداند و همیشه خبر دارد از حرفها، زده و نزده، گیریم نه با جزئیات که انگار بوشان را میکشد تو هوا با دماغ دومی که لابد مثل چشم سوم هر آدمی باید جایی وسط پیشانیش یا زیر چانه، توی چاه سیب لای ریشهاش باشد که آنطور بلند و بی قاعده در آمده بود هر یک به سویی و من آنطور محو بودم که نفهمیدم سایه شده بالا سرم و شاگرد قهوهچی، که خوب میشناخت هانی را، تا من تو هپروت خودم باشم، دستور برده بود تعمیرکار را خبر کند از کوهین بیاید و نیمروها دو پرس و پشت بندش چای که بلد بود چطور بیاورد، این را با تاکید دوبار پرسید هانی، که بلدی که هان؟ و پسر اُلدُرُم که خاطرجمع و این تعارفات صد من یک شاهی گردنهبندها و پاشنه خوابها که من نه لحنش را بلد میشدم و نه سر از کار این رفیق سالی عمری در میآوردم که از کجاش علامه تمام ابنای آدم شده و سیگار برداشتم از توی قوطی و دراز کردم پیش هانی، گشتم دنبال آتش و پا نشده، هانی جسته بود پای بخاری نفتی ستونی بیقواره وسط رستوران، چنگه پا نشسته، پوزه داده بود لای پره ها، سیگار را تو کرده بود و دانه دانه پکی زده، گیرانده و من داد زدم که میسوزد، میسوزی الان، و صورتش که پشت دود توامان سیگارها پنهان بود گر کردگیِ خونِ آتش خورده داشت و لبش به همان لبخند که نه، همان ریشخند همیشگی، همان که انگار زخمی روی صورت روحش وا شده باشد و تلخ شیرهء زردِ درد را بیرون بریزد، باز بود و گفت این هم سیگار، حالا مرگت چیست؟ طفره تا کی میخواهی بروی؟ اصلا کرم آمدنت چه بوده بعد این همه سال که تنها رفتم همیشه و تو آنجا نشسته بودی، توی خانهات، توی شهرت، لای لنگ زنت این دو سه سال آخر و نه که فکر کنی سرکوفت کنم بابتش، که خوب هم بوده، یکی باید سر به کار میشد بعد آن همه مصیبت، حرفم این خواب نمایی یک هفته ده روزه است که پیدات شده بعد از سالی ماهی نبودن و پا پی که بیا برویم سر خاک ملا، نه که منتی بوده این همه سال که من رفتم و تو نپرسیدیش و میدانی که گوشه زدن توی مرامم نیست و همین است که آزارم میدهد، این پیچواپیچ هزارتوی حرفهای آدمها که به سعی صفا و مروه سر از ترکستان ناکجای هفت رنگ در میآورند و تو که رفیقی، بودی و هستی، پا نده به این دسایسی که سیاهروزِ سیاهرو کندمان بعد عمری و دندان نزن آنقدر و بزن به نان و نیمروت که سرد شده تا نجنبی و دستش را برد و تکه کرد نانی دو تای کفهای پهن دستهاش و قاشق تا ببرد توی زرده، تابه چرخیده بود روی لَنگ قلمبهء زیر نشیمنگاه و پنج دور زده بود دو تا خلاف و سه تا جهت عقربه ها تا لقمه ای بگیرد و پچپاند لای دندانهاش و من منتظر همیشگی اشتهاش تا سر شور خوردن بیاوردم، در آمدم که تویی میپیچانی ور نه من که همینطور یک کله راست میروم تو شکم ماجرا و وقتی میگویم از دختره، اسمش را که میبرم، معنایش معلوم است هم برای من و هم برای تو و معلومم نیست چه میشود اینطور میلغزی زیر بار کلام و میروی پایین از پاشویه توی سیاهی اوهام و نعل وارو میکنی هر چه یاسین میکنیم و تا کی و تا کجا آخر هانی؟ این چه بازیست که راه انداخته ای وقتی دختره میگوید دوستت دارم... و این همانی بود که آنجا جاش نبود و نبایست که میگفتم و بُل همیشه همینطور بود که میگرفت و در آمد که من تمام مشکلم با همین «دوست دارم» و «اینجاش را دوست داشتم» و همان ضمیر متکلم وحده ولاغیر است که آن طور برجسته و گنده و تو ذوقزن شده این روزها و هر جا میروی، این جوجه امروزیها، اکتیویستها، هنرزدهها و بنگیها، جوری چماق میکنند توی سرت، جوری ارجاع به خویشتن شدهاند و قبله عالم که هر جور نگاه کنی دنیا شده پر از دوایر تو در تویِ تو خالیِ خود-مرکزی که دهان وا کنند «من» میریزد بیرون و کسی نیست جمع کند، همه مشغول من ریختنند این روزها و دختره، همین که تو با تمام احترامت میگویی «دختره» و من با تمام دلزدگی میگویم الهام، با آن اسمش که نه الدار و المیرا و الناز است و نه الاهه و حتی السید، نه ترکی و نه تازی که فارسی سره است انگار و این خلوص را معلوم نیست از کجای تاریخ آورده و این الهام از کدام خداست، میترا، مزدا، الله یا پری کوچک غمگین پشت گوشها و تو فکر میکنی سوفستایی است اینها، اپوریای در هم خزعبل ملاج آفتاب سوخته هذیان گوی من است که اینطور بافته سر و ته کرباس بیمعنای این آدمهای ناشناس را به الفبای جفنگ و وقتی میگویم این الهام از کدام آفرین پروردگار نازل شده به زمین سوخته و لم یزرع تقدیر آدمی چون من؟ جوابش را نه تو میدهی نه آن علیا مخدره همسر عزیزت که این لقمه را گرفته برای دهان بیدندان من که باید اندازه همین نیمرو بارش کرد و نه بیشتر و باز هم همان خندههاش که این بار شره کرده بود از گوشهاش زرده تخم مرغی روی تار تار سبیل و لقمه میرفتیم و میگفتیم یک یک و من این بار غرضم نبود وا بدهم پیشش و پا پس بکشم و رفتم توی دلش که جفنگ شاخ ندارد و رسم جوانمردی کی شده دزدی فریاد ای دزد بزند پیش قراول قافله عسسان و وقتی میگویم پیچ میزنی، تو میروی و ننه من غریبِ یکهمرگی میزنی وسط میدان همینهاست و چه ربطی اصلا به من ریختن دارد وقتی میگوید «دوستش دارم؟» اصلا چطور مگر میشود گفت دوست داشتن را، به کدام صیغه، مثنای مذکر غائب یا متکلم مع الغیر که آنطور کشته بودیمان شبانه روزهای مدام آن سالها که خدایِ وحده، خدای لاشریکِ لاف یگانه، چرا برگشته لا تو لای کتابش در آمده صیغه انا و نزلنا و نحن له لحافظون زده و چه جای غیر است در وحدتش و بر میآشفتی که چه جای احترام فرعونی بوده خودش را ما خطاب کند وقتی این همه سبحان و فتبارک را به صیغه مفرد زده و میپیچدی به خودت و به ما و حالا معترض صیغه مفرد کلام این طفلک شدی که چرا گفته دوستش دارم و باید چه میگفت دوستش میداریم، عین مرحوم آریامهر، و حرف هنوز تمام نشده قاشق گذاشت کف دستم که یعنی بخور و خودش رشته را گرفت دنبالش که کسی نگفته عیب از صرف افعال است و تو اگر نیمی قدر آن زمان کُرگیمان، هنوز پا خرد بودی، میگرفتی نقلم چیست و این واگویه ها نه از اول شخص و منویات درونی آن خاتون آشفته، که آن زنگ کشدار و پرپژواک ضمیر «میم» انتهای فعل معین،که اینگونه مکرر و کشدار ادا میکنند اینطور آزار میدهدم و تکرار میشود و دنگ دنگ میکوبد توی پرده پرده سلولهای مخم و «من» را جوری میگوید انگار نه پیشش و نه پس از اداش هیچ وجود نداشته و تمام جهان و مافیها حادثِ لحظه تکان خوردن آن لبهای باریک و غبغب گرد آویخته زیر روسری است و ما نیستیم و نبودیم قبل التفات خانم و میفهمی چه میگویم وقتی زنگ میم را ناقوس مرگ آزادگی میدانم و همه اینها که اینطور دل به حمایت جنبش زنان و کودکان خیابان و روزنامه نگاران به زندان، داده و آدمیان را به سه دسته میش و گرگ و آنها که «من دوستشان دارم»، با همان زنگ «میم» بخش کردهاند چطور زنگوله پای تابوت شدهاند این روزها، چایت را بخور یخ کرده وسط این همه پرت و پلا، برداشتم استکان لب پر را از روی میز، آسمان میغرید و غروب هنوز نیامده، گرفته بود لحاف تیره ابر و تاریک بود آن بیرون، غیر یک دو شعاع آذرخش که میجهید از کمان خدایگان محال، خط میانداخت آسمان و وعده زمین لَخشگی و دشوار راندن میداد و هنوزمانده بود تعمیرکار بیاید و درست هم اگر میشد شب میگرفت خواهی نخواهی، که چه کار داشت اصلا او، ته استکان را بی خیال میزد وسط نعلبکی و هورت میزد چای داغ را روی آستر کام و زبانش و باکیش نبود از همه آن واگویه های این دو هفته و پیغام کشیدن و بردن و آوردن و ذکر مصیبت دختر که چشمش اشک و خون قاطیست، پای جانش نشسته، هر جا نگاه کند ریش کهربایی تو میآید پیش چشمش و تشتش دیگر از بام همه هم ورودیها، قدیم، جدید و حتی فامیل و همسایه افتاده، این منیتات اگر نیست، این اگر نخوت آسمانسوده نباشد، چیست پس؟ باید به سیاق غیر، یعنی، کسی بیاید انگ بی همتی و لامبالاتی بزند یا طعن اختگی، که سر به راه بیاوری و من که رفیقم و هر قدر حالا به دل یار نباشیم به زبان هماورد میشومت دستکم توی کارزار شطح و طام، باید بپرسمت آخر چیست پس منیت اگر نیست؟ و جواب نداری بدهی و میخندی، میخندی و سر میجنبانی و من تو فکر شیرین که چه جواب کنم بدهد به دوستش الهام و دست از سرم بردارد و میپرسی:«راستی با شیرین چطورید؟ سوارِ توسن سعادت؟» نشنیده میگیرم و جاش صدای باران پر میکند خالیِ گوش و انبارهء فکرم را.
سهراب پاهایش را انداخته بود روی میز، کاغذی جلویش باز بود و متن سخنرانی انگلیسی آقای رئیس را با حروف فارسی و اِعراب، روی کاغذ دیگری برایش مینوشت. هر از چندی خم میشد و ضربهای به توپ بیلیارد توی مونیتور میزد و تا نوبت بعدی از روی کاغذ رونویسی میکرد. همکارش روی مبل چرمی زهوار دررفته رو به او لمیده بود، کاغذ شکلات لوله شدهای را لای دندانهایش خلال میکرد و با جعبه دستمال کاغذی خودش را باد میزد. سهراب نوک چوب بیلیاردش را گچ زد و گفت: "کولر آبی فایده نداره دیگه". همکارش که بیرون پنجره را نگاه میکرد جواب داد: "هوا خیلی آلودهست. آسمون زرد شده انگار" و چشمهایش را بست. سهراب خندید کاغذی که دستش بود را لوله کرد، روی عنکبوتی که از پایش بالا می آمد کوبید، نگاه کرد به رفیقش که خودش را باد میزد و چیزی یادش آمد.
اوائل ازدواجشان، یک جمعه اول تابستان، ظهر گذشته، رسیدند تهران. مهری ولو روی صندلی، با جعبه دستمال کاغذی خودش را باد میزد و گونه هایش که هنوز سرخیشان نرفته بود از گرما برشته بود. طبق معمول هر باری که از جاده هراز میآمد خروجی اشتباه را رفته و سر از مرکز شهر در آورده بود. زنش غر میزد که برگردند توی اتوبان اما سهراب میان خیابانهای یک طرفه و ورود ممنوع سرگردان بود و هر چه میرفت راه به بیرون پیدا نمیکرد. آنجا بود که مهری گفت آسمان زرد شده. هوا غبار آلود بود و زنش گفته بود آسمان آنقدر زرد است که آدم شاشش میگیرد. چیزی شبیه این و مجبورش کرد جلوی مدرسهای که صف درازی توی حیاطش بود بایستد. مهری دوید توی مدرسه و سهراب تکیه داد به ماشین. پیرمرد لاغر ریش بلندی، با ردا و شلوار گشاد، پارچه رنگی بزرگی زده بود به دیوار مدرسه و مجلس میخواند. مهرناز که برگشت جیغی کشید، دست سهراب را گرفت و کشیدش سمت پیرمرد. ریش و سبیل دور دهانش زرد بود، پای چشمهایش هاله سیاهی داشت و کشکول و تبرزینی به شال کمرش آویزان بود. سهراب از گرما کلافه شده بود اما مهرناز عاشق نقالی بود. روی پرده، جوانی با چشمان شهلا، سوار بر اسب از وسط آتش عبور میکرد. پیرمرد دستهایش را میکوبید به هم، پشت دستی به بینیاش میکشید و با صدای خشدار بلندی شعر میخواند و جملات قلمبه را پشت هم ردیف میکرد. برق آفتاب چشم سهراب را میزد و دهانش خشک شده بود. بعد از پریدن اسب از توی آتش، پیرمرد داستانش را قطع کرد و چشمانش رو به آدمهای دورش وق زد. سهراب توی گوش مهری گفت: "کارش رو خوب بلده." مهری جواب داد: "حالا تو مسخره کن". پیرمرد همانطور خیره دور خودش چرخید و نگاهش افتاد به سهراب، سرش را بالا برد زانوهایش تا شد، از پشت به زمین افتاد و شروع کرد به لرزیدن و هذیان گفتن. یک نفر داد زد صرع، صرع داره. پیرمرد چرت و پرت میگفت و روی زمین پیچ و تاب میخورد. مهری بازوی سهراب را چنگ زده بود و صدایش در نمیآمد. سهراب دست مهری را از بازویش جدا کرد و گفت: "معتاده بابا. این فیلمشه." بعد چشمهای سفید پیرمرد را دید که رو به او نگاه میکرد و ترسید مبادا واقعا صرع باشد. کف سفیدی لبهای کبودش را پوشانده بود. کمرش را باز کرد و دوید سمت پیرمرد که روی زمین میلولید و کسی حریفش نمیشد. دو نفر دست و پای پیرمرد را گرفتند و سهراب دستش را از دست پیرمرد خلاص کرد و فشار داد روی پیشانی اش تا کمربند را لای دندانهایش بچپاند. بعد پیرمرد قفل شد. دست و پایش همانطور خشک ماند، رعشهاش ایستاد، سیاهی چشمش برگشت و با صدای بلند، خیره به سهراب که بالای سرش زانو زده بود دو سه جمله در باره آسمان زرد گفت و از هوش رفت. آدمهای توی مدرسه دویدند بیرون و کسی پیرمرد را برد بیمارستان. سهراب حالش گرفته شده بود و با مهرناز که گریه میکرد دعوایش شد. جای ناخنهای پیرمرد روی مچ دستش خون میآمد.
اشاره همکارش به آسمان زرد دلش را شور انداخت. کلمات پیرمرد درست یادش نمیآمد اما چشمهای سرخش چرا. چند بار زنگ زد خانه، کسی گوشی را بر نمیداشت. موبایل مهری هم خاموش بود. سهراب گوشی را گذاشت، لگدی به سطل زباله زد و شروع به قدم زدن کرد. از پنجره اتاق، دیوار رنگ پریده و پوسته پوسته حیاط پشتی را میدید که گربه خپل سفیدی روی آن لمیده بود. گربه سرش را بلند کرد و نگاهش را دوخت به سهراب. دور چشم راستش ماه گرفتگی سیاهی داشت و دهانش به خمیازه کشداری باز بود. گربه دو سه باری پلک زد، کش و قوسی به بدنش داد، دو سه قدمی خرامید و با جستی جهید روی دیوار کوتاه همسایه و از پنجره شکسته طبقه همکف پرید توی خانه. تلفن زنگ زد. صدای جیغ و داد زنش از پشت خط میآمد که میگفت از خواب بیدارش کرده. گوشی را کوبید و برگشت از اتاق بیرون برود که از پشت پنجره، دیوار حیاط را دید. گربه همانجا ایستاده بود و با چشمهای تابه تایش نگاهش میکرد، تکانی خورد، راهش را کشید و پرید روی دیوار همسایه و بعد توی خانه. سهراب نگاهی به آسمان کرد که رنگ بیابان بود و از اتاق بیرون دوید. همکارش هنوز داشت نگاهش میکرد. پایش را که توی خیابان گذاشت هرم داغ گرما پوستش را سوزاند. آفتاب روی شیشه ماشینها چشمش را میزد و هوا پر از غبار ریزگردها روی سینهاش سنگینی میکرد. هذیان آخر پیرمرد که از لای لبهای سیاه و دندانهای زرد چندشآورش بیرون میآمد دوباره یادش آمد.
"روز سومِ آسمان زرد، زائرِ گربه مکرر، میمیرد جای آنکه خودش نیست، پناهگاهی اگر که نیابد."
زنگ واحد همکف خانه همسایه را زد. چند بار پشت هم. بعد دستش را همزمان گذاشت روی زنگ همه واحدها و منتظر شد. اول صدای زنی آمد. بعد یک مرد. بعد مرد دیگری و باز زن اول و سر آخر کسی شستی در باز کن را فشار داد. توی حیاط خانه، باغچه باریک گرما زدهای پر از علفهای زرد از کنار در شروع میشد و تا پای راه پله میرفت. از پشت پنجره نگاهی به آپارتمان انداخت. روی مبلمان را پارچههای سفیدی پوشانده بود و لکه سیاه درخشانی که از روی کاناپه نگاهش میکرد، توی تاریک روشنِ خالیِ خانه تکان میخورد. پنجرهها و پرده ضخیم خانه خاک گرفته بود، شیشهها ترک داشت و لامپ سفید کمنوری توی یکی از اتاقها روشن خاموش میشد. گربه از روی کاناپه پایین جست و رفت سمت در یکی از اتاقها. دستهایی که سهراب نمیدیدشان از توی اتاق، گربه را که حالا آستانه در را رد کرده بود از زمین بلند کرد و به داخل برد. سهراب نگاه آخر پیرمرد را یادش آورد و لبخندی که آن موقع ندیده بود و حالا هر چه میکرد نمیتوانست چهرهاش را بدون آن پوزخند موذیانه تصور کند. قطرههای عرق از پشت گردنش راه افتاد روی ستون مهرههایش و زیر بغلش خیس شد. با خودش گفت باید پیرمرد را پیدا کند. زخمهای منحنی مچ دستش دوباره خون افتاده بود.
سرایدار مدرسه چیزهای محوی یادش میآمد و میوه فروش مطمئن بود پیرمرد آن روز نمرده. راه افتاد توی خیابانها. از چهارراهی به چهار راه دیگر رفت، از مردم پرس و جو کرد، تلفن مهری را جواب نداد و شب را توی ماشین خوابید. خبری از پیرمرد نبود. توی خواب گربه سفید را دید که با چشم سیاهش به او چشمک زد، از وسط دو نیم و هر نیمه گربهای کامل با تک چشم سیاه شد و باز هر گربه چشمکی زد. از خواب پرید و یاد پناهگاه افتاد. پیدا کردن این یکی از پیرمرد نقال هم ناممکنتر بود.
روز بعد، هوا گرمتر، گرد و خاک بیشتر و آسمان و ساختمانها و درختان همرنگ هم شده بود. بادی که گهگاه میآمد شبیه گردبادی بود که گرد شهر را گرفته باشد. درختها را به سمتی میکشاند بعد به سمتی دیگر و کیسههای پلاستیک را بیهدف از این سو به آن سو سرگردان میکرد و به هوا میبرد. کف دستش از گرمای فرمان میسوخت و پریشان از فکر مرگی که کنارش بود خیابانها را زیر و رو میکرد. صدای پیرمرد توی ذهنش میپیچید و هر بار بلندتر و قطعیتر میشد.
تلفن همراهش را نگاه کرد که روی صندلی شاگرد تکان میخورد، وز و وز میکرد و شماره زنش را نشان میداد. خیلی وقت بود حتی دعوایشان هم نمیشد و مهرناز روز به روز به نظرش سردتر و دورتر میآمد. سهراب عکس مهری را میدید که روی صفحه موبایل روشن خاموش میشد و دلش میخواست سر به تنش نباشد که این بلا را سرش آورده. زبانش چسبیده بود به سقف دهان و گسی بزاقش گلویش را جمع میکرد. کولر بوی ماهی میداد و هر چهارراهی که رد میکرد شلوغی خیابانها پریشانتر و ناامیدترش میکرد. شهر اما در همین پرسهزنیها انگار دوباره خودش را از نو میساخت و به رخش میکشید. شهری که در آن به دنیا آمده، بزرگ شده و حالا قرار بود در آن بمیرد. توی آینه وسط، راننده ماشین عقبی را نگاه کرد که آینه را چرخانده بود سمت خودش و داشت آرایش میکرد. از دورتر صدایی شبیه صدای ترقه میآمد. دور و برش را برانداز کرد و دستش را گذاشت روی بوق. دو پلیس جوان جلوتر راه را بسته بودند، هر و کر میکردند و یکیشان دنبال دیگری میدوید. چند موتور سوار با سر و صدای زیاد وسط ماشینها میلولیدند و با لگدزدن راهشان را باز میکردند. سهراب این بار گوشی را برداشت و بدون تامل فریاد کشید: "خفه شو. فهمیدی؟ خفه شو." ماشین جلویی راه افتاد و صدای بوق عقبیها به هوا رفت. گوشی را پرتاب کرد روی صندلی و راه افتاد. گوشش شروع کرده بود به سوت کشیدن. سوت ممتد زیر و آهستهای که از پرده گوش شروع میشد و تا عمق مغزش فرو میرفت. پایش را گذاشت روی گاز و مثل اسبهای مسابقهای که مانع از جلویشان برداشته باشند ماشین را از جا کند. لایی میکشید و هر چه جلوتر میرفت تعداد ماشینها کمتر میشد. توی آینه نگاه کرد. آفتاب روی شیشه خاک آلوده عقبی دیواری از نور بود و پشتش پروانههایی، موجوداتی شبیه پروانههای تئاترهای سایهای، کوچک و سایهوار بال میزدند و دنبالش میآمدند. بیشتر گاز داد اما شبپرههای کاغذی همچنان توی هوا شناور بودند. سهراب کنار کشید و پیاده شد. خبری از پروانه نبود. نشست توی ماشین و تا راه افتاد شاپرکها پیدایشان شد. باز هم کنار زد. هر از چندی ماشینی زوزه کشان از کنارش رد میشد. تا به حال انقدر بزرگراه را خلوت ندیده بود. کنار اتوبان شانه خاکی شیبداری بود. دورتر آپارتمانهای رنگ پریده بلندی و کمی جلوتر تپه خاکی مدوری که تاجش میرسید به پلی که اتوبان دیگری را از روی این یکی رد میکرد. آفتاب پوستش را میسوزاند و دیدش را کم میکرد. روی شیب تپه، مرد قوی هیکلی با ریش بلند و ردای زرشکی درخشانی ایستاده بود و نگاهش میکرد. تبرزین بزرگی دستش بود و کلاه استوانه-مخروطی عجیبی به سر داشت که نور خورشید رویش میدرخشید. مرد تبرزینش را رو به سهراب بلند کرد، نعرهای زد، پشتش را کرد و از تپه بالا دوید. شنهای ریز و درشت از زیر پایش پایین میریخت. سهراب پرید توی ماشین و راند سمت پیچ تند و سربالای خروجی که به سمت اتوبان جدید میرفت. باد دوباره شروع شده بود و بالای تپه، هیبت اندام کشیده و باریکی، با مانتوی نازک مغزپستهای، میان گرد و خاک چرخان، کنار جاده ایستاده و شال مشکی بزرگی دور سر و صورتش پیچیده بود. سهراب وقتی دیدش که از کنارش گذشته بود. ایستاد و عقب را نگاه کرد. خبری از دختر نبود. وقتی راه افتاد دختر را دید که چند متری جلوتر ایستاده بود. یاد گربه سفید افتاد. آرام ماشین را تا کنار دختر راند و از پنجره بهتزده نگاهش کرد. موهای مشکی نرم و براقش از جلوی شال بیرون بود و چشمهای درشت سیاه رنگش روی پوست طلایی صورتش برق میزد. شالش توری ضخیمی بود که طرح محو اجزای صورتش را میشد از پشتش دید. دختر دستگیره را کشید، پرید روی صندلی و گوشی سهراب را انداخت کف ماشین. کیسه چرمی بزرگ سیاهی روی دوشش آویزان بود. دختر سازش را از شانه برداشت از بالای سر سهراب که گردنش را خم کرده بود رد کرد و انداخت روی صندلی عقب. سهراب رو به دختر گفت: "اینجا تاکسی گیر نمیاد. کجاست مسیرتون؟" و چشم دواند دنبال مرد ریشو که پیدایش نبود. دختر جواب نداد. شال از روی صورتش افتاده بود و لبهای برجسته جدی، حفره های کوچک بینی تیغهای و گردن باریک و سفیدش پیدا بود. سیب آدم کوچکش با هر نفسی روی گلویش بالا پایین میرفت. سهراب نگاهش را برگرداند و راه افتاد. ماشینی با سرعت از کنارش گذشت. حس مبهم بیقراری غریبی توی سینهاش بالا پایین میرفت، قلبش را از جا میکند و وا میداشتش به حرف زدن. با صدای دورگه ای گفت: "بعد میگن آسمون همه جا یه رنگه." دختر گوش نمیداد. نگاهش را دوخته بود به جاده، لبهایش نیمه باز بود و صدای نفسهای مقطعاش گوشهای سهراب را گرم میکرد. با خودش فکر کرد همهشان دیوانهاند. آفتاب وسط آسمان زیادی زرد بود و سکوت دختر، سکوت بزرگراه را تشدید و سهراب را کلافه میکرد. احساس بلاتکلیفی میکرد. پیچ رادیو را چرخاند اما هر چه کانالها را جابهجا میکرد صدایی جز صدای باد نمیآمد. دختر بیهوا گفت: "آسمون کجاست؟" سهراب خیره شد به دختر. دستش را بیاختیار برد سمت جیب پیراهنش و یادش آمد موبایلش افتاده زیر صندلی. "وقتی ابریه، جاییه که ابرها هستن. وقتی آبیه، همون جاییه که سقف آبی هست. الان آسمون کجاست؟" سهراب نگاهی انداخت به دور و برش، به ماشینهایی که با سرعت از کنارش میگذشتند و حاشیه خشک و خالی اتوبان که اثری از زندگی در آن نبود و رادیو را خاموش کرد. دانه های عرق از شقیقهاش راه افتاده و از روی گونه میغلتید توی یقهاش. ذهنش از شاخی به شاخ دیگر میپرید و نمیدانست مسافر غریبش را چه باید بکند. دختر دست کشیدهاش را هر از چندی بلند میکرد به شالش میکشید و پایین میآورد. مچ سفید ظریفش، با هر تکان صدای تیریک تیریک خفیفی میداد که هر بار ذهن سهراب را خالی میکرد و به خود که میآمد از بودن دختر در کنارش و راندن در بزرگراهی که حالا دیگر خالیِ خالی بود جا میخورد. دست بند پهن سیاهی از چوب، چرم یا شاید فلس با نقش برجسته پروانه سفیدی دور مچش بود که با هر تکان صدا میکرد. سهراب وسط بزرگراه را گرفته بود و پدال گاز را تا ته چسبانده بود. نور خورشید روی آسفالت جاده سراب میشد، برق میزد و دیدش را کور میکرد. نمیدانست کجا میرود. چشمهایش را میبست و یکبار که باز کرد ماشین خودش را دید که از روبرو شاخ به شاخ میآمد. انگار آینه قدی عظیمی وسط جاده گذاشته باشند، جز اینکه جای خودش و دختر در ماشین روبرویی بر عکس بود و در واقع ماشین دیگری بود که با همان سرعت از روبرو میآمد و سرنشینانش خودش و دختر کنار دستش بودند. ماشینش با تمام سرعت رسید به تصویر قرینهای که از روبرو میآمد، وارد آن شد و از داخلش گذشت. سهراب دختر ماشین روبرویی را دید که از جلو آمد و مثل نسیم لای درختان از تویش گذشت و بوی عطر کاجی بینیاش را پر کرد. همزمان حس قرینه خودش را تجربه میکرد که از میان طرح اندام دختری که کنارش نشسته بود میگذشت. نور سبز ملایم سیالی تمام ذهنش را پر کرد و سردش شد. آنقدری که دیگر چیزی نفهمید. وقتی به هوش آمد. بیرون ماشینش کنار اتوبان دراز کشیده بود و مرد ریشو بالای سرش بود. آفتاب روی کلاه جواهر نشانش میدرخشید و همانطور که تکانش میداد فریاد میزد: "سهراب نترس... سهراب نترس... سهراب بمون." سهراب از جا پرید و همانطور نشسته تکیه داد به چرخ ماشین. بالای لبش خیسی نوچی داشت. دست کشید به سبیلش و دستش قرمز شد. مرد ریشو قاه قاه خندید و شروع به دویدن کرد. سهراب نگاهی انداخت به دست و لباسش که لکههایی هم رنگ مانتوی دختر رویشان میدرخشید. پشت مرد ریشو، یعنی جایی که مرد ریشو ایستاده بود و حالا نبود تا چشم کار میکرد دشت بود و رودخانه پهن عظیمی از وسطش رد میشد. دورترِ دشت، موتورسوارهای دو تَرکه با چشمهای کشیده، ریشهای تنک و زره و کلاهخود مغولی دنبال آدمهایی بودند که با همهمه گنگ و دوری در حال فرار بودند. مغولها شمشیرهای منحنیشان را توی هوا میچرخاندند و با فریادهای مهیب تیرهای آتشین را از چله رها میکردند روی سر آنهایی که میگریختند. سهراب دستش را ستون کرد، پشتش را کشید به بدنه ماشینش و نیمخیز شد. فراریها رسیدند به رودخانه، دور خودشان چرخیدند و جز چند تایی که زدند به آب بقیه ایستادند و افتادند به جان هم. موتوریها ایستاده بودند، نگاه میکردند و میخندیدند. رودخانه خروشان بود و سهراب هر چه نگاه میکرد کسی را نمیدید که آن طرف رسیده باشد. خون بینیاش میریخت روی پیراهنش و سرش از آفتاب داغ بود. هوای خاکآلوده راه گلویش را میبست و گَلهای زنبور توی کلهاش وزوز میکرد. صدای آهسته دوری اسمش را صدا زد. "سهراب، سهراب" و بلند و بلندتر شد. آنقدر که انگار کسی کنارش ایستاده باشد. دستی زیر بغلش را گرفت و بلندش کرد. دست دیگری که دست بند سیاهی داشت با دستمالی بینیاش را پاک کرد. دختر گفت: "من رانندگی میکنم" و سهراب را هل داد توی ماشین. چشمهای سهراب باز و بسته میشد، به هوش میآمد و از هوش میرفت. دختر توی اولین خروجی پیچید و از بزرگراه خارج شد. سر پیچ سهراب چشمش را باز کرد و مرد ریشو را دید که دامن ردایش را دستش گرفته بود، سرفه میکرد و گریهکنان از لای دودهای سفیدی که از زمین در میآمد فرار میکرد. کنار جاده خروجی گُله به گُله آتش بود. ماشین پیچ را تمام کرد و رفت توی خیابان و چند ثانیه بعد ایستاد. سهراب دوباره بوی دود ماشینها و صدای موتورهاشان را میشنید اما چشمهایش باز نمیماند. ماشین آرام جلو میرفت. چند متری میرفت و دوباره میایستاد. یک دست دختر به فرمان بود و با پشت دست دیگرش، همانی که دست بند داشت، گونه زبر سهراب را نوازش میکرد و با هر بار تماس دستش، گوشهای گداخته سهراب، خنک و خنکتر میشد. سهراب چشمهایش را باز کرد. نگاه کرد به دختر که چشمانش را دوخته بود به جلو و خطوط چهرهاش احساسش را، اگر اصلا حسی داشت، نشان نمیداد. سر چهارراه، دو دلقک یکی با سبیل باریک قیطانی، کت و شلوار و پاپیون و دیگری با ردا و لباده قرمز و کفشهای گشاد توی سر و کله هم میزدند. دلقک سبیلو خم میشد و آن دیگری اردنگی میزد و فرار میکرد. مردم از ماشینها پیاده شده بودند و قاه قاه میخندیدند. دختر پیچید توی یکی از فرعیها. بعد توی یک فرعی دیگر و رفت به خیابانی که سهراب نمیشناخت. کنار خیابان در فواصل منظم و سر هر چهار راه تلویزیونهای عظیمی نصب شده بود که همه، صحنه اردنگی دلقکها را نشان میداد. مردم، رانندهها، عابرهای پیاده و فروشندههای مغازهها ایستاده بودند و به بازی دلقکها میخندیدند. سهراب نگاه کرد توی آینه بغلاش. آن دورتر پشت سر، شش تا قلچماق دست و پای مرد ریشو را گرفته بودند و با مشت و لگد کشانکشان میبردند توی یک ماشین استیشن. دختر دستش را گذاشت روی شانه سهراب. سهراب برگشت و دید که دختر دارد نگاهش میکند. لبهای دختر تکان خورد اما چیزی نگفت. پشیمان شد، گاز داد و از لای ماشینها و آدمها کشاندشان تا چهار راهی که آشنا بود و آدمها فریاد زنان تویش میدویدند و فرار میکردند، از سر هر کوچهای که رد میشدند عدهای در حال دویدن بودند. مردهای جوان، زنهای مسن، بچه ها، همه. تانک سوختهای وسط یکی از کوچهها دود می کرد و سر بدون تن بچهای از زیر شِنی به او چشمک زد و خندید. دختر میپیچید توی کوچه پس کوچه و سر سهراب به دوران افتاده بود. چشمهایش سیاهی رفت، تار شد و از هوش رفت.
صورتش از تماس نرم و لزجیتر شد. وزنی روی سینهاش سنگینی میکرد. پلکهایش را باز کرد. چشمهای زرد براقی با مردمک عمودی داشت در نیم وجبی صورتش، نگاهش میکرد. یکی از چشمها هاله سیاهی دورش بود. گربه چینی به دماغش انداخت و شروع به لیسیدن گونه اش کرد. سهراب نالید: "اینجا کجاست؟" و گربه جواب داد: "پناهگاه" سهراب چشمهایش را بست و به خواب رفت. بیدار که شد لباس تنش نبود. روی کاناپه بزرگی ملافه پوشی دراز کشیده بود و صدای جِنگجِنگ ساز زهی عجیبی فضا را پر کرده بود. سهراب نیم خیز نشست. روبرویش، روی مبل سفیدپوش دیگری، دختر توی تاریک روشن چهارزانو نشسته بود و ساز میزد. موهایش ریخته بود توی صورتش و پیراهن نازک گلناری رنگی تنش بود. سهراب ملافه را دست پاچه پیچید دورش و وحشت زده نگاه کرد به دخترک که از خود بیخود بود. خانه طبقه همکف همسایه از چیزی که فکر میکرد بزرگتر بود. چراغ یکی از اتاقها روشن خاموش میشد و ضربان نور سفید مریضی را میانداخت توی هال. سهراب نگاه کرد به جایی که نور چشمک میزد. در آستانه در، مرد ریشو با رکابی و شلوارک گلدار ایستاده بود، تبر کوچکی را به بازیچه توی هوا تکان میداد و کُره بازویش برق می افتاد. گربه از پای کاناپه پرید بالا و نشست توی بغل سهراب. توی آینه چشمهای زردش تصویر پیرمرد صرعی را دید که دور دهانش را لیس میزد و پای چشمهایش گود افتاده بود. سهراب گربه را پرت کرد پایین و وحشت زده فریاد زد: "من کجام؟ لباسهام کو؟شماها کی هستین؟" و به گریه افتاد: "منو ببرین خونه." دختر دستش را از روی ساز برداشت، ساقهای کشیدهاش را راست کرد و نوکِ پنجه ایستاد. پیراهنش به میان که می رسید باریک می شد و موهای براق سیاهش ریخته بود روی شانهاش. پیچ نرمی به کمرش داد و ساز را پشت سرش روی مبل گذاشت، روی کتفش طرح دو مار که شکل پروانهای به هم پیچیده بودند و هر یک دم دیگری را می بلعید خالکوبی شده بود. دختر نگاهی به مرد ریشو انداخت و لبهایش را تکان داد. صدایش مثل فرنی ولرمی توی گوش سهراب جاری میشد و مغزش را از حسی شیرین پر میکرد. "نادر، سهراب رو برسون خونهاش".
چشمهایش را که باز کرد توی ماشین روی صندلی شاگرد دم در خانهاش ولو شده بود. هوا گرم و تاریک بود و صدای پدر و برادرزنش را میشنید که با صدای بلند حرف میزدند. زنش دورتر ایستاده بود و گریهکنان نگاهش میکرد. سهراب چشمهایش را بست. زیر چشمی نگاهی به خودش انداخت که ملافه سفیدی دورش، بند چرمینی گردنش بود و سنگینی ساز روی پایش. کسی در ماشین را باز کرد. برادر زنش زیر بغل و پدرش پاهایش را گرفت و کشاندنش توی خانه. صدای گریه زنش دنبالشان میآمد. با همان ملافهای که دورش بود خواباندنش روی تخت. کسی گفت گرما زده شده. زنش جیغ زد دو روز است نیامده خانه فکر کردم مرده. ساز را گذاشتند کنار تخت. بعد که چشمهایش را باز کرد خاکشیری به خوردش دادند و کسی زنش را که گریه میکرد کشاند از اتاق بیرون. لباسهایش را توی ماشین پیدا نکرده بودند و زنش آرام نمیشد. در اتاق که بسته شد چشمهایش را بست. صداهای بیرون کمتر شد و سهراب همانطور خوابیده صدای تلویزیون و قاشق چنگالها را میشنید و آدمهایی که بیرون حرف میزدند، پدرزن، مادرزن، برادرزن، مادر خودش و سر آخر هم زنش که گفت: "گفتن سر دختره بلا ملا آوردن بعد سوزوندنش. نیگا تورو خدا، سر و مر و گنده تو تلویزیونه." پدرش جواب داد: "بی شرفن بس که. کاسبی مونو به هم ریختن. کرکرهها رو کشیدیم پایین دیروز." "مادر فردا بگو بره دکتر حتما" "راستی آبجی اون ساز چیه دست شوهرت." بعد کانال عوض شد و صدای دلقکهای خیابان و بعدش قهقهه آنهایی که بیرون بودند. چراغ برق خیابان روشن خاموش میشد. سهراب نگاه کرد به پنجره. گربه سفید پشت شیشه نگاهش میکرد. بلند شد و از لای در بیرون را نگاه کرد. مهرناز و پدر و مادرش جلوی تلویزیون نشسته بودند و روی صفحه تلویزیون سهراب خودش را دید که برهنه توی اتاق تاریکی خوابیده بود و دختر با همان پیراهن گلی رنگش رویش دراز کشید بود. دختر دستش را لای موهای سهراب برده بود و با پای تراشیدهاش رانهایش را نوازش میکرد و لبهای پُرش را به لبهای او میمالید. مهرناز و پدر و برادرش بی خیال روی مبل نشسته بودند و حرف میزدند و مادر زنش تخمه میخورد. بعد زنش سرش را بلند کرد و خیزه شد به تلویزیون. سهراب در اتاق را قفل کرد، عقب عقب رفت و روی تخت نشست. تصویر محوی توی تاریکی ذهنش روشن خاموش میشد. دست انداخته بود به یقه پیراهن دختر و پیراهن مثل برگ گلی از هم دریده بود. ساز را در آورد و نگاهش کرد. کاسه بزرگی داشت و دو تار نازک فلزی روی دسته بلندش کشیده شده بود و روی کاسه نقش دو مار که دور درخت طلایی بی برگی پیچیده بودند. پنجه اش را زد به سیم ها. صدای جرنگه بلندی از کاسه در آمد و نقش کنده شده مارها روشن شد. دست دیگرش را حلقه کرد دور دسته ساز و شروع کرد به زدن. دستهایش بیاختیار روی ساز میرقصید و پرده میگرفت. صدای تیریکتیریک دوری از لای پنجره تو میخزید و توی ذهنش با صدای ساز عجین میشد. زنش با مشت میکوبید به در و نفرینش میکرد. سهراب نغمه آهنگین غریبآشنایی را میشنید که از زیر پنجههایش جان میگرفت و بیرون میآمد. بعد کسی در خانه را به هم کوبید و باز بیرون ساکت شد. صدای ساز بلند و بلندتر میشد و سهراب دیوارهای خانه را میدید که دور میشدند و بوی عطر گس کاجی توی هوا میپیچید. نور بیرون پنجرهها بیرمقتر و دختر در لباس گلناری رنگش مثل آهن گداخته نورانی میشد. گربه لمیده روی سینهاش تکرار میشد و به حرف میآمد. واژه پناهگاه توی ذهنش طنین میکرد و سهراب در چنبره آوای ساز میپیچید. حسی بین خلسه و مستی توی بدنش تکثیر میشد و سوزش مورمور خفیفی زیر پوستش جرقه میزد و گرمش میکرد. اندامش ذوب و بیشکل و مرزشان محو و محوتر میشد. شمع کهربایی مذابی بود که خمیری شکل، کش میآمد و در هم میلولید و هر ضربه ساز تکانش میداد و رنگ زردش که حالا روشن و نورانی شده بود با نور گلی رنگی مخلوط میشد، به هم میپیچید و در هم میآمیخت. رعشهای از ضرباهنگ ساز دوید توی تک تک ذرات ماده بیشکل و مرزی که شده بود، آینهوار دو نیمش کرد و و دوباره یکی شد. با هر پنجهای که به ساز میخورد، سهراب میمرد و زنده میشد. تصویر متقارنی که کنارش بود همپوشی میکرد و آرام در او حل می شد.
ظهر روز سوم که شد. سهراب سازش را توی کیف گذاشت. سرش را تراشید. روغنی مالید به کله براقش. ریشهای بزی بلندش را شانه کرد و از خانه بیرون رفت. سازش را انداخته بود پشتش و راه که میرفت روی نوک پنجه، مثل آهو جست میزد. آفتاب وسط آسمان بود و گرد و خاک جوری بود که ته خیابان را نمیدید. صدایی شبیه صدای ترقه میآمد. از پیچ پیاده رو که گذشت، درست وسط خیابان اصلی، گلوله بی هدفی خورد توی سینهاش، از قلبش عبور کرد، تکهای به اندازه یک پرتقال درشت از پشت کمرش کند و از بدنش خارج شد. سهراب نگاهی به دایره پرنور زرد رنگی کرد که وسط آسمان خاک گرفته خردلی میسوخت. لبخندی زد و با چشمهای باز از پشت به زمین افتاد. صدای دوردستی فریاد میزد:" سهراب نترس.... سهراب نترس. سهراب... بمون."